تفاهم با دیگران چطور و چگونه؟

تفاهم با دیگران چطور و چگونه؟

تفاهم با دیگران

ای بسا دو ترک چون بیگانگان                                  ای بسا هندو و ترک همزبان

پس زبان همدلی خود دیگر است                             همدلی از همزبانی بهتر است

مولوی

ارتباطات انسانی صحیح میان انسان‌ها به درستی انجام نمی‌پذیرد مگر آنکه آنان با نوعی تفهیم و تفاهم و عرضه و درک یکدیگر این مهم را مورد توجه قرار دهند. در این فصل توجه ما بیشتر به دیگران و مسایل مربوط به آنان است. برای فهم بیشتر فرد یا افراد مقابل خویش به عنوان مخاطب چنین به نظر می‌رسد که دو مهارت عمده می‌باید در انسان شکل گرفته و آنها را در فراگرد ارتباطی به کار گرفت. این دو مهارت یکی گوش‌دادن(Listening) و دیگری همدلی(Empathy) است. با این دو مهارت به تدریج می‌توان با دیگران تفاهم مورد نظر را ایجاد کرد که از پی آن ارتباطات بین فردیِ مؤثر شکل خواهد گرفت.

 

دو مهارت عمده برای رسیدن به تفاهم با دیگران

بسیاری از دانشمندان علوم رفتاری و ارتباطات عقیده دارند که رسیدن به تفاهم با دیگران به سهولت شدنی نیست، بلکه برای دستیابی بدان می‌باید تلاش فراوان کرد. می‌توان گفت اغلب آنها در میان صفات مختلف و کارهای متعدد که می‌باید انجام پذیرد دو مهارت را لازم می‌دانند که در بالا بدان‌ها اشاره شد. اینک برای روشن‌تر شدن مطلب به تشریح آنها می‌پردازیم.

گوش دادن

به هنگام اندیشیدن و گفتگو درباره ارتباطات، بیشتر مردم معمولاً به گفتن و سخنوری توجه دارند و تصور می‌کنند که نقش اصلی را در فراگرد ارتباطی فرستنده پیام بازی می‌کند. شاید این تصور بر اثر تفکر ارسطویی در مورد ارتباطات، که آن را یک‌سویه و فرستنده‌گرا در نظر می‌گرفت، پدید آمده باشد. برای نویسنده بسیار اتفاق افتاده است که پس از سمینارها و سخنرانی‌ها، وقتی با محبت مخاطبان روبرو شده و در جواب «خسته نباشید» آنها گفته است که؛ «شما خسته نباشید» با تعجب شدید آنها مواجه شده است که «ما کاری نکرده‌ایم، شما صحبت کرده‌اید.» و وقتی گفته است گوش دادن یا شنیدن مؤثر، از سخن‌گویی به مراتب دشوارتر است با استفهام و استعجاب بیشتر آنها مواجه شده است. باید توجه داشت اگر گوش دادن از سخن گفتن دشوارتر نباشد، دریک فراگرد ارتباطی، از هر جهت با آن برابر است. بدون گوش دادن، پیام به هرز و هدر می‌رود و ارتباطات به هدفی که دارد دسترسی پیدا نمی‌کند. گوش دادن با این پیش فرض عبارت است از فراگرد دریافت و تعبیر و تفسیر محرک‌های شفاهی.

در بیشتر جوامع، از جمله در جامعه ما تصورات غلطی در مورد گوش دادن وجود دارد که می‌توان گفت اغلب بین بیشتر مردم مرسوم و متداول است. بیشتر مردم چنین فکر می‌کنند که (۱) آنان گوش دهندگان خوبی هستند، (۲) نمی‌توان به آنها آموخت که گوش دهندگان بهتری شوند و (۳) گوش دادن مؤثر و شنیدن ساده یکی هستند.

از افراد پیرامون خود بپرسید که خوب گوش می‌دهند؟ اکثر قریب به اتفاق خواهند گفت، «بلی؛ من در گوش دادن بسیار موفقم. همه آن چیزی را که طرف مقابل می‌گوید من می‌گیرم.» متأسفانه، پژوهش‌های متعددی عکس این را نشان می‌دهند. این پژوهش‌ها بر این واقعیت تلخ استوارند که اکثر ما گوش‌دهندگان خوبی نیستیم. اصلاً بیشتر ما گوش شنوایی نداریم.

دو نفر از پژوهشگران پیشگام در این زمینه، «رالف نیکولز»، «لئونارد استیونس» در دانشگاه مینوسوتا توانایی هزاران دانشجو و صدها بازرگان و اهل حِرف را مورد مطالعه قرار داده و خواسته‌اند ببینند که از آنچه شنیده‌اند چه مقدار را به خاطر می‌آورند. پاسخ‌ها جالب توجه است و آنها را به دو نتیجه‌گیری عمده راهبر شده است: به طور متوسط، افراد نیمی از آنچه شنیده‌اند را به خاطر می‌آورده‌اند، هر چند بلافاصله بعد از عمل شنیدن آزمایش انجام شده باشد، بدون در نظر گرفتن اینکه چقدر با قصد و نیت عمل شنیدن را انجام داده‌اند و بعضاً مدعی بوده‌اند که بسیار سعی کرده‌اند که همه چیز را بشنوند و می‌دانستند که از آنها خواهند پرسید. آنگاه، پس از دو ماه، آنها فقط ۲۵ درصد از آنچه شنیده بودند را به خاطر می‌آوردند. این آزمایش‌ها بیانگر ناتوانی ما در گوش دادن مؤثر و نگهداری پیام‌هاست.

استنباط غلط دیگری که وجود دارد این است که انسان‌ها با فراگیری و آموزش، گوش‌دهندگان بهتری نمی‌شوند. به عبارت دیگر نقش آموزش را در این پدیده بی‌تأثیر می‌دانند. «رانکین» یکی دیگر از پژوهش‌گران پیشگام علم ارتباطات در مطالعه‌ای به این نتیجه رسیده است که در حدود ۷۰ درصد از زمان بیداری نمونه‌های آماری او در ارتباطات می‌گذرد. این زمان بخش‌هایی به گوش دادن، سخن گفتن، خواندن و نوشتن می‌گذرد که نسبت هر یک از آنها به درصد به قرار زیر بوده است: گوش دادن ۴۲%، سخن گفتن ۳۲%، خواندن ۱۵%، نوشتن ۱۱%.

با توجه به ارقام فوق به سادگی می‌توان دریافت که بخش عمده‌ای از زمان ارتباطی انسان‌ها، آن هم در جامعه‌ای که بخش عمده‌ای از جمعیت آن در جرگه باسوادان هستند – بیش از ۹۰ درصد – به گوش دادن می‌گذرد. بدیهی است که این رقم در کشورهای کمتر توسعه یافته که میزان باسوادان آن کمتر است، رقم بالاتری خواهد بود. باید توجه داشت که «رانکین» «ارتباط با خود» را در نظر نگرفته است و اگر این موضوع نیز در نظر گرفته شود به این نتیجه می‌رسیم که صد در صد زمان بیداری انسان‌ها در فراگرد ارتباطی می‌گذرد.

پژوهش دیگری که در همین راستا توسط «دی.بیرد» (D.Bird) انجام گرفته است یافته‌های «رانکین» را تأیید می‌کند. «بیرد» از دختران دانشجو خواست زمانی را که در جنبه‌های مختلف ارتباطی وقت می‌گذارند، ثبت کنند. در اینجا نیز آنها ۴۲ درصد از زمان صرف شده را در گوش دادن صرف کرده‌اند. این دانشجویان ذکر کرده‌اند که گوش دادن در موفقیت آنها در فراگرفتن دروس اثربخش‌تر از خواندن بوده است. پژوهش‌های متعدد دیگری وجود دارد که مبیّن صرف وقت بیشتر برای گوش دادن از دیگر اشکال ارتباطی است و شاید لزومی به بیان نتایج هر یک از آنها نباشد. فقط می‌توان گفت گوش دادن اساس ارتباطات بین اشخاص است و اگر به درستی انجام نگیرد می‌توان گفت ارتباط ناقص و با دشواری مواجه خواهد بود.

این گونه پژوهش‌ها هر چند بسیار ارزشمند هستند، متأسفانه هنوز در کشور ما کمتر شناخته شده بوده و تا آنجا که نویسنده به خاطر می‌آورد هنوز چیزی در این زمینه صورت واقعیت به خود نگرفته است. بد نیست بدانیم که در فرهنگ مغرب زمین این پژوهش‌ها هر چند سابقه‌ای حدود ۵۰ سال دارند ولی با این وجود به نسبت دیگر انواع تحقیقات در ارتباطات کمتر شناخته شده‌اند. برای خواندن و نوشتن و حتی سخن گفتن، کلاس‌ها و دوره‌های متعددی در نظر گرفته شده است که جوانان و طالبان را آموزش می‌دهند. اما برای گوش دادن مؤثر می‌توان گفت جایی که آموزش نظام‌یافته‌ای بدهد، کمتر مشاهده می‌شود.

 

همدلی و فرهنگ

همدلی دومین مهارتی است که از طریق آن می‌توان به شناخت بیشتری از دیگری دست یافت و از این طریق به تفاهم بیشتری با دیگری رسید. برخی از محققان ارتباطات انسانی بر این اعتقادند که همدلی توانایی ویژه‌ای است که از طریق آن می‌توان به نگرش فرد مقابل خویش یا به عبارت دیگر مخاطب خویش پی برد و دنیا را از دریچه چشم او نگریست.

بسیاری از افراد چنین تصور می‌کنند که همه و یا اکثر مردم پدیده‌ها و مسایل را به همان گونه که آنها می‌بینند و در نظر دارند، می‌بینند و در نظر دارند. اما بین ادراک افراد با یکدیگر تفاوت چشمگیری وجود دارد. افراد پدیده‌ها را همانند هم نمی‌بینند و درک نمی‌کنند. هر یک به فراخور حال خویشتن و عوامل حاکم بر خود آنها را د‌ر‌می‌یابند. اگر ما علاقه‌مند به درک بیشتر دیگری و تفهیم و تفاهم با او می‌باشیم، نیاز به شناخت این تفاوت‌ها داشته و می‌باید در تشخیص و شناخت تجربه‌های او تلاش کنیم نه فقط آنچه خود در ذهنیت خود داریم. دو نفر دیگر از برجستگان پژوهش‌های ارتباطات، «بوچنر» (Bochner) و «کلی» (Kelley) در یکی از نوشته‌های خود در مورد «همدلی» نوشته‌اند، که عبارت است از «جوهر اصلی تمامی فراگرد ارتباطات».

همدلی کاملاً از خنثی بودن (Neutrality) و «همدردی» (Symphaty) متمایز است. وقتی که ما در مقابل رفتارها و پدیده‌های وارد بر شخصی با بی‌تفاوتی برخورد می‌کنیم خنثی بودن ما در برابر او کاملاً مشهود است. مثلاً،‌ اگر فرزند شخصی که به گونه‌ای با ما در ارتباط است بیمار است و به ما می‌گوید یا از کسی می‌شنویم که او به سختی از بیماری رنج می‌برد، ما با بی تفاوتی بگوییم یا وانمود کنیم که به ما ربطی ندارد، او باید کار خود را خود انجام دهد. در اینجا ما با حالت خنثی و بی تفاوتی با او مواجه شده‌ایم. در نقطه مقابل، «همدردی» موقعی به منصه ظهور می‌رسد که ما در احساسات، با کسی شریک شده و احساسی را که او در مورد پدیده‌ای به دست آورده است ما نیز به دست آوریم. یعنی مشارکت در غم‌ها و شادی‌های طرف مقابل. مثلاً اگر می‌شنویم فرزند فرد مقابل ما بیمار است همان غم و دردی را که او احساس می‌کند ما نیز احساس و به او منتقل کنیم. یا اگر شادمانی زاید الوصفی برای او حادث شده است ما نیز کاملاً شادمان شویم. وقتی ما خویشتن را در برابر دیگری «همدرد» جلوه می‌دهیم، ممکن است وانمود کنیم که ما نیز کاملاً همان احساسی را که او دارد، داریم و آن احساس را کاملاً از خود نشان دهیم. در بسیاری موارد چنین به نظر می‌رسد که «همدردی» در روابط بین افراد سازنده نیست و مشکلی را نمی‌گشاید، چرا که انسان‌ها تابع احساسات و عواطف خویشتن بوده و چون شرایط و تجارب حاکم بر آنها با یکدیگر متفاوت است؛ عواطف و احساسات نیز متفاوت می‌شود و همواره یکی نمی‌شوند و اگر کسی بخواهد سعی در یکسان سازی آنها کند با نوعی تصنعی بودن شرایط مواجه می‌شود که در آن حالت نه تنها به بهبود رابطه کمکی نمی‌کند، بلکه بیشتر به تخریب آن می‌انجامد. زیرا وانمود کردن آن احساس یگانه حمل بر ظاهر سازی و ظاهر فریبی می‌شود. از سوی دیگر «همدردی» در بسیاری از شرایط عاطفی سنگین، کار دشواری است. مثلاً در حالت غم بسیار سنگینی که بر فردی حاکم است اگر امکان دستیابی به چنان غمی برای ما نیز مقدور باشد و ما نیز بدان مرحله از غم برسیم، کمکی به او نمی‌توانیم بکنیم. معمولاً در شرایط از دست دادن عزیزی که فردی آن را یا او را از دست داده است ما با «همدردی» نمی‌توانیم کاری برای او انجام دهیم. اگر ما به همان حالت و مرحله او برسیم کاملاً مثل او رفتار کرده و چه بسیار مشکل را مضاعف کنیم. بر عکس در اینجا «همدلی» می‌تواند کمک شایان توجهی کند. در عین درک وضع او به تدریج او را از آن حالت غم و الم شدید به در می‌آوریم.

«خنثی بودن» یا بی تفاوت بودن در شکل‌گیری روابط بین افراد بسیار زیان رساننده است و دشواری‌هایی را از این جهت پدید می‌آورد. علت عمده این امر آن است که فرد مقابل احساس می‌کند که ما برای او ارزش و اهمیتی قایل نبوده و به سرنوشت او اساساً علاقه‌ای نداریم. این خود یکی از عمده‌ترین عوامل جدایی و گاه در برابر یکدیگر ایستادن افراد است.

باید در نظر داشت فرهنگ‌های مختلف در مورد «خنثی بودن» و «همدردی» با یکدیگر تفاوت‌های بارزی دارند. برخی از فرهنگ‌ها بیشتر به طرف «همدلی» و «همدردی» گرایش داشته و با هر نوع از تظاهرات «خنثی بودن» به شدت مواجه می‌شوند و برخی از فرهنگ‌ها در بیشتر موارد «خنثی بودن» را آسان‌تر پذیرا بوده و از «همدردی» به شدت گریزان می‌باشند. فرهنگ‌های غربی به معنی وسیع کلمه بر اساس فلسفه حاکم «فردگرایی» (Individualism) بیشتر گرایش به نوع دوم داشته با «خنثی بودن» کم و بیش راحت‌تر برخورد می‌کند. بر عکس فرهنگ‌های عاطفی شرقی که فرد در جمع هضم شده و در بیشتر موارد ماهیت خود را از دست داده یا آن را کمرنگ حس می‌کند، بی تفاوتی و «خنثی بودن» کاملاً نامطلوب بوده و نمی‌تواند به عنوان رفتاری پسندیده مطرح شود. از همین روست که ملاحظه می‌شود برخی از رفتارها و حتی عبارات و کلمات در یک فرهنگ کاملاً جا می‌افتد و بدون اندک شبهه‌ای به کار گرفته می‌شود. در حالی که در فرهنگ دیگر اساساً جا باز نمی‌کند و اگر بخواهند آن را به کار گیرند با مقاومت شدید رو به رو می‌شوند. مثلاً در نظر گیرید این عبارت متداول «این مشکل شماست!» چگونه در دو فرهنگ غربی و فرهنگ شرقی یا بهتر بگوییم «ایرانی – اسلامی» با دو نگرش متفاوت رو به رو می‌شود. در غرب به سادگی و آسانی به کار برده می‌شود و شنونده نیز عکس العمل تندی ایجاد نمی‌کند. او می‌داند که او خود می‌باید مشکل خود را بگشاید و چنین انتظاری را از دیگری نمی‌باید داشته باشد که به او کمکی کند. بر عکس در فرهنگ «ایرانی – اسلامی» این را حق مسلم خود می‌داند که بسیاری از مشکلات او توسط جامعه و دیگران حل شود. از این روست که ملاحظه می‌کنیم که عبارت «این مشکل شماست!» – که متأسفانه در سال‌های اخیر توسط بسیاری از افراد که دقت چندانی در مسایل رفتاری و اجتماعی ندارند و اغلب بر سبیل ترجمه آن را از زبان‌های بیگانه و فرهنگ غربی دریافت کرده‌اند “That is your problem” و به کار می‌گیرند- چه عکسل العمل مخربی را در فرد مقابل ایجاد کرده و او را گاه به واکنش‌های شدید وا می‌دارد. در حالی که همان طور که اشاره شد در فرهنگ غرب کاملاً مفهوم بوده و مشکلی برای گوینده فراهم نمی‌آورد. ذکر این نکته در اینجا خالی از فایده نیست، که انسان‌ها به صورت غریزی بیشتر گرایش به «همدلی» و گاه «همدردی» دارند. از این رو، فرهنگ‌هایی که این امر را تسهیل می‌کنند قویم‌تر و قدیم‌تر بوده، کمتر در معرض فراز و نشیب‌ها می‌باشند. بر عکس اگر بیشتر به «خنثی بودن» گرایش داشته باشند، تزلزل در آنها بیشتر مشاهده می‌شود.

درس‌نامه

اصول ارتباطات و مخاطب شناسی

«جمعی از نویسندگان»

ارسال نظر

چهارده − 11 =