اصول مخاطب شناسی در تبلیغات


 درس‌نامه

اصول ارتباطات و مخاطب شناسی

 

 

 

 

تفاهم با دیگران (شیوه‌ها و مهارت‌ها)

دکتر علی اکبر فرهنگی

 

دشواری‌های ناشی از معنی نیز مشابه می‌باشند، چرا که آنها نیز از پیام برمی‌خیزند و اجزاء پیام در آنها تأثیر شگرفی می‌گذارند. دشواری‌های ناشی از معنی زمانی رخ می‌دهند که کسی کلمه یا عبارتی را جدا از معنی متداول آن به کار گیرد یا آنها را به گونه‌ای به کار گیرد که احساس متفاوتی را در ما بیانگیزد. در تمام کشورها و فرهنگ‌ها بسته به گستردگی و قدمت و توانایی فرهنگ در بخش‌های مختلف، کلمات و عبارات معانی متفاوتی دارند. مثلاً کلمه «چترباز»، در تهران یا در تبریز یک معنی می‌دهد و در بندر عباس معنی دیگر. «چترباز» در تبریز به معنی فردی است که از هواپیما با چتر نجات به زمین می‌پرد. در تهران علاوه بر همین معنی در نزد بسیاری از افراد با زمینه فرهنگی یکسان معنی دیگری نیز دارد و آن عبارت است از فردی که انگل و طفیلی دیگری می‌شود. در بندر عباس و قشم «چترباز» کسی است که کالاهای وارداتی را از لنج‌ها و مغازه‌های محلی تهیه کرده به شهرهای دیگر برای فروش مجدد می‌برد. در اینجا «چترباز» به معنی بازرگان در مفهوم خاصی به کار می‌رود. از این قسم کلمات و عبارات در هر زبانی و فرهنگی فراوان است و ما را سر آن نیست که به گردآوری و فهرست بندی آن دست یازیم. آنچه مسلم است به کارگیری این کلمات و عبارات با توجه به معنی حاکم بر زبان، عکس‌العمل و احساسات گوناگونی را در مخاطبین پدید می‌آورد.

دشواری‌های ذهنی و روانی، زمانی بیشتر به وقوع می‌پیوندند که ما درگیر «ارتباط با خود» (Intrapersonal communication) بوده و در عین حال با دیگران نیز سخن گفته یا در ارتباط هستیم. در رؤیای بیداری (Day dreaming)  بودن و یا در حالت تدافعی از نظر در مباحثه بودن (Counter – arguments) نمونه‌ای از این موقعیت‌هاست. بهترین مثال برای این نوع دشواری‌ها، زمانی است که کسی در حال سخن گفتن با ما می‌باشد. دشواری‌های ذهنی و روانی ممکن است بر اثر تفاوت در میزان فکر کردن و سرعت سخن گفتن پدید آید. پژوهش‌گران در یک پژوهش به این نتیجه رسیده‌اند که بیشتر نمونه‌های آماری بین ۱۰۰ تا ۱۲۵ کلمه در دقیقه سخن گفته‌اند، ولی همین افراد در دقیقه توان اندیشیدن حدود ۴۰۰ الی ۵۰۰ کلمه را دارند. در مطالعه دیگری سرعت بیان کلمات ۱۲۵ کلمه در دقیقه و در همین زمان تعداد و یا سرعت کلمات شنیده شده حدود ۸۰۰ کلمه بوده است. این تفاوت و فاصله‌ای که میان سخن گفتن و فکر کرن و یا شنیدن وجود دارد، موجب آزاد شدن فرد شنونده می‌شود و او را بر آن می‌دارد که به امور دیگر و از جمله رؤیاپروری و امثال آن بپردازد. این ویژگی از دو جهت قابل توجه است. یکی از نظر انجام چند کار با یکدیگر، مثلاً شنیدن اخبار رادیو و انجام حساب‌های بانکی خود و یا مثلاً گوش دادن به یک برنامه رادیویی و مطالعه کتاب مورد علاقه خویش. دیگر از نظر برخی مشاغل مثل معلمی که در آن دشواری‌های فراوانی بروز می‌کند. بر اثر این فاصله که به افراد مجال اندیشیدن بیشتری داده می‌شود اگر معلمان یا سخنوران از روش‌های مطمئن استفاده نکنند شانس گرایش به رؤیاهای بیداری را در دانش آموزان یا مخاطبان خود بیشتر می‌کنند.

دشواری‌های فیزیکی، شامل کلیه محرکاتی می‌شود که از طریق محیط (Environment)  ممکن است بر تمرکز و توجه ما به فرد فرستنده پیام و یا پیام او تأثیر بگذارد و آن طور که باید به آنها پرداخته شود؛ توجه نشود. به این دشواری‌ها در شمار اختلالات (Noises) برونی در مدل مطرح شده توسط نگارنده پرداخته شده است. این دشواری‌ها توسط سر و صدا، نور، بو و امثال آنها پدید می‌آیند. گاه این دشواری‌ها از وضع لباس پوشیدن، وضعیت ظاهری افراد و حتی زیبایی و زشتی آنها نشأت می‌گیرند.

 

خود

دسته دیگر عوامل مؤثر بر توانایی ما در «گوش دادن» و «همدلی» مرتبط بر خود ما می‌باشند. اگر ما دائماً بر خود تکیه داشته و خویشتن را در مدار همه عالم تصور کنیم – خودبینی – دیگر توان حساس بودن نسبت به دیگران و توجه به احساسات و عواطف آنها را از دست می‌دهیم. برای اینکه بتوانیم دیگری را درک کرده و با او به تفاهم برسیم، لازم است که نسبت به آنها گشوده بوده و با گشودگی با آنها رفتار کنیم. توجه به خود (خودمداری) و پیش داوری نسبت به خود و کم گرفتن دیگران به «گوش دادن» مؤثر و نیز «همدلی» ما با آنها لطمه وارد می‌سازد. همان طور که در تمرین «حق با کیست؟» اشاره کردیم، برای موفقیت در «همدلی» نیاز به احساس مثبت نسبت به خود و دیگری داریم. تمرکز و توجه به خود – خودمداری – ما را بر آن می‌دارد که توجه و احترام نسبت به خود را گسترش دهیم، که بی‌شک باعث کاهش توجه و احترام به دیگری یا دیگران است که این خود در بسیاری موارد موجب دور شدن ما از دیگران می‌شود و عمل «همدلی» انجام نمی‌پذیرد.

عوامل متعددی ممکن است موجب توجه بیش از اندازه فرد نسبت به خود و غفلت از دیگران شود. دفاع از خود (Defeniveness) رایج‌ترین آنها می‌باشد. اشخاص زمانی که احساس ترس کنند و بر حفظ خود و موقعیت خویش اندیشناک شوند، حالت تدافعی به خود می‌گیرند. در این حالت آنها بیشتر به خویشتن توجه کرده و از پرداختن به دیگران ابا دارند. اگر به دیگران بیاندیشند بیشتر به خاطر آن است که تصور می‌کنند قصد لطمه زدن به ایشان را دارند و برای اینکه از این صدمه به دور مانند، اندک توجهی به آنها می‌کنند. مطالعات نشان داده است که در این حالت اکثر افراد در ارتباط با دیگران این دشواری را بروز داده و طرف مقابل را متوجه این نکته می‌کنند که آنها و احساسات آنها هیچ گونه ارزشی برای ایشان ندارد. مکانیسم پویایی رفتاری در تسریع و تشدید این پدیده کمک بیشتری کرده کم کم دشواری رفتاری و ارتباطی خود را به وضوح نشان می‌دهد. گاه اشخاصی که به جهتی مطرح بوده و از نظر سیاسی، اجتماعی، مذهبی و غیره شاخص شده و خود را در رده قهرمانان آن مقوله می‌دانند، در گفتگوها و ارتباطات این حالت تدافعی را می‌گیرند و با اندک مخالفتی نسبت به نظر خود به شیوه‌های مختلف از خود و از نظر خود دفاع می‌کنند. در این حالت تصور آنها از دیگران بسیار مخرّب بوده و فکر می‌کنند همه منتظر یافتن نقطه ضعف از آنها و حمله به ایشان‌اند. بدیهی است با پدید آمدن این حالت، شخص مذکور به هیچ وجه آمادگی گوش دادن و «همدلی» با اشخاص مقابل خویشتن را ندارد.

دلیل دیگر برای «خودمداری» یا تمرکز بیش از اندازه به خود، «خود برتربینی آزمایشی»  است. اشخاصی که با تجارب بالا و برتری نسبتاً زیاد نسبت به مخاطبان خود قرار دارند، گاه دچار این حالت می‌شوند که تصور می‌کنند فقط آنها درست می‌اندیشند و افراد مقابل آنها به هیچ وجه حرفی در برابر حرف آنها ندارند. برخی از استادان با تجربه به تدریج در برابر دانشجویان خود این حالت را می‌گیرند و نمی‌توانند اساساً مشکل آنها را درک کرده و به حرف آنها گوش فرا دهند و یا با آنها «همدلی» کنند. همین دشواری در مورد مدیران و سرپرستان با تجربه و موفق محتمل الوقوع است. والدین گاه این حالت را در برابر فرزندان خود دارند و در مشکلاتی که فرزندان – به ویژه در حول و حوش بلوغ – با آن مواجه می‌شوند کمتر گوش شنوا داشته و کمتر با آنان «همدلی» می‌کنند و همین امر موجب «شکاف نسلی» (Generation gap) میان آنان می‌شود.

ادراک نسبت به دیگری

سومین دسته از عوامل مؤثر بر «گوش دادن» و «همدلی» را می‌توان ادراک خود نسبت به دیگری نام برد. نگرش‌های از پیش شکل گرفته و توأم با تعصب نسبت به کسی یا چیزی مثل پایگاه اجتماعی فرد (Status) یا رفتار قالبی یا مبتنی بر تحجر (Stereotypes) فکری، بدون شک در «همدلی» با آنها و «گوش دادن» مؤثر می‌باشند. اگر فرد مورد نظر ما از پایگاه اجتماعی والایی برخوردار باشد و ما بر آن باشیم که او از نظر تخصصی و حرفه‌ای فرد صاحب صلاحیتی باشد در آن مورد خاص به حرف او عمیقاً گوش می‌دهیم و کمتر خود را محق به انتقاد از او می‌دانیم. مثلاً اگر استاد برجسته‌ای در مورد سیاست صحبت می‌کند و ما او را به عنوان یکی از بزرگ‌ترین مفسران علوم سیاسی می‌دانیم، سخن او دلنشین بوده و حرف او حجت خواهد بود. کمتر خود را در موضع مخالفت قرار داده و سعی در انتقاد از نظرات او می‌کنیم. بر عکس اگر فرد دیگری که از نظر ما صاحب صلاحیت نبوده همان سخن را مطرح کند ما با تردید زیاد به آن توجه می‌کنیم و چه بسا در میانه سخن از توجه بدان خارج می‌شویم. یکی از عمده‌ترین عوامل توجه یا عدم توجه به افراد و نظرات آنها مشروعیت یا مقبولیت عامل ارتباطی است. هر اندازه درجه مشروعیت بالاتر باشد توجه به نظرات او بیشتر بوده و به عبارت دیگر ارزش و اعتبار سخن او بیشتر خواهد بود. مطالعات نشان می‌دهد که در این حالت افراد با دقت بیشتری به سخن فرد معتبر و مقبول گوش فرا می‌دهند.

همان طور که اشاره شد رفتار قالبی یا مبتنی بر تحجر فکری که به عبارت دیگر به آن تعمیم گروهی نیز می‌گویند، بر «گوش دادن» و «همدلی» ما با دیگران اثر  می‌گذارد. اگر ما به گروه یا دسته‌ای اعتقاد داشته و آنان را احترام برانگیز بدانیم هر کس که به آن گروه یا دسته تعلق داشته باشد و یا آنکه خود را هواخواه آنها مطرح کند، مورد توجه ما خواهد بود و نظرات او برای ما ارزشمند می‌باشد. مثلاً اگر «یزدی‌ها» برای ما مردمانی سخت‌کوش، صمیمی و راست کردار مطرح شده باشند و آقای دکتر احمدی، یزدی باشند و در مورد مسأله سیاسی سخن بگوید، سخن ایشان راحت‌تر از سخن دیگری که ویژگی ایشان را نداشته باشد پذیرفته شده و با دقت بیشتری به سخن ایشان گوش فرا داده می‌شود.

 

گسترش توانایی گوش دادن و همدلی

پس از آنکه عوامل مؤثر بر توانایی مربوط به گوش دادن و همدلی را بررسی کردیم و بر برخی از آنها تأکید و توجه خاصی مبذول داشتیم، ‌اینک می‌توانیم به تشخیص عوامل اعتلاء دهنده این توانایی‌ها پرداخته از این جهت بررسی خاصی را داشته باشیم. لازم است در وهله نخست به سه دسته از عوامل که به گوش دادن و همدلی ما تأثیر می‌گذارند و باعث اعتلای آنها می‌شوند، اشاره داشته و روش‌هایی را که می‌توان از آنها استفاده کرد، بیان کنیم. گفتیم گسستگی‌هایی که در این مورد وجود داشت عبارت بودند از دشواری‌های فیزیکی، دشواری‌های ناشی از معنی، دشواری‌های ذهنی و روانی، در نهایت دشواری‌های ناشی از واقعیت امر، که هر یک در جای خود تشریح شدند.

ما می‌توانیم دشواری‌های ناشی از واقعیت امر را به وسیله توجه به نکات اساسی موضوع کمتر کرده و به مقابله با آنها بپردازیم. باید در نظر داشت ما از طریق پرسش و روش‌های دیگری که وجود دارند این دشواری را کمتر می‌کنیم. باید درنظر داشته باشیم در ارتباط میان فردی و چهره به چهره باب پرسش همواره به روی ما باز است و هر کجا که نکته‌ای را درنیافتیم، با پرسش می‌توان آن را دریافت. در شرایط مناسب می‌توان از فرستنده پیام خواست نکات اساسی مورد نظر خود را بنویسد یا آنکه شمرده و آهسته آنها را بیان دارد تا ما بتوانیم به خاطر سپرده و منظور او را درک کنیم.

دشواری‌های مبتنی بر معنی می‌توانند به حداقل خود کاهش یابند. اگر ما این نکته مهم را همواره در نظر داشته باشیم که کلمات هر یک نمادی اختیاری یا قراردادی هستند، از این رو معنی ویژه‌ای بر آنها مترتب است. کلمات معنی ذاتی و طبیعی که برای همه یکسان باشند، ندارند بلکه همان طور که اشاره شد بر اساس قرار داد آنها برای خود معنی ویژه‌ای یافته‌اند. از این رو، می‌توان گفت هر کلمه برای هر کس یک معنی خاص دارد که می‌تواند با زمینه‌ا‌ی که او در آن زیسته است پیوند داشته باشد و طبیعی خواهد بود اگر دیگری آن زمینه و شرایط را در نیابد، معنی و مفهوم مورد نظر آن کلمه را در نمی‌یابد. کلمه درخت در جنگل، برای یک نقاش با احساس یک معنی دارد و برای یک بازرگان چوب معنی دیگر و برای هیزم شکن می‌تواند معنی کاملاً متفاوتی داشته باشد. اگر شخص مقابل ما کلمه‌ای را به کار گیرد که ما معنی آن را به درستی در نیابیم یا ما را دچار سردرگمی کند، برای جلوگیری از این دشواری‌ها و مشکلات بعدی بهتر است از او بخواهیم که کلمه را برای ما معنی کند و یا معنی و مفهومی را که خود از آن دارد برای ما باز شکافد. در مفاهیم علمی این کار با طرح «تعریف عملیاتی» انجام می‌پذیرد و دو طرف فراگرد تحقیق، بدین وسیله به نقطه مشترک می‌رسند و با یکدیگر ارتباط لازم را برقرار می‌کنند.

به جای اینکه اجازه دهیم سفرهای دور و دراز روانی و رؤیاهای بیداری هنگام ارتباط با دیگران ما را در خود ببلعند و ما را از پیام و فرستنده پیام دور کنند؛ می‌باید زمان را با تمرکز بر روی مقصود و محتوای پیام او در اختیار خود گیریم. با پرهیز از موضوعات و عوامل غیر مرتبط با پیام می‌توانیم توانایی خود را در گوش دادن و درک مفاهیم به میزان قابل ملاحظه‌ای گسترش دهیم.

عوامل فیزیکی نامناسب مانند سر و صدا،‌ نور شدید، بوهای نامطبوع و غیره به راحتی قابل کنترل می‌باشند. در بیشتر موارد جا به جایی و حرکت ساده از اتاقی به اتاق دیگر مشکل را حل می‌کند.

عوامل بازدارنده مبتنی بر تمرکز بر خویشتن که منجر به حالات تدافعی،
خود برتربینی، و خودمداری می‌شوند دشوارتر از عوامل نامبرده فوق قابل کنترل می‌باشند. باید در نظر داشت که این عوامل دشوارتر قابل کنترل‌اند نه اینکه قابل کنترل نمی‌باشند. باید بدانیم اگر به چنین عاداتی متّصف می‌باشیم چاره‌ای جز تغییر آنها نداریم و این مقدور نیست مگر آنکه خود را تغییر دهیم تا به درستی به دیگران گوش فرا دهیم و آنان را درک کنیم.

تمرکز بر معنی و تجربه‌ای که با دیگری در میان نهاده‌ایم یا او با ما در میان نهاده است، در حل مشکل، کم و بیش مؤثر است و ما را از حالات تدافعی دور می‌دارد. اشخاص دیگر ممکن است به باورها و پندارها و نگرش‌های ما حمله کنند، اما باید در نظر داشت، آنها ممکن است از بعضی جهات از آنها دفاع کرده یا برخی از باورها و رفتارهای ما را حمایت کنند. جدای از وجوه افتراقی که بین ما و دیگران وجود دارد و نظرات ما را در برخی از زمینه‌ها با یکدیگر متفاوت می‌کند، از بسیاری جهات بین ما وجوه اشتراک وجود دارد که می‌تواند ما را به یکدیگر نزدیک کند. افزایش و به حداکثر رساندن نگرش‌های مشترک و ارزش‌ها و باورهای یکسان بین ما و به حداقل رساندن تفاوت‌ها و وجوه افتراق، موجب افزایش میزان گوش دادن مؤثر و همدلی و ارتباطات بهتر بین ما می‌شود. علاوه بر این اگر در برخورد با اشخاص در صورت مواجهه با مخالفت، تدافعی رفتار نکنیم ممکن است خود را بسیار اقناعی و یا متقاعدکننده یافته و آنان را به تدریج موافق با خود بیابیم.

اگر مشکل خودبرتر بینی باشد، چاره‌ای جز اجازه اظهار نظر دادن به فرد مقابل و توجه زیاد به نظرات او نیست. بی صبری نسبت به کسی که تجربه و اطلاعات زیادی در زمینه‌ای ندارد و شما با اطلاعات و تجربه بالای خود احساس کسالت کرده و عکس‌العمل خود را با بی توجهی و گوش ندادن به او بروز می‌دهید، حاصلی جز گسستگی ارتباطی ندارد. گوش دادن به آنها و همدلی با آنان موجب حل مشکل می‌شود و آنها را به شما نزدیک می‌کند. به سخنان آنها گوش فرا دهید. ممکن است چیز تازه‌ای بیابید.

اشخاصی که بیش از حد به خود متکی بوده و خود را در محور کلیه امور قرار می‌دهند با این دشواری مواجه می‌شوند که تحمل گوش دادن به دیگران را از دست داده و حالت همدلی با دیگران کمتر در آنها پدید می‌آید. این خود باعث می‌شود که از دیگران دور شده و نتوانند رابطه‌ای عقلایی با آنان برقرار کنند. آنها دچار گسستگی ارتباطی با دیگران می‌شوند. برای رفع این مشکل علی رغم دشواری، توصیه می‌شود که دیگران را محور توجه قرار داده و سعی در اهمیت قائل شدن برای آنها و نگرش آنها کرد. توجه به آنها موجب این می‌شود که آنها نیز به شما توجه بیشتری کرده و ارتباط درستی میان شما پدیدار شود. پژوهش‌‌گران بر این باورند که هیچ لباس و آرایش و عطری بیش از گوش دادن به افراد دیگر آنان را متوجه شما نمی‌کند.

برای غلبه بر پیش داوری‌ها و نگرش‌های قالبی نسبت به دیگران، لازم است بیاموزیم که چگونه داوری خود را تحت کنترل درآورده و آن را موکول به بعد کنیم. بیاموزیم که هرگز قضاوتمان در مورد دیگران مبتنی بر لباس پوشیدن، وضعیت ظاهر، پیوستگی به گروه و دسته خاصی نباشد، بلکه پس از گوش دادن کامل به آنها و نظرات خاص آنها در موردشان قضاوت کنیم.

زمانی می‌توانیم به این دشواری‌ها و مشکلات دیگر غلبه کنیم که تمرکز و توجه به اشخاص پیرامون خود داشته باشیم و به جای اینکه خود و نظرات خویش را در مرکز توجه قرار دهیم، آنان و آراء و اندیشه‌هایشان را در نظر آوریم. آنها را به عنوان منبع احساس و عاطفه و تفکر و عقیده و اطلاعات بشناسیم و برایشان ارزش قایل شویم و هیچ یک از این موارد شدنی نیست مگر آنکه به دقت به آنها گوش فرا دهیم و با آنان از در همدلی وارد شویم.

 

اعتبار یا مشروعیت در ارتباطات میان فردی

هر انسانی تجربه گفتگو با انسان‌های دیگر را داشته و یا به سخنان آنان گوش فرا داده است. در گوش دادن به دیگران شاید اکثر انسان‌ها به خود اندیشیده‌اند و با خود گفته‌اند که فلان کس آدم معتبری است و سخن بیهوده‌ای نمی‌گوید و یا بر عکس در مورد دیگری با تساهل بیان کرده‌اند که فلانی آدم معتبری نیست و حرف سنجیده و قابل اتکایی نمی‌زند. هر اندازه اهمیت سخن بیشتر باشد و تأثیر بیشتری در زندگی انسان‌ها داشته باشد اهمیت اعتبار فرستنده پیام بیشتر خواهد بود. اعتبار در رابطه یک معلم با شاگردانش به مراتب در رابطه شاگردانش با فروشندگان کالاهای روزمره نقش دارد. ما هر روز با انسان‌های زیادی که اعتبار آنها در ارتباط با ما نقش ارزنده‌ای دارد روبرو می‌شویم. مدیران، پزشکان، سیاستمداران، استادان دانشگاه، روحانیون، نویسندگان، همه و همه به شدت در ارتباط خود با دیگران نیازمند اعتبار و ایجاد اعتبار بالایی می‌باشند.

تقریباً تمام انتخاب‌ها در روابط میان فردی، دست کم در یک قسمت به این نکته وابسته است که آیا ما به گفته و رفتار طرف مقابل خود اعتماد داریم و برای آن اعتباری قائل هستیم یا نه؟ این انتخاب‌ها موضوعات متفاوت و گاه متناقضی را
در بر می‌گیرند. موضوعاتی چون انجام معامله با فرد ویژه‌ای، انتخاب همسر، انتخاب شریک، انتخاب فردی برای انجام کاری، انتخاب سازمانی که در آن سرمایه‌گذاری کنیم، انتخاب دوستی در کلاس که مشترکاً یک پروژه دانشگاهی را با هم انجام دهیم، همه این‌ها و هزاران موضوع دیگر ما را بر آن می‌دارند که در مقوله اعتبار یا مشروعیت طرف مقابل خود حسّاس باشیم. در همه موارد فوق اولین چیزی که مورد توجه شدید ما قرار می‌گیرد این است که آیا طرف مقابل ما در گفته و کردار خود صادق است و گزندی از جانب او متوجه ما نمی‌شود؟ آیا ما می‌توانیم با او به نتیجه دلخواهی برسیم؟ آیا رابطه با او برای ما ارزشمند است؟

پرسش قابل ملاحظه‌ای را که باید در این راستا پاسخ‌گو باشیم این است که چه عامل و یا عواملی موجب آن می‌شوند که ما کسانی را باور کرده و برای آنها و سخن آنها اعتبار قائل باشیم و برای دیگران این اعتبار را نادیده بگیریم؟ این پرسش عموماً اعتبار یا مشروعیت (Credibility) نامیده می‌شود و حداقل ۲۵۰۰ سال سابقه پژوهش و بررسی را با خود به همراه دارد. ارسطو در بیش از ۲۴۰۰ سال پیش در کتاب «فن بلاغت» خود چنین می‌نویسد:

«اقناع یا متقاعد سازی از طریق ویژگی‌های شخصیتی سخنور پدید می‌آید و این به گونه‌ای مقدور است که وقتی سخن بیان می‌شود به قسمی بیان گردد که ما را بر آن دارد که سخنور را با اعتبار بالا متصور شویم. ما اشخاص خوب را بیشتر و بهتر قبول کرده و سخنشان را بیش از دیگران باور می‌داریم. این عموماًَ‌ صحیح است،‌ به ویژه زمانی که پرسشی پیش می‌آید.

سه چیز وجود دارد که اعتماد سخنور را بالا می‌برد و شخصیت او را متناسب با اعتبار شکل می‌دهد. این سه چیز که ما را بر آن می‌دارند که سخنی را جدا از عوامل اثبات‌کننده آن بپذیریم؛ عبارتند از: احساس خوب، شخصیت اخلاقی مناسب و حُسن نیت».

نویسنده معروف «هدلی کنتریل» (Hadley Cantril) در نوشته معروف خود «استیلا توسط مریخ» چنین نتیجه گیری می‌کند:

«برای روان‌شناسان اجتماعی، تبلیغات‌چی‌های سیاسی (Propagandist) و تبلیغات‌چی‌های تجاری (Advertiser)  این حقیقت انکار ناپذیر و شناخته شده‌ای است که یک نظر و یا محصول بخت بیشتری برای پذیرفته شدن و مقبول افتادن دارد اگر بتواند به وسیله فرد شناخته شده و خوشنامی پشتیبانی شده و یا از سوی آنها عرضه شود. البته این شخص خوشنام و شناخته‌شده می‌باید دارای شخصیتی پذیرفتنی و یا توانایی و مهارت غیر قابل انکار و یا پایگاه اجتماعی بالایی باشد».

هر چند ارسطو مفهوم اعتبار را در مورد سخنوری رسمی که در دادگاه‌ها، مجالس مقننه و یا جلسات رسمی سیاسی بیان می‌دارد و «کنتریل» همان مفهوم را در مورد ارتباطات جمعی ملحوظ نظر دارد، ویژگی‌هایی را که به عنوان ویژگی‌های اساسی اقناع یا متقاعدسازی توسط ارسطو مطرح شده‌اند یعنی احساس خوب، شخصیت اخلاقی مناسب و حسن نیت، اساساً از همان اعتبار بالا در نظریات جدید برخوردار بوده و در تمام وضعیت‌های ارتباطی چه رسمی و چه غیر رسمی و چه میان فردی و چه گروهی و انبوه مورد توجه و دارای اثربخشی بالایی می‌باشند.

در اصل، دو راه برای بررسی اعتبار وجود دارد. یک راه بررسی افراد مؤثر از نظر اعتبار در برابر افراد غیر مؤثر و تشخیص تفاوت‌های میان آنها می‌باشد. به ویژه طرح این سئوال که چه چیزهایی فردی را به گونه‌ای مؤثر مطرح می‌کند و چه عواملی او را از این اثر بخش بودن دور می‌سازد؟ راه دوم طراحی و شکل دهی آزمایش‌های کنترل شده پژوهشی می‌باشد. در طراحی یک تحقیق نمونه، معمولاً دو گروه کاملاً متفاوت ولی شبیه به یکدیگر را انتخاب می‌کنند. مثلاً دو گروه از دانشجویان یک کلاس خاص مثل کلاس ارتباطات را انتخاب، و سخنرانی را به آنها معرفی می‌نمایند که موضوع سخنرانی او «سیاست خارجی کشور در شرایط بحرانی» است. سخنران توسط سخنگوی جلسه به عنوان رئیس اتحادیه لوازم یدکی فروش‌ها معرفی می‌شود. همین سخنور همین سخنرانی را در برابر گروه دیگری انجام می‌دهد ولی این بار به عنوان استاد علوم سیاسی دانشگاه معرفی می‌گردد. سپس هر دو دسته از دانشجویان مورد آزمون قرار گرفته و از جهت موافقت و مخالفت با محتوای سخنرانی از آنان سئوال می‌شود. بدون استثناء در بیشتر مطالعاتی که انجام پذیرفته است، در گروهی که سخنران به عنوان استاد علوم سیاسی معرفی شده است توافق چشمگیرتری وجود دارد و در گروه دیگر اکثر شنوندگان ابراز داشته‌اند که سخنران اطلاع چندانی از علوم سیاسی و سیاست خارجی نداشته است در حالی‌که محتوای پیام و شخص پیام‌فرست در تمام موارد یکی بوده است.

انواع اعتبار

بررسی‌های گوناگون در ارتباطات سه نوع اعتبار را اکثراً بیان می‌دارند که عبارتند از: اعتبار اولیه، اعتبار ثانویه و اعتبار نهایی.

اعتبار اولیه

اعتبار اولیه یا عرضی به اعتباری اطلاق می‌شود که عامل ارتباطی قبل از ورود به فرایند ارتباطی مورد نظر، آن را داراست. بدون توجه به اینکه چه می‌گوید و چگونه می‌گوید، چنین به نظر می‌رسد که عامل ارتباطی کسی است که چیزی را دارد که باید به او توجه نمود. اغلب اعتبار اولیه از عنوان فرد نشأت می‌گیرد و بر آن متکی است. وقتی سخنور وارد جلسه سخنرانی می‌شود و می‌خواهد آغاز به سخن کند علی‌رغم آنکه هنوز چیزی نگفته و نکته‌ای را بیان نکرده است با بودن پیشوندی مانند دکتر، مهندس، استاد و غیره به نظر می‌رسد که اعتبار او بیشتر است. پس اعتبار اولیه یا عرضی، از عنوان و یا لقب و بر آنچه که برای فرد تشخّصی را به همراه دارد سرچشمه می‌گیرد.

 

اعتبار ثانویه یا مشتق شده

در هر فراگرد ارتباطی، عامل ارتباطی کم و بیش راجع به خود سخن می‌گوید خواه مستقیم و خواه غیر مستقیم. در این فراگرد او تدریجاً برای خود می‌تواند اعتباری را کسب کند که فقط وابسته به عنوان و سمت و پیشینه او نیست. این اعتبار بیشتر از نکاتی چون: موضوعی که از آن سخن گفته می‌شود و تسلط بر آن، شیوه‌های بیانی، غیر کلامی، نوع طرح و استدلال مربوط به موضوع نشأت می‌گیرد. همه این موارد و بسیاری دیگر می‌تواند منشأ نوعی اعتبار ثانویه برای کسی که سخنی می‌گوید باشد. به عبارت دیگر اعتبار ثانویه یا مشتق شده، اعتباری است که مخاطب از عامل ارتباطی بر اساس آنچه که می‌گوید و به گونه‌ای که می‌گوید به دست می‌آورد. هر فراگرد ارتباطی به تعبیری از خود عکس العملی نشان می‌دهد، چرا که به عنوان فراگردی پویا عمل می‌کند. عامل ارتباطی از نقطه‌ای آغاز می‌کند و با میان‌کنش (Interaction)  خود با مخاطب یا مخاطبان به اصلاح و جرح و تعدیل آن می‌پردازد. هر فراگرد ارتباطی چیزی در مورد عامل ارسال پیام می‌گوید. در نتیجه، می‌توان گفت، هر فراگرد ارتباطی، مستقیم یا غیر مستقیم، به اعتبار فرستنده پیام بستگی دارد. به گونه‌ای اجتناب‌ناپذیر در هر فراگرد ارتباطی انسان‌ها، خواسته‌ها، نیازها، امیال، آرزوها، توانایی‌ها و دانایی‌های خود را به دیگران منتقل می‌کنند.

در نظر آورید در یک سخنرانی یا در کلاس درس چگونه احساس شما نسبت به فردی که به ارائه مطلب پرداخته بود با یک اشتباه فاحش در تلفظ یا ساختار جمله دگرگون شده است. شما چنین انتظاری از او نداشتید. وقتی چنین اتفاقی رخ داده است شما آن‌را به حساب کمی سواد، بی دقتی و عدم صلاحیت او گذاشته‌اید. بر عکس وقتی که او سخنان برجسته‌ای از فیلسوفی خردمند بیان می‌دارد و یا اینکه به تشریح فرضیه‌ای علمی می‌پردازد احساس ما نسبت به او دگرگون شده، او را فردی خردمند، عمیق، منطقی و آگاه می‌دانیم. او با این عمل خود برای خویش اعتبار قابل قبولی دست و پا می‌کند.

در بسیاری موارد عاملان ارتباطی تلاش در دگرگون کردن اعتبار خود می‌کنند. آنان سعی در بالا بردن آن از حد نازل به حد بالاتری دارند. مثلاً سیاستمداری که بر اثر یک تصمیم خود پایگاه خویش را در میان مردم از دست داده یا آن را به حد نازلی کشانده است در سخنرانی خود سعی در ارائه آمار و اطلاعاتی می‌کند که از طریق آنها به مردم وانمود کند که او اطلاعات بسیار بیشتری از آنها در این مقوله داشته است و حق آن است که آنان که مردمی منطقی و اخلاقی هستند او را آدمی مطلع و آگاه بدانند و بر‌این اساس تصمیم او را نیز تصمیمی کاملاً عقلایی و منطبق با واقعیت تلقی کنند. یا اینکه تصمیم او هر چند به زیان مقطعی عده‌ای است، اما او بر آن است که با این عمل جرّاحی، کل مجموعه را حفظ نماید. به این طریق او می‌خواهد به دیگران نیت خیر خود را که عاملی بسیار مهم برای بالا رفتن اعتبار است به اثبات برساند.

مدیران، معلمان و استادان همواره به گونه‌ای آگاه و ناخودآگاه سعی در بالا بردن اعتبار خود نزد کارکنان، دانشجویان و دانش آموزان خود دارند. آنان با استناد به نوشته‌ها، تألیفات خود و یا از طریق آمار و اطلاعات مکتسبه در طول ایام تدریس خود سعی در بالا بردن اعتبار خود می‌کنند. یا با دلسوزی و اعلان آرزوهای خوب خود برای کارکنان، دانشجویان و دانش آموزان خویش این عمل را انجام می‌دهند.

اساساً آنچه که بر ادراک آدمیان اثر می‌گذارد و ادراک آنان را نسبت به پدیده‌ای دگرگون می‌کند، در شکل دهی اعتبار افراد مؤثر است. پاره‌ای از تحقیقات این را به اثبات رسانده‌اند.

از طریقی که پیامی شکل گرفته و فرستاده می‌شود بر میزان اعتبار فرستنده پیام اثر می‌گذارد. اگر شخصی با مکث‌های مکرر و با اشتباهات دستوری و تلفظی زیادی سخن بگوید و به طور کلی در طول ارائه مطالب خود نشان دهد که چندان راحت سخن نمی‌گوید، بدون شک اکثر شنوندگان او را فردی با اعتبار پائین ارزیابی می‌کنند. در نقطه مقابل فردی که با اعتماد به نفس تمام و بر اساس موازین دستوری و زبان‌شناسی سخن می‌گوید اکثراً او را با اعتباری بالا ارزیابی می‌کنند. بنابراین کلمات، جملات و عباراتی را که ما در سخن‌گویی خود به کار می‌گیریم و آنها را منظم می‌کنیم و به شکلی که سؤال یا سؤالاتی را مطرح می‌کنیم بر اعتبار ما نزد دیگران می‌افزاید.

رعایت عدل و انصاف در گفتگو‌ها و این که فرد نشان دهد در مقابل حقایق تسلیم است بر میزان اعتبار او می‌افزاید. هر اندازه صداقت در رفتار فرستنده پیام مشهود باشد به همان میزان به اعتبار او نزد دیگران افزوه می‌شود.

رعایت عدل و انصاف در گفتگو‌ها و این که فرد نشان دهد در مقابل حقایق تسلیم است بر میزان اعتبار او می‌افزاید. هر اندازه صداقت در رفتار فرستنده پیام مشهود باشد به همان میزان به اعتبار او نزد دیگران افزوده می‌شود. افراد صادق بر اساس پژوهش‌های متخصصان علوم ارتباطات قابل درک‌تر برای دیگران می‌باشند. آنان تصور می‌کنند آنها را راحت‌تر می‌توانند درک کنند و به مکنونات درونی آنها وقوف حاصل کنند. از این رو، افراد صادق اعتبار بیشتری پیدا می‌کنند.

معمولاً افرادی که شباهت‌های زیادی با ما دارند بیشتر برای ما درک شدنی می‌باشند و ما برای آنها اعتبار بالاتری قایلیم. این شباهت‌ها بیشتر در زمینه‌های تحصیلی و حرفه‌ای، نگرش‌ها، باورها، هدف‌ها و آرزوها و خواسته‌ها اثر می‌گذارند. هر اندازه زمینه‌ها مشترک‌تر باشد؛ جذب بیشتر است و اعتبار بالاتر. سخنوران توانا با به کارگیری جملات، کلمات، عبارات و نشانه‌های غیر کلامی سعی در شکل دهی این زمینه مشترک با اکثر مخاطبان خود دارند. آنها حتی با لباس خود و اشیایی که به کار می‌گیرند این زمینه مشترک را راحت‌تر ایجاد می‌کنند که در نهایت به اعتبار بالاتر آنها منتج می‌شود.

اعتبار نهایی

اعتبار نهایی، اعتباری است که فرد پس از یک رابطه میان کنش با دیگران احساس می‌کند که به دست آورده است. یا به عبارت دیگر، دیگران پس از وقوع یک رابطه در می‌یابند که فرد مورد نظر دارای چه اعتباری است. این اعتبار نهایی محصول برخورد اولیه یا برخوردهای مکرر است. در ضمن قسمت اعظم آن از طریق اعتبار ثانویه شکل می‌گیرد، و اگر این برخوردها در اصل شکل نگرفته باشند آن هم پدید نمی‌آید. برخی موارد این اعتبار از اعتبار اولیه بیشتر می‌شود و در زمان‌هایی کمتر، ولی در تمام موارد این اعتبار محصول برخوردهای اولیه و اعتبار اولیه و ثانویه است. پس از آنکه معلم درس خود را تمام کرد، یا سخنور سخن خویش را به پایان رساند و سالن سخنرانی را ترک کرد یا زمانی که مصاحبه استخدامی یا خبری با فردی به انجام رسید، اشکالی از اعتبار نهایی در ذهن طرف‌های مقابل شکل می‌گیرد.

ابعاد اعتبار

معلمان، بازاریابان و فروشندگان، مدیران، سیاستمداران و مبلغان دینی، در واقع همه آرزو دارند و سعی می‌کنند که بر نگرش‌ها، عقاید، باورها، قضاوت‌ها و رفتارهای دیگران اثر بگذارند. اینان برای این اثرگذاری و تغییر معیارهای قضاوت دیگران، نیاز به اعتبار بالایی دارند که به راحتی از طریق آن مورد قبول واقع شوند. همه آنها علاقه‌مندند که بدانند چه عواملی موجب پذیرش آنها می‌شود و آنها را قابل قبول‌تر می‌کند. هر چند نویسندگان مختلفی عوامل گوناگونی را در بالا بودن اعتبار و پذیرش توسط دیگران ذکر کرده‌اند، همه کم و بیش به پنج موردی که «مک‌کراسکی» بیان کرده است به نحوی اعتقاد دارند. این پنج مورد عبارتند از:

صلاحیت (Competence)، خوی (Character)، نیت و انگیزه (Intention)، شخصیت (Personality) و پویایی (Dynamism).

صلاحیت: هر اندازه فرد از دانش و اطلاعات بیشتری در مورد موضوع یا موضوعاتی که با دیگران در میان می‌گذارد برخوردار باشد به همان میزان از اعتبار بالاتر و بیشتری استفاده خواهد کرد و بیشتر مورد قبول دیگران خواهد بود. برای مثال، معلمی که در موضوع مورد تدریس اطلاعات بیشتری دارد و به خوبی از عهده انجام آن بر می‌آید دارای اعتبار بیشتر از کسانی است که دانش کمتری از او در آن زمینه دارند.

صلاحیت به موضوع بستگی دارد. فردی ممکن است در موضوعی صاحب صلاحیت باشد اما در موضوعات دیگر کاملاً بدون صلاحیت شناخته شود. هر چند ممکن است در برخی موارد تمیز بین موضوعات مختلف برای افراد دشوار باشد. در اینجا ذکر این نکته حایز اهمیت است که اشخاصی که در موضوعات نسبتاً عمومی صاحب اطلاعاتی می‌باشند به راحتی می‌توانند در موضوعات پیوسته به آن موضوع اظهار نظر کنند و هر چند اظهارنظر آنها چندان حرفه‌ای نیست و با موازین علمی سازگاری ندارد، مع‌الوصف برای افراد عادی پذیرفتنی است و آنان معمولاً اشخاصی با اعتبار بالا معرفی می‌گردند.

خوی و منش: ما فردی را که دارای منش و اخلاقی پسندیده است می‌پسندیم و برای او احترام قایل‌ایم. این شخص از اعتبار بالایی نزد ما برخوردار خواهد بود و به راحتی می‌تواند نگرش و رفتار ما را تغییر دهد. اشخاصی که صادق، اخلاقی و درست‌کردارند به سرعت می‌توانند برای خود اعتبار بالایی نزد دیگران ایجاد کنند و مورد پذیرش آنان قرار گیرند. یکی از ویژگی‌های رهبران – چه رهبران سیاسی و چه سازمانی – همین ویژگی است. آنان که از خوی و منش اخلاقی و قوی‌تری برخوردارند از خصلت رهبری قوی‌تری بهره می‌جویند.

نیّت و انگیزه: نیت و انگیزه فرد برای کاری که می‌کند و حرفی که می‌زند نیز در شکل گیری اعتبار او اثر انکارناپذیری دارد. فروشنده‌ای که قصدش فروش کالایش می‌باشد، هر چند که حقایقی ملموس از کالای خود می‌گوید اما کمتر مورد توجه ما قرار می‌گیرد، چه که می‌دانیم هدف او فقط فروش کالایش می‌باشد و افزودن به سود خود. او در تمام تلاش خود که از مهارت و توانمندی زیادی بهره می‌جوید به سود خود می‌اندیشد و همین اعتبار او را نزد ما در حد نازلی قرار می‌دهد. بر عکس در مورد معلم و استاد دانشگاه به گونه‌ای دیگر می‌اندیشیم. نیت و انگیزه آنان را بالاتر از سود شخصی تشخیص می‌دهیم و همین است که سخن آنان برای ما دلپذیر است و حد اعتبار آنها در بالاترین میزان شکل گرفته است.

شخصیت: اصولاً اشخاصی را که ما آنها را دوست داریم از آنان که آنها را دوست نمی‌داریم بیشتر باور می‌کنیم و برایشان اعتبار بالاتری قایلیم. ما کسانی را دوست داریم که اصطلاحاً دارای «شخصیت دلپذیر» (Pleasing Personality)  باشند. ما آنان را که دوست داشتنی‌ترند بیشتر باور می‌کنیم تا شخصیت‌های گرفته و عبوس. افراد مثبت و خوش‌بین بیشتر از افراد منفی و بدبین مورد توجه قرار می‌گیرند و در نهایت از اعتبار بالاتری در ارتباط متقابل با دیگران بهره می‌برند. افراد به ظاهر خوشبخت و موفّق در ازدواج از اشخاص ناکام در ازدواج و ازدواج نکرده از اعتبار بیشتری نزد دوستان و آشنایان خود سود می‌جویند. این شاید به این دلیل باشد که اکثر اشخاص می‌اندیشند که آنان اگر درست پندار و درست رفتار بودند خود در زندگی شخصی خویش موفق بودند. از این رو است که مشاهده می‌شود در برخی از جوامع نامزدهای پست‌های سیاسی اگر ازدواج نکرده باشند یا ازدواج ناموفقی داشته باشند شانس انتخاب آنها توسط عموم بسیار ضعیف می‌گردد.

پویایی: به هر میزانی که عامل ارتباطی جسور، فعال، پر انرژی، قوی و مثبت به نظر ‌آید؛ به همان میزان نزد مخاطبان خویش از اعتبار بیشتری بهره خواهد جست. در نقطه مقابل، اشخاص بسیار خجالتی (در فرهنگ ما در مردان بیشتر و در زنان کمتر – خجالتی بودن در فرهنگ ما برای زنان ارزش است در حالی‌که در فرهنگ غربی چنین نیست-)، درون‌گرا و آنان که بسیار آرام و آهسته صحبت می‌کنند، اعتبار کمتری نزد دیگران برای خود فراهم می‌آورند. رهبران بزرگ در تاریخ معمولاً اشخاصی پویا ترسیم شده‌اند، آنان جسور و همدل با دیگران بوده‌اند. یکی از دلایلی که دینامیسم یا پویایی فرد با اعتبار او همبستگی مستقیم پیدا می‌کند، شاید از نظر این نکته باشد که مخاطبان تصور می‌کنند که آنان باز و بدون پرده پوشی رفتارهای خود را به منصه ظهور می‌رسانند و اشخاصی راستگو و صادق می‌باشند. در نقطه مقابل خجالتی‌ها و درون‌گراها را تودار، پنهان کار و غیر صادق با خود می‌دانند. البته باید در نظر داشت که این برخورد در فرهنگ‌های مختلف متفاوت است.

خلاصه آنکه، فردی که با صلاحیت به نظر می‌رسد و دارای خوی و منشی دلپذیر بوده و نیتی خیرخواهانه از خود بروز داده و با پویایی چشمگیری ظاهر می‌شود دارای اعتبار نسبی بالایی خواهد بود. با بالا رفتن هر یک، اعتبار بالا خواهد رفت و با کاهش هر کدام اعتبار فرد نیز کاهش خواهد یافت.

در خاتمه عواملی که می‌توانند به افزایش اعتبار کمک نمایند در جدول زیر به نمایش در می‌آیند و باید توجه داشته باشیم که این عوامل در فرهنگ‌های مختلف اثرات متفاوتی دارند. هر یک ممکن است در برخی از فرهنگ‌ها قوی‌تر عمل کنند و در بعضی فرهنگ‌های دیگر ضعیف تر باشند.

عواملی که در افزایش اعتبار مؤثرند:

همسویی صلاحیت صداقت
زمینه مشترک حاضرجوابی پویایی
خلوص وضع ظاهر چگونگی معرفی

این عوامل همان طور که پیش تر اشاره شد، در کل به اعتبار فرد در روابط میان فردی کمک می‌کند و بیشتر در ارتباطات میان فردی مورد توجه است. اما این نکته را باید در نظر داشت که در ارتباطات گروهی و جمعی نیز قابلیت انطباق و گسترش دارد. مثلاً یک روزنامه و یا رادیو و تلویزیون نیز از سویی برای بالا بردن اعتبار خود ناچار به همسویی با مخاطبان خود می‌باشند و درک این که آنان چه می‌خواهند و از چه رنج می‌برند و از سوی دیگر برای اداره نظام خود به گونه‌ای اثربخش نیازمند به افراد ذی‌صلاح و با دانش و مهارت هستند. صداقت و خلوص در تداوم کار آنها بسیار مهم است. با اندک تخطی از معیارهای صلاحیت و خلوص به سرعت مخاطبان خود را از دست خواهند داد و به رسانه‌ای جهت دار تبدیل خواهند شد که فقط عده محدود و معدودی به آنها توجه خواهند کرد. پایگاه مردمی و عمومی خود را از دست خواهند داد. پویایی در تداوم کار آنها نیز صاحب اثر قابل ملاحظه‌ای است. به محض رکود و یکنواختی اعتبار خود را از دست می‌دهند و بازگشت به اعتبار پیشین بسیار دشوار خواهد بود. وضع ظاهر به ویژه برای روزنامه از اهمیت نسبی بالایی برخوردار است و نمی‌توان به سادگی از کنار آن گذشت. استقبال عمومی از روزنامه همشهری از یک جهت به این نکته می‌تواند وابسته باشد. چگونگی معرفی برای رسانه‌ها هم مطرح است. بسیار مهم است که یک  رسانه چگونه معرفی شده باشد. نشریه یا رسانه مورد نظر به عنوان رسانه‌ای روشنفکری معرفی شده است یا عامیانه؟ آیا به عنوان نشریه‌ای با سابقه بسیار طولانی در پردازش اخبار و تفاسیر صحیح مطرح است و معرفی شده است؟ عقل سلیم ما را بر آن می‌دارد که تمام موارد فوق را – ولو آنهایی را که برای ارتباطات میان فردی تدوین شده‌اند – در ارتباطات گروهی و جمعی نیز مورد توجه قرار دهیم؛ منتهی با وزن و اعتبار ویژه برای برخی از آنها.

در کلاس‌ها و دوره‌های سخنوری نیز به این عوامل توجه ویژه می‌شود و استادان آئین سخنوری توصیه‌های لازم را به کارآموزان آئین سخنوری می‌کنند. از آنها خواسته می‌شود به نحوی صلاحیت خود را به منصه ظهور برسانند و با صداقت و خلوص خود اعتبار بالایی برای خود به صورت ثانویه پدید آورند. با همسویی با مخاطبان و ایجاد زمینه مشترک با آنان، آنان‌ را با خود همراه کرده و به اعتبار خود بیافزایند. با وضع ظاهر مناسب و پویایی خویش، اعتبار خود را گسترش داده و با تجمع همه موارد فوق به عنوان سخنوری ذی‌صلاح و مطرح با اعتبار نسبی بالا در جامعه خود مطرح باشند. البته شکی نیست که با گردآوری این عوامل، معرفی مناسب نیز در ابتدای سخنرانی لازم است که عموماً توسط دیگران انجام می‌گیرد.

هر سخنور با چنین مشخصاتی از اعتبار بالایی سود خواهد برد و می‌تواند به راحتی بر افکار و عقاید دیگران اثر بگذارد و آنان را به سوی استراتژی مورد نظر خود یا سازمان مورد نظر سوق دهد. او حتی توان دگرگونی‌های بنیادین در افکار و عقاید دیگران را دارد. هر قدر زمان بگذرد تدریجاً منبع پیام (فرستنده پیام) از پیام در ذهن دریافت‌کننده پیام جدا می‌شود. بدین معنی افراد با اعتبار بالا تدریجاً هر چه که بگویند ارزشمند است. ساده‌ترین سخن آنان به عنوان کلمه‌ای قصار مطرح و ثبت می‌شود. در مورد فرد با اعتبار پائین، درست بر عکس هر چه زمان بگذرد خود او فراموش می‌شود و پیام اهمیت پیدا می‌کند.

نکته قابل طرح، هر چند به صورت بسیار مختصر، این که، همان طور که اعتبار – به ویژه اعتبار ثانویه – به تدریج حاصل می‌شود، اکثراً به تدریج و گاه به سرعت از بین می‌رود. از این رو صاحبان اعتبار دائماً باید زمینه‌های طرح و تقویت آن را مهیا سازند و از عواملی که موجب تضعیف و تخریب اعتبار آنها می‌شود به شدت بپرهیزند.

 

خلاصه

دو مهارت عمده برای رسیدن به تفاهم با دیگران وجود دارند که عبارتند از گوش دادن و همدلی. در جامعه ما تصورات غلطی در مورد گوش دادن وجود دارد و بیشتر مردم فکر می‌کنند که آنان گوش دهندگان خوبی هستند؛ نمی‌توان به آنها آموخت که گوش دهندگان بهتری شوند و فکر می‌کنند که گوش دادن مؤثر و شنیدن ساده یکی هستند. برای رسیدن به تفاهم با دیگران باید آموزش گوش دادن صحیح را وجه همت خود قرار دهیم.

همدلی توانایی ویژه‌ای است که از طریق آن می‌توان به نگرش فرد مقابل خویش پی‌برد و دنیا را از دریچه چشم او نگریست. بین ادراک افراد با یکدیگر تفاوت چشمگیری وجود دارد.

همدلی کاملاً از خنثی بودن و همدردی متمایز است. وقتی که ما در مقابل رفتارها و پدیده‌های وارد بر شخصی با بی تفاوتی برخورد می‌کنیم خنثی بودن ما در برابر او کاملاً مشهود است. در نقطه مقابل، همدردی موقعی به منصه ظهور می‌رسد که ما در احساسات با کسی شریک شده و احساسی را که او در مورد پدیده‌ای به دست آورده است ما نیز به دست آوریم. یعنی مشارکت در غم‌ها و شادی‌های طرف مقابل. در بسیاری موارد چنین به نظر می‌رسد که همدردی در روابط بین افراد سازنده نیست، چرا که انسان‌ها تابع احساسات و عواطف خویشتن بوده و چون شرایط و تجارب حاکم بر آنها با یکدیگر متفاوت است؛ این احساسات نیز متفاوت می‌شود و اگر کسی بخواهد سعی در یکسان سازی آنها کند با نوعی تصنعی بودن شرایط مواجه می‌شود. از سوی دیگر همدردی در بسیاری از شرایط عاطفی سنگین، کار دشواری است.

خنثی بودن نیز در شکل دیگری در روابط بین افراد بسیار زیان رساننده است زیرا که فرد مقابل احساس می‌کند که ما برای او ارزش و اهمیتی قائل نبوده و به سرنوشت او اساساً علاقه‌ای نداریم. این خود یکی از عمده‌ترین عوامل جدایی و گاه در برابر یکدیگر ایستادن افراد است.

فرهنگ‌ها در مقابل همدردی، همدلی و خنثی بودن رویه‌های متفاوتی دارند، و در رفتار می‌باید به این نکات در فرهنگ غالب توجه داشت. در عین حال نباید فراموش کرد که انسان‌ها جدا از فرهنگ حاکم بر آنها، در بسیاری از احساسات و عواطف با یکدیگر مشترک هستند. از این رو می‌توان گفت، مفهوم همدلی در روابط بین افراد بسیار اهمیت دارد. به هنگام همدلی نیازی به عرضه و ارائه احساس یگانه نیست بلکه باید به فرد مقابل  بفهمانیم احساس او را درک می‌کنیم و برای آن ارزش و احترام قائل هستیم.

همدلی محتاج حساسیت نسبت به دیگران و توانایی ارائه این حساسیت و نشان دادن آن به دیگران است. اگر ما در همدلی با دیگران شکست بخوریم، در درک و تفاهم با آنها نیز با شکست مواجه خواهیم شد. همدلی به ما این اجازه را می‌دهد که به احساسات دیگری به درستی پی برده و وارد دنیای او شویم و متقابلاً به او اجازه دهیم که به دنیای ما گام نهد. برای برخورداری از همدلی می‌باید نسبت به دیگری حساس بود و او را درک و از برخوردهای مبتنی بر قضاوت فردی پرهیز کرد.

هدف اساسی از درک و تفاهم مبتنی بر همدلی، پذیرش نگرش خویش و پذیرش نگرش دیگران است. هر کس می‌باید سعی کند که با حفظ نظر خود، نظر دیگران را نیز درک کرده و بتواند به درستی بفهمد که آنها چگونه‌اند و به چه می‌اندیشند. برای اینکه به تجربه‌ای توأم با همدلی دست یابیم؛ می‌باید سعی کنیم که به تشریح و توجیه منطقی مفاهیم متناقض با یکدیگر بپردازیم.

هر چند ما تصور می‌کنیم که با دیگران به راحتی همدلی می‌کنیم، اما واقعیت امر آن است که ما کمتر به همدلی با دیگران توفیق حاصل می‌کنیم. همدلی با کسی، گاه بسیار دشوارتر از گوش دادن مؤثر است.

درک و تفاهم با دیگران از طریق گوش دادن و همدلی مستلزم شنیدن پیام آنها، هم به صورت کلامی و هم به گونه غیر کلامی است. این خود موجب درک محتوا، مقصود و احساسات مرتبط با آنهاست و اینها خود وابسته به انتقال درک خویشتن به آنهاست.

شماری از دشواری‌ها و نارسایی‌ها هم در پیام و هم در موقعیتی که آن را دریافت می‌داریم، وجود دارد که اهم آنها عبارتند از: دشواری‌های ناشی از واقعیت امر، دشواری‌های ناشی از معنی، دشواری‌های ذهنی و روانی،‌دشواری‌های فیزیکی.

دشواری‌های ناشی از واقعیت امر، از آن جهت، روی می‌دهند که اکثر اوقات در شنیدن سخن دیگران و در ارتباط با آنها ما به دنبال واقعیت آنچه خود در ذهن داریم می‌گردیم تا آنچه او می‌خواهد بگوید. دشواری‌های ناشی از معنی زمانی رخ می‌دهند که کسی کلمه یا عبارتی را جدا از معنی متداول آن به کار گیرد یا آنها را به گونه‌ای به کار گیرد که احساس متفاوتی را در ما بیانگیزد.

دشواری‌های ذهنی و روانی، زمانی به وقوع می‌پیوندند که ما در یک «ارتباط با خود» بوده و در عین حال با دیگران نیز سخن گفته یا در ارتباط هستیم.

دشواری‌های فیزیکی، شامل کلیه محرکاتی می‌شود که از طریق محیط ممکن است بر تمرکز و توجه ما به فرد فرستنده پیام و یا پیام او تأثیر بگذارد و آن طور که باید به آنها پرداخته شود، توجه نشود. این دشواری‌ها توسط سر و صدا، نور، بو و… پدید می‌آیند.

دسته دیگر از عوامل مؤثر بر توانایی ما در گوش دادن و همدلی مرتبط بر خود ما می‌باشند. اگر ما دائماً خویشتن را در مدار همه عالم تصور کنیم (خودبینی) دیگر توان حساس بودن نسبت به دیگران را از دست خواهیم داد. خودمداری بیش از اندازه در بسیاری موارد موجب دور شدن ما از دیگران می‌شود.

عوامل متعددی از جمله «دفاع از خود» موجب توجه بیش از اندازه فرد نسبت به خود و غفلت از دیگران می‌شود. اشخاص زمانی که احساس ترس می‌کنند و بر حفظ خود و موقعیت خویش اندیشناک می‌شوند، حالت تدافعی به خود می‌گیرند. در این حالت آنها بیشتر به خویشتن توجه کرده و از پرداختن به دیگران ابا دارند. مکانیسم پویایی رفتاری، در تسریع و تشدید این پدیده کمک بیشتری کرده، کم کم دشواری رفتاری و ارتباطی خود را به وضوح نشان می‌دهد. با پدید آمدن این حالت، شخص مذکور به هیچ وجه آمادگی گوش دادن و همدلی با اشخاص مقابل خویشتن را ندارد.

دلیل دیگر برای خود مداری، «خود برتربینی آزمایشی» است. اشخاصی که با تجارب بالا و برتری نسبتاً زیاد نسبت به مخاطبان خود قرار دارند، گاه دچار این حالت می‌شوند که تصور می‌کنند فقط آنها درست می‌اندیشند.

سومین دسته از عوامل مؤثر بر گوش دادن و همدلی را می‌توان ادراک خود نسبت به دیگری نام برد. نگرش‌‌های از پیش شکل گرفته و توأم با تعصب نسبت به کسی یا چیزی مثل پایگاه اجتماعی فرد یا رفتار قالبی یا مبتنی بر تحجر فکری، بدون شک در همدلی با آنها و گوش دادن مؤثر می‌باشند. یکی از عمده‌ترین عوامل توجه یا عدم توجه به افراد و نظرات آنها مشروعیت یا مقبولیت عامل ارتباطی است. زمانی می‌توانیم به این دشواری‌ها و مشکلات غلبه کنیم که توجه به اشخاص پیرامون خود داشته باشیم و به جای اینکه خود مدار باشیم، دیگران را در نظر آوریم و آنها را به عنوان منبع احساس و عاطفه و تفکر و عقیده بشناسیم و هیچ یک از این موارد شدنی نیست مگر آنکه به دقت به آنها گوش فرا دهیم و با آنان از در همدلی وارد شویم.

* * *

ما هر روز با انسان‌های زیادی که اعتبار آنها در ارتباط با ما نقش ارزنده‌ای دارد روبرو می‌شویم. همه افراد جامعه به شدت در ارتباط خود با دیگران نیازمند اعتبار هستند. تقریباًً تمام انتخاب‌ها در روابط میان فردی، حداقل در یک قسمت به این نکته وابسته‌اند که آیا ما به گفته و رفتار طرف مقابل خود اعتماد داریم و برای آن اعتباری قائل هستیم یا نه؟

مواردی را که به عنوان ویژگی‌های اساسی اقناع یا متقاعد سازی توسط ارسطو مطرح شده‌اند؛ یعنی احساس خوب، شخصیت اخلاقی مناسب و حسن نیت، اساساً از همان اعتبار بالا در نظریات جدید برخوردار هستند.

برای بررسی اعتبار دو راه وجود دارد. یک راه بررسی افراد مؤثر از نظر اعتبار در برابر افراد غیر مؤثر و تشخیص تفاوت‌های میان آنها می‌باشد. راه دوم طراحی و شکل‌دهی آزمایش‌های کنترل شده پژوهشی می‌باشد. در طراحی یک تحقیق نمونه، معمولاً دو گروه کاملاً متفاوت ولی شبیه به یکدیگر را انتخاب می‌کنند.

بررسی‌های گوناگون در مورد ارتباطات سه نوع اعتبار را بیان می‌دارند که عبارتند از: اعتبار اولیه، اعتبار ثانویه و اعتبار نهایی.

اعتبار اولیه به اعتباری اطلاق می‌شود که عامل ارتباطی قبل از ورود به فرایند ارتباطی مورد نظر آن را داراست. چنین به نظر می‌رسد که عامل ارتباطی کسی است که چیزی را دارد که باید به او توجه نمود. اغلب اعتبار اولیه از عنوان فرد نشأت می‌گیرد و بر آن متکی است.

اعتبار ثانویه یا مشتق شده اعتباری است که مخاطب از عامل ارتباطی بر اساس آنچه که می‌گوید و به گونه‌ای که می‌گوید به دست می‌آورد. هر فراگرد ارتباطی به تعبیری از خود عکس العملی نشان می‌دهد، که به عنوان فراگردی پویا عمل می‌کند. عامل ارتباطی از نقطه‌ای آغاز می‌کند و با میان کنش خود با مخاطب به اصلاح و جرح و تعدیل آن می‌پردازد. هر فراگرد ارتباطی، مستقیم یا غیر مستقیم، به اعتبار فرستنده پیام بستگی دارد.

اعتبار نهایی، اعتباری است که فرد پس از یک رابطه میان کنش با دیگران احساس می‌کند که به دست آورده است. یا به عبارت دیگر، دیگران پس از وقوع یک رابطه در می‌یابند که فرد مورد نظر دارای چه اعتباری است. این اعتبار نهایی محصول برخورد اولیه یا برخوردهای مکرر است.

صلاحیت، خوی، نیت و انگیزه، شخصیت، و پویایی مجموعه عواملی هستند که در بالا بردن اعتبار و پذیرش انسان توسط دیگران مؤثر واقع می‌شوند. در مورد صلاحیت باید گفت که هر اندازه فرد از دانش و اطلاعات بیشتری در مورد موضوعی که با دیگران در میان می‌گذارد برخوردار باشد؛ به همان میزان از اعتبار بالاتری استفاده خواهد کرد. همچنین ما فردی را که دارای منش و اخلاقی پسندیده است می‌پسندیم و برای او احترام قائل‌ایم. نیت و انگیزه فرد نیز برای کاری که می‌کند و حرفی که می‌زند، در شکل گیری اعتبار او اثر انکار ناپذیری دارد. به علاوه در مورد شخصیت هم باید گفت اصولاً اشخاصی را که ما آنها را دوست داریم از آنان که آنها را دوست نمی‌داریم بیشتر باور می‌کنیم و برایشان اعتبار بالاتری قائلیم. ما کسانی را دوست داریم که دارای شخصیت دلپذیر باشند. باید گفت که به میزانی که عامل ارتباطی جسور، فعال، پر انرژی، قوی و مثبت به نظر آید به همان میزان نزد مخاطبان خویش از اعتبار بیشتری بهره خواهد جست.

در پایان آنچه که قابل ذکر است، این است که همان طور که اعتبار – به ویژه اعتبار ثانویه – به مرور حاصل می‌آید، اکثراً به تدریج و گاه به سرعت زائل می‌گردد، از این رو صاحبان اعتبار دائماً باید زمینه‌های طرح و تقویت آن را مهیا سازند و از عواملی که موجب تضعیف و تخریب اعتبار آنها می‌شود به شدت بپرهیزند.

پرسش‌

۱- نظر و دیدگاه ارسطو را پیرامون مقوله اعتبار یا مشروعیت بیان فرمایید.

۲- چه عواملی در افزایش اعتبار و پذیرش توسط دیگران مؤثر هستند و افراد را در نظر دیگران قابل قبول‌تر جلوه می‌دهند؟

۳ – اعتبار اولیه، ثانویه یا مشتق شده، و اعتبار نهایی را تعریف کنید.

۴ – «شخصیت دلپذیر» از چه طریقی می‌تواند به افزایش اعتبار کمک نماید؟

۵- صلاحیت را تعریف کنید. «صلاحیت» با چه روشی موجب افزایش اعتبار فرد در مقابل دیگران می‌شود؟

۶ – در جامعه ما چه تصورات غلطی در مورد «گوش دادن» در بین مردم مرسوم و متداول است؟

۷- همدلی و همدردی چه تفاوت‌هایی با هم دارند؟ چرا برای رسیدن به تفاهم با دیگران همدلی بهتر از همدردی مؤثر واقع می‌شود؟

۸- دشواری‌ها و نارسایی‌هایی که در هنگام ارتباط با دیگران هم در پیام و هم در موقعیت مورد نظر ایجاد می‌شود را بر شمرده و هر یک را تعریف نمایید.

۹ – در طی چه فرآیندی «دفاع از خود» موجب توجه بیش از اندازه فرد نسبت به خود و غفلت از دیگران می‌شود؟

۱۰ – رفتار قالبی یا مبتنی بر تحجر فکری را تعریف کنید. این رفتار چگونه بر گوش دادن و همدلی ما با دیگران اثر سوء بر جای می‌گذارد؟

 

منبع فصل سوم:

فرهنگی، علی اکبر، ارتباطات انسانی، تهران: خدمات فرهنگی رسا، چاپ یازدهم، ۱۳۸۶، ص. ص ۲۰۷ – ۲۲۹، ۳۴۱ – ۳۵۱٫

 

 

 

 

بهداشت روانی

دکتر حمزه گنجی

 

 

 

 

 

 

بهداشت روانی در سنین و مراحل مختلف رشد

 

 

مقدمه

امروزه، روان شناسان معتقدند که رشد در تمام دوران زندگی ادامه دارد:‌ از لحظه انعقاد نطفه تا آخرین نفس. منظور آنها از رشد تغییراتی است که به طور متوالی در طول زندگی انسان به وجود می‌آید؛ فرآیندی است که موجب دگرگونی شخص می‌شود و در عین حال، ثبات نسبی برای او فراهم می‌آورد. به عبارت دیگر،‌ انسان همیشه می‌تواند رفتارهای خود را تغییر دهد یا رفتارهای او بر اثر کنش‌های متقابل اجتماعی تغییر می‌یابد؛ اما انسان، در عین حال، تداوم و پیوستگی نیز دارد، بدین معنا که در طول زمان به انسان کاملاً جداگانه‌ای، نسبت به آنچه قبلاً بوده است، تبدیل نمی‌شود. حال اگر در هر یک از دوره‌های رشد، عواملی که اصطلاحاً عوامل کج‌ساز نامیده می‌شوند، دخالت کنند، رشد از مسیر طبیعی خود خارج خواهد شد و از فرد موجودی با بهداشت روانی ناسالم به وجود خواهد آورد. البته اثر این عوامل در همه مراحل زندگی یکسان نیست. برخی مراحل رشد، از جمله دوره جنینی و کودکی اول، از اهمیت خاصی برخوردار است. در این فصل سعی می‌شود تا اهمیت هر یک از این مراحل و عواملی که احتمالاً بهداشت روانی را به خطر می‌اندازند، بررسی شود.

 

بهداشت روانی در دوره کودکی

کودکی را از تولد تا ۱۱ سالگی به حساب می‌آورند. بنابراین، این دوره سال‌های بسیار زیادی را در برمی‌گیرد و از اهمیت زیادی نیز برخوردار است. می‌توان این دوره را به دوره نوزادی، کودکی اول و کودکی دوم تقسیم کرد و درباره اهمیت رویدادهایی که در هر یک از این مراحل پیش می‌آیند و بهداشت روانی را تحت تأثیر قرار می‌دهند به بحث پرداخت.

در مورد اهمیت دوره نوزادی بر بهداشت روانی در آموزه‌های اسلامی رویکرد جامع و جالبی وجود دارد که بیان کننده اهمیت این دوره و تأثیر شرایط و عوامل مختلف در رشد و تربیت نوزاد حتی قبل از تولد می‌باشد ولی در علوم و یافته‌های بشری، می‌توان گفت که تازه تحقیقات شروع شده است، زیرا مردم خیال می‌کردند که نوزاد،‌ غیر از خوردن، خوابیدن، نفس کشیدن و گریه کردن چیز دیگری نمی‌داند. حتی مشاهده‌گر بسیار دقیقی چون ژان پیاژه، خیال می‌کرد که اولین ماه‌های زندگی کودک خیلی اهمیت ندارد، زیرا تنها مقداری بازتاب در بردارد. اما تحقیقات تازه نشان داده است که همه اعضای حسی کودک، از همان لحظه تولد، حتی برخی آنها از دوره جنینی کار می‌کند. یک مشاهده‌گر دقیق می‌تواند متوجه شود که کودک، دست کم، بخشی از ادراک‌ها و هیجان‌های خود را به کار می‌گیرد. او آنچه را که می‌شنود، می‌بیند و احساس می‌کند، به همان صورتی که دیگران انجام می‌دهند، به ما می‌گوید. نوزاد انسان، فعال و علاقه مند به محیط است. بنابراین، هر نوع سهل انگاری در تربیت او پیامدهای جبران ناپذیر خواهد داشت.

عامل دیگری که می‌توان گفت در بهداشت روانی کودک خیلی مؤثر است، یادگیری است. امروزه همه روان شناسان قبول دارند که کودک از لحظه تولد می‌تواند یاد بگیرد؛ مثلاً نوزاد می‌تواند واکنش‌های خود را با آنچه تقویت می‌شود، انطباق دهد؛ مثلاً، یاد می‌گیرد که چگونه گریه کند تا مادر به او شیر بدهد.

برای یادگیری، لازم است که حواس کودک کامل باشند و به کار گرفته شوند. امروزه معلوم شده است که بینایی کودک از لحظه تولد آماده به کار است، اما هنوز پختگی ندارد و باید تمرین داده شود. دستگاه شنوایی، در لحظه تولد، رشد یافته‌تر است و در واقع جنین انسان، حتی سه ماه پیش از تولد، می‌تواند صداهایی بشنود. به همین دلیل، به هنگام تولد، صدای مادر می‌تواند آشناترین صدا برای نوزاد باشد. نقش شنوایی در یادگیری زبان بر هیچ کس پوشیده نیست. چشایی و بویایی نیز هر دو به هنگام تولد حضور دارند؛ مثلاً، کودکان در همان روزهای اول، مایعات شیرین را ترجیح می‌دهند و از آنها لذت می‌برند، اما در برابر مایعات ترش و تلخ، چین و چروک بر صورت خود می‌اندازند. چهار حس مربوط به لامسه، یعنی، گرما، سرما، فشار و درد نیز به هنگام تولد حضور دارند.

برای تضمین بهداشت روانی کودک، همه این حواس باید به کار گرفته شود. هر نوع اختلال در یکی از آنها پیامدهای ناگواری خواهد داشت؛‌ مثلا مطالعات نشان می‌دهد، نوزادانی که در اختیار پرورشگاه‌ها قرار می‌گیرند و از محرک‌های لازم به دور می‌مانند (کسی با آنها حرف نمی‌زند، دعوا نمی‌کند، محرک‌های بینایی، شنوایی، بویایی و لامسه فراهم نمی‌آورد)، کمبودهای زیادی نشان می‌دهند، از جمله کمبود در ضریب هوشی، بنابراین، این کودکان از نظر بهداشت روانی نیز آسیب می‌بینند.

عامل دیگری که می‌تواند بر رشد عاطفی کودک اثر عمیق داشته باشد تعامل یا کنش متقابل بین او و والدین است. همه تحقیقات بر این نکته تأکید دارند که والدین بر شخصیت کودک خود اثر می‌گذارند. امروزه، نه تنها می‌پذیرند که اطرافیان بر کودک اثر دارند، بلکه این واقعیت را نیز می‌پذیرند که کودک همه کسانی را که با او در تماس هستند، تحت تأثیر قرار می‌دهد. حتی کودک می‌تواند بر اعمال والدین اثر سلطه‌گرانه داشته باشد. برای روشن شدن مطلب، مثال می‌آوریم. فرض کنید مادر و کودک به یکدیگر نگاه می‌کنند. کودک چهره خود را برمی‌گرداند و با چیز دیگری مشغول می‌شود. وقتی دوباره به مادر نگاه می‌کند متوجه می‌شود که مادر چشم‌های خود را به جای دیگر دوخته است. کودک بلافاصله چهره مادر را به طرف خود برمی‌گرداند و او را وادار می‌کند که به چیز دیگری چشم ندوزد. با این کار کودک به توانایی‌های خود پی می‌برد و می‌فهمد که می‌تواند بر دیگران اثر بگذارد.

خصوصیات کودک، از قبیل زیبایی، قد، وزن، خلق و حرکات او موجب می‌شود که دیگران واکنش‌های مختلفی نشان دهند؛ مثلاً، کودکی که به دشواری آرام می‌گیرد، به بهانه‌های مختلف گریه می‌کند و دائماً نق می‌زند، معلوم است که بزرگ‌تر‌ها را به خشم وا می‌دارد. کودکی که قیافه خوبی ندارد و چه بسا عیب‌های جسمی نیز دارد به احتمال زیاد جلب توجه نمی‌کند و از طرف والدین خیلی مورد توجه قرار نمی‌گیرد. در عوض، کودکی که از نظر وضع ظاهری برازنده است و چهره‌ای ‌زیبا دارد، واکنش‌های مناسب‌تری را برمی‌انگیزاند. همه این عوامل دست به دست هم داده و برای بهداشت روانی کودک مؤثر واقع می‌شوند.

اکثر مطالعات نشان می‌دهد، کودکان بزهکار، ناسازگار و دشوار، کودکانی هستند که در کودکی با آنها بدرفتاری شده است. کودکانی که دائماً وول می‌خورند، آشفتگی دائمی دارند و برای والدین همیشه مزاحمت ایجاد می‌کنند، به احتمال زیاد باعث خشونت والدین می‌شوند. بدیهی است که خشونت والدین، استرس و ناکامی به همراه می‌آورد و جوّ خانواده را ناپایدار می‌کند. بنابراین، انواع مختلف کودکان وجود دارند که رفتارهای متفاوت نشان می‌دهند. در این میان، تنها کاری که می‌توان انجام داد این است که از والدین خواست تا رفتارهای خود را با کودکان تطبیق دهند. آنها باید نگرش مثبت داشته باشند و به اطلاعات روان شناختی خود بیفزایند. والدین نباید هر نوع جنب و جوش و سر و صدای ذاتی کودکان را نشانه مزاحمت و سلب آرامش والدین تفسیر کنند. تحرک در ذات کودک است. بهانه گرفتن، گریه کردن، سر و صدا راه انداختن و بسیاری کارهای به ظاهر آزاررسانی برای جلب توجه است.

لزوم آشنایی با مراحل رشد روانی عاطفی کودکان

اکثر روان شناسان یادآوری کرده‌اند که اولین سال‌های زندگی، در رشد روانی – عاطفی کودک نقش بسیار مهمی دارد. اریک اریکسون (یکی از روانشناسان) معتقد است که کار اصلی کودک، غیر از موارد دیگر، یادگیری اعتماد است. به نظر او، در دوره خردسالی، کودک یاد می‌گیرد که دنیا یا محل خوب و رضایت بخش است یا منبع ناراحتی‌ها، ناکامی‌ها و هیجان‌های منفی است. علاوه بر اریکسون، تعداد زیادی از روان شناسان رشد معتقدند که اولین روابط کودک، برای روابط بعدی او با دیگران الگو قرار می‌گیرد. آنها اهمیت رشد عاطفی سالم در تضمین بهداشت روانی در بزرگ‌سالی را مورد تأکید قرار می‌دهند. البته در این مورد، نظریه روان پویایی فروید، مخصوصاً نظریه او درباره ساخت‌های شخصیت (نهاد، من و من برتر)، بیشتر از نظریه‌های دیگر شناخته شده است. فروید معتقد است که بهداشت روانی فرد در گرو هماهنگی بین این سه ساخت است.

اریکسون، برخلاف فروید که معتقد بود صفات اصلی شخصیت در طول پنج یا شش سال اول زندگی شکل می‌گیرد، معتقد است که رشد شخصیت در طول زندگی ادامه می‌یابد. اریکسون دیدگاه خوشبیانه‌تری دارد و معتقد است که انسان در هر دوره می‌تواند به سلامت روانی و شکوفایی توانایی‌های انسانی خود برسد. به عقیده او، شخصیت از مراحل روانی ـ اجتماعی عبور می‌کند و در مجموع هشت مرحله را پشت سر می‌گذارد: چهار مرحله تا شروع نوجوانی (۱۱ سالگی) و چهار مرحله دیگر پس از شروع نوجوانی. به نظر اریکسون، هر جنبه شخصیت به اجبار باید در طول دوره خاصی از زندگی رشد کند. اگر توانایی لازم برای یک مرحله کسب نشود، دنباله رشد تغییر خواهد کرد و شخص در سازگاری با واقعیت و داشتن بهداشت روانی دشواری خواهد داشت.

به عقیده اریکسون، در هر یک از مراحل بحران مهمی وجود دارد که باید حل شود تا رشد بعدی به شیوه مثبت ادامه یابد. تعامل بین شخص و اجتماع در طول هر مرحله، می‌تواند شخصیت را در مسیر مثبت یا منفی قرار دهد. اینک چگونگی حل بحران‌ها.

اعتماد یا عدم اعتماد (از تولد تا یک سالگی). کودک، برای بقا، نیاز به دیگران دارد. اولین تجربه‌های کودک موجب می‌شود که او به دیگران با اعتماد یا بی اعتماد شود. کودکی که نیازهایش ارضا شود، مثلاً، غذای مناسب داشته باشد،‌ نوازش شود و محبت واقعی ببیند، به این نتیجه خواهد رسید که دنیا محل امن و قابل اعتماد است. بر عکس، کودکی که به شیوه نامرتب و ناکافی و غیر قابل پیش بینی پذیرفته شود، احساس خواهد کرد که طرد شده و دنیا محل ترس و عدم اعتماد است. او، در حالت اول به هنجار و در حالت دوم نابهنجار خواهد بود.

خودمختاری یا شرم و تردید (از ۱ تا ۳ سالگی). در این دوره، کودک کارهایی انجام می‌دهد، مثلاً به تنهایی غذا می‌خورد و لباس می‌پوشد. اگر اعمالش تأیید شود، خودمختاری به دست خواهد آورد، اما اگر تأیید نشود و آزادی نداشته باشد، احساس شرم و تردید خواهد کرد. بنابراین، لازم است که والدین حوصله و شکیبایی داشته باشند و برای کودک دلگرمی و تشویق فراهم آورند، نباید او را بیش از اندازه محدود و وابسته بار بیاورند.

ابتکار یا احساس گناه (از ۳ تا ۶ سالگی). در این دوره، توانایی‌های کودک بیش از پیش گسترش می‌یابد و او می‌تواند کارهای بیشتری انجام دهد، اما متوجه می‌شود که برخی کارها مورد تأیید اجتماع نیست. او می‌فهمد که نباید برخی کارها را انجام دهد، زیرا پدر و مادر دوست ندارند و در اجتماع نیز پسندیده نیست. بنابراین، اگر والدین آزادمنش باشند، کودک را خیلی کنترل نکنند، و به او اجازه دهند که دامنه تجربه‌های خود را گسترش دهد، به تدریج ابتکار عمل خواهد داشت. اما اگر والدین سخت‌گیر باشند و آزادی عمل ندهند، کودک منفعل خواهد شد یا به طور پنهانی کارهایی انجام خواهد داد و متعاقباً احساس گناه خواهد کرد. بدیهی است که در حالت اول، کودک سالم بار خواهد آمد و در حالت دوم به سوی نابهنجاری کشیده خواهد شد.

شایستگی یا خودکم بینی (از ۶ تا ۱۱ سالگی). در این مرحله، کودک می‌خواهد بداند که اشیا چگونه ساخته شده‌اند و چگونه کار می‌کنند. او می‌خواهد از بزرگ‌ترها تقلید کند و اعمال مفید انجام دهد. اگر کارهای کودک تأیید شود، او احساس خواهد کرد که شایستگی دارد، اما اگر اعمالش به چشم نیاید، احساس خود کم بینی و حقارت خواهد کرد. والدین و مربیانی که به کودک پاداش می‌دهند و موفقیت‌های او را تقویت می‌کنند، در واقع احساس شایستگی او را تأیید می‌کنند، اما آنهایی که کودک را همیشه تحقیر می‌کنند و به مسخره می‌گیرند، برای او احساس خود کم بینی و نابهنجاری رفتاری فراهم می‌آورند.

احساس هویت یا سردرگمی (نوجوانی). نوجوان، به خاطر تغییراتی که از نظر جسمی، روانی و اجتماعی پیدا می‌کند، باید هویت خود را بسازد. بدین معنا که کیست، در کجا قرار دارد، و چه نقش‌هایی باید داشته باشد. اگر او بتواند این تغییرات را یکپارچه کند، خویشتن پنداری مثبتی پیدا خواهد کرد. اما اگر نتواند هویت خود را بشناسد، این که کیست و چه توانایی‌هایی دارد، با سردرگمی و بی هویتی رو به رو خواهد شد و پیامد آن تزلزل در اعمال و رفتار خواهد بود.

صمیمیت یا انزوا (آغاز بزرگ‌سالی، بعد از ۱۸ یا ۱۹ سالگی). اگر نوجوان بتواند هویت خود را بسازد، به بزرگ‌سالی تبدیل خواهد شد که می‌تواند با دیگران روابط صمیمی برقرار کند، روابطی که ممکن است عاشقانه یا دوستانه باشد. در این روابط، فرد، بدون آن که از گم شدن هویت خود بترسد، با دیگران رابطه دوستانه برقرار می‌کند. عدم موفقیت در ایجاد روابط صمیمی با دیگران وی را به انزوا می‌کشاند و پیامد آن پیدا کردن اختلالات رفتاری است.

باروری یا رکود (میان‌سالی، پیش از ۶۰ تا ۶۵ سالگی). در این دوره، فرد باید نشان دهد که هنوز قدرت باروری دارد و می‌تواند مفید باشد؛ مثلاً، او می‌تواند هنوز فعال باشد، به نوه‌ها و فرزندان برسد و نسل خود را جاودانه کند. اگر در این کار موفق نشود، احساس رکود خواهد کرد.

کمال یا نومیدی (پیری). در این دوره، سالمند از زندگی خود ترازنامه‌ای فراهم می‌آورد؛ یعنی، نکات قوت و ضعف اعمال خود در گذشته را فهرست می‌کند. اگر احساس کند که جنبه‌های مثبت بیشتر از جنبه‌های منفی است، کمال خود را همچنان حفظ خواهد کرد و بقیه زندگی را با امیدواری، خوشحالی و رضایت پیش خواهد برد. اما اگر در مورد اعمالی که انجام داده است احساس تأسف کند، نومیدی و یأس به او دست خواهد داد.

 

بهداشت روانی در دوره نوجوانی

نوجوانی را دوره برزخ و دوره انتقالی در نظر می‌گیرند: انتقال از کودکی به بزرگ‌سالی. برخی روان شناسان، دوره نوجوانی را دوره آشوب و استرس توصیف می‌کنند و تعارض‌ها و استرس‌های آن را به دگرگونی‌های زیستی، مخصوصاً دگرگونی‌های جنسی، نسبت می‌دهند. در این دوره است که والدین فرزند خود را خیلی جسور و نسبتاً زبر و زرنگ و منطقی می‌یابند. آنها متوجه می‌شوند که کودک دیروزی، امروز مرزهای تازه‌ای تعیین می‌کند: اتاق خودم، نامه خودم، پول خودم، خودم می‌دانم، خودم تصمیم می‌گیرم، و….

در این دوره است که نوجوان عقاید شخصی خود را بیش از پیش محکم‌تر و آشکارتر بیان می‌کند. او تمایل دارد با دوستان خود درد دل کند، آزادی عمل داشته باشد و برای تأیید شدن دلیل بیاورد. او به طور دائم، برای کسب هویت، تلاش می‌کند، هم خود و هم اطرافیان را به تلاطم وامی‌دارد.

نوجوان، هم از خود و هم از دنیای بزرگ‌سالان شناخت تازه‌ای پیدا می‌کند، دنیای بزرگ‌سالان را معمولاً ریاکارانه،‌ فاسد و رو به زوال می‌داند. او آرمان جوست و معتقد است که وظیفه دارد دنیا را، مطابق با معیارهای خود، عوض کند. نوجوان معمولاً افکار پرشور، تند و تیز و سر نترس دارد، زیرا هنوز به وسیله مشکلات زندگی تحقیر نشده یا محدودیت‌های آن را نشناخته است. او باور دارد که می‌تواند کارهای بزرگ و خارق‌العاده انجام دهد. چون کارهای نوجوانان معمولاً افراطی و هوسی است، از جانب بزرگ‌تر‌ها، که محافظه کارانه و پایدارتر عمل می‌کنند، غیر عادی تلقی می‌شود.

شناخت‌های تازه نوجوان موجب می‌شود که آنها باورهای والدین و حتی بزرگان جامعه را کنار بگذارند و گاهی با آنها به مبارزه برخیزند. همین مبارزه‌هاست که در اکثر کشورها به حرکت‌های دامنه دار تبدیل می‌شود و جامعه را تغییر می‌دهد. در اکثر کشورها انقلاب‌ها به دست جوان‌ها انجام می‌گیرد، اما در قلب این حرکت‌ها بزرگ‌تر‌ها هستند که هدایت می‌کنند. نوجوانان سعی می‌کنند قدرت و تسلط بزرگ‌ترها را از بین ببرند و خود به جای آنها قرار گیرند. مثل این که مخالفت با نسل قبلی در ذات نوجوانی است. به عقیده جامعه شناسان، بی تفاوتی سیاسی نوجوانان و دانشجویان امروزی در واقع شورش علیه استادان خود (نسل قبلی) است.

نوجوانی دوره‌ای است که در آن خُلق انسان زیاد تغییر می‌کند. تحقیقی که به وسیله روان شناسان آمریکایی انجام گرفته و در آن زندگی روزانه نوجوان مطالعه شده، ویژگی‌های زیر را نشان داده است:[۱]

  • تغییرات خُلقی یکی از ویژگی‌های بهنجار زندگی نوجوانی است نه این که مستلزم مسائل روانی ریشه دار است. اگر به گفته‌های نوجوان اعتماد شود، به رغم داشتن خلق نوسانی، خوشحال خواهد شد، زندگی خود را مثل دیگران اداره خواهد کرد و با زمینه‌های مختلف زندگی کاملاً سازگار خواهد بود.
  • جوانانی که بیشترین وقت خود را با خانواده می‌گذرانند و کمترین آن را به دیگران اختصاص می‌دهند، بهترین نتایج تحصیلی را به دست می‌آورند، کمتر از مدرسه غیبت می‌کنند و از نظر معلمان روشن فکر به حساب می‌آیند.
  • اختلاف و تعارض با برادر و خواهر، مثل اختلاف با پدر و مادر، برای آنها ناراحتی ایجاد می‌کند.
  • نوجوانان، یک چهارم وقت خود را به مدرسه اختصاص می‌دهند و یک چهارم دیگر را به تنهایی می‌گذرانند. بنابراین، تنهایی یکی از ویژگی‌های زندگی نوجوانی است و نشانه نابهنجاری یا بیماری نیست.
  • نوجوانان دوست دارند بیشترین وقت خود را به فعالیت‌های سرگرم کننده صرف کنند: فعالیت‌های اجتماعی، تماشای تلویزیون، بازی، مطالعه و….

در مجموع، این مطالعه نشان می‌دهد که نوجوانان، برای دگرگونی‌های مهم خلقی آمادگی دارند. لازم است والدین و مربیان این ویژگی‌ها را بشناسند و متناسب با آنها با نوجوانان برخورد داشته باشند. آنها باید بدانند که نوجوانان، برای آن که خود تصمیم بگیرند، سعی می‌کنند از قید قدرتی که بزرگ‌تر‌های خانواده، مدرسه و اجتماع اعمال می‌کنند، رها شوند. آنها در پی این هستند که هویت خود را نشان دهند. وقتی از نوجوانان سؤال می‌شود که دوست دارند چند ساله شوند، اکثر آنها پاسخ می‌دهند که ۱۸ ساله، آن گاه اضافه می‌کنند که در ۱۸ سالگی می‌توانند هر کاری که می‌خواهند انجام دهند: رانندگی کنند، زندگی مستقل داشته باشند، استخدام شوند، استقلال داشته باشند، تنهایی مسافرت کنند، حق ازدواج داشته باشند، در انتخابات شرکت کنند، وارد دانشگاه شوند و رشته‌ای که دوست دارند بخوانند یا حتی اگر نخواستند ادامه تحصیل ندهند و….

اگر دوره نوجوانی بدون مشکل سپری شود، نوجوان به بزرگ‌سال سالمی تبدیل خواهد شد و نقش بزرگ‌سالی خود را خوب ایفا خواهد کرد. اما اگر در این گذر دشواری‌هایی به وجود آید، بهداشت روانی نوجوان از جاده اصلی منحرف و به بیراهه کشیده خواهد شد. متأسفانه جوامع صنعتی امروزی، عبور از نوجوانی به بزرگ‌سالی را مشکل کرده است. بدین صورت که از نوجوان انتظارهای متضاد دارد؛ مثلاً، از نوجوان می‌خواهد که رفتارهای کودکی را کنار بگذارد، اما انتظار ندارد که او بلافاصله مرد یا زن شود؛ مثلاً، اجازه نمی‌دهد که نوجوان ۱۶ ساله ازدواج کند و صاحب همسر و بچه شود. در جوامع صنعتی، والدین به نوجوانان خود می‌گویند که دیگر بچه نیستند، اما اجازه استقلال رأی و استقلال مالی به آنها نمی‌دهند. این نوع رفتارهای متضاد موجب می‌شود که شکل‌گیری هویت نوجوان مشکل پیدا کند.

نوجوانی دوره‌ای است که در آن شکل ظاهری بدن و مخصوصاً چهره خیلی اهمیت پیدا می‌کند و عزت نفس را تحت تأثیر قرار می‌دهد. احساس محبوبیت یا عدم محبوبیت، احساس پذیرفته شدن از طرف دوستان و همتایان، در طول این دوره شکل می‌گیرد. مشغولیت ذهنی بسیاری از نوجوانان این است که درباره وضع ظاهری خود بیندیشند و روزی چند ساعت در جلو آیینه بایستند و هر لحظه لباس عوض کنند. بنابراین، والدین و مربیان باید در این دوره حساس باشند و مسأله را حادتر نکنند. بدین صورت که وضع ظاهری نوجوان را، چه زشت و چه زیبا، موضوع روز نکنند و مسأله نیافرینند.

مربیان و والدین باید بدانند که در زندگیِِ اکثر نوجوانان، خانواده همیشه یک لنگرگاه به حساب می‌آید. اگر والدین کمتر دستور بدهند، کمتر نظر خود را تحمیل کنند و بیش از پیش راهبردهایی ارائه دهند که بتوانند قدرت خود را با نوجوانان تقسیم کنند، بحران‌های نوجوانی کمتر مشاهده خواهد شد. در مجموع، نوجوانان با مادر خود بهتر می‌توانند روابط متقابل برقرار کنند و به تفاهم برسند. بنابراین، مادران باید از امتیازی که نسبت به پدران دارند بهره بگیرند و در تربیت صحیح نوجوانان کوشا باشند. نوجوانانی که با مادر خود روابط حسنه دارند، در یافتن دوست و نگهداری آنها، پیشرفت در تحصیل، سازگاری با مدرسه و معلمان و داشتن هویت و خویشتن پنداری محکم و یکپارچه، بهتر از نوجوانانی هستند که با مادر خود روابط صمیمی ندارند. به نظر می‌رسد که برای تضمین بهداشت روانی، کسب هویت و استقلال، سالم‌ترین راه این است که روابط نوجوانان با والدین، دائمی و صمیمی باشد. نوجوانانی که والدین خود را همیشه حاضر در صحنه می‌بینند و احساس می‌کنند که می‌توانند بر آنها متکی باشند بهتر رشد می‌یابند و روان سالم‌تری نیز دارند.

نوجوانی دوره‌ای است که در آن مسائل جنسی، تمایل به کشیدن سیگار و کنجکاوی برای تجربه مواد مخدر شدت پیدا می‌کند. لازم است والدین و مربیان با راهنمایی‌ها و دوراندیشی‌های خود آگاهی آنها را در این موارد بیشتر کنند.

خودکشی نیز پدیده مهمی است که به دوره خاصی از زندگی اختصاص ندارد، اما ارقام مربوط به خودکشی‌ها، تعداد خودکشی در بین نوجوانان را بیشتر از سایر گروه‌های سنی نشان می‌دهد. به نظر می‌رسد که نوجوانان، در برخی از لحظه‌های زندگی خود، وقتی با مشکل روبه رو می‌شوند و مخصوصاً‌ احساس می‌کنند که راه برگشت ندارند، بیشتر شکنندگی نشان می‌دهند. تقریباً ۱۰ درصد نوجوانان کشورهای صنعتی دست کم یک بار تلاش می‌کنند که به زندگی خود خاتمه دهند. تعداد زیادی از دخترها نیز دست به این کار می‌زنند و ارقام خودکشی در بین آنها بالاتر از ارقام خودکشی در بین پسرهاست. اما تعداد مواردی که در بین پسرها منجر به خودکشی واقعی می‌شود خیلی بیشتر از تعداد دخترهاست، چون پسرها معمولاً از وسایل کارساز، مثل اسلحه گرم و حلق آویز کردن خود استفاده می‌کنند، اما دخترها معمولاً سم یا دارو می‌خوردند و به وسیله اطرافیان نجات می‌یابند.

در اکثر موارد، خودکشی یا اقدام به خودکشی به دنبال افسردگی به وجود می‌آید. نشانه‌های افسردگی عبارتند از: ناامیدی، احساس پوچی،‌ بدبینی عمیق، احساس گناه و سرزنش شدید خود. افرادی که دست به خودکشی می‌زنند معمولاً کسانی هستند که احساس می‌کنند تنها شده‌اند، روابط اجتماعی ندارند، مسائل خانوادگی شدید دارند، تحقیر می‌شوند و پدر خشن یا بدرفتار دارند. ناکامی‌های عشقی نیز می‌تواند به خودکشی منجر شود. بر مربیان و والدین است که به نوجوانان آموزش دهند تا با رنج‌ها، الزام‌ها و دشواری‌های زندگی روزانه روبه‌رو شوند و بدانند که زندگی سراسر مشکل است و هر مشکلی راه حلی دارد. آنها باید به نوجوانان یاد بدهند که چگونه هیجان‌های منفی را کنار بگذارند و دیدگاه مثبت و دلگرم کننده داشته باشند.

خودکشی نشانه‌هایی دارد که والدین و مربیان باید آنها را بشناسند: ۱- افت چشمگیر در کیفیت تحصیل، ۲ – دگرگونی شدید در رفتار نوجوان، مثلاً روی آوردن به مواد مخدر و… ۳- دگرگونی شدید در رفتار روزانه و شیوه زندگی، مثل احساس خستگی زیاد، کاهش اشتها، نگرانی یا ناتوانی در تمرکز ۴- توهم‌ها و هذیان‌ها ۵- بخشیدن اشیا و لوازم شخصی ۶- اختلال‌های شدید خواب، مثل کابوس، بی خوابی و… ۷- بی‌تفاوتی شدید به همه کس و همه چیز.

بهداشت روانی در دوره بزرگ‌سالی

بزرگ‌سالی نیز، مثل کودکی و نوجوانی، دوره دگرگونی و تکامل است. رویدادهایی که در این دوره اتفاق می‌افتد بسیار مهم است و می‌تواند بهداشت روانی فرد را تا آخر عمر تحت تأثیر قرار دهد. در میان این رویدادهای مهم، می‌توان به پیدا کردن کار برای تأمین زندگی، ازدواج و تشکیل خانواده، داشتن فرزند، تحصیل فرزندان، سازگاری در زندگی زناشویی، سازگاری با محیط کار و موارد متعدد دیگر اشاره کرد. هر یک از این موارد، در تضمین یا تخریب بهداشت روانی سهم دارد.

بخش عظیمی از زندگی بزرگ‌سالی صرف کار می‌شود. کار کردن تنها پول درآوردن نیست. کار، از نظر سلامت روانی شخص، احساس هویت و رضایت از زندگی، عامل مهمی است. کار برای انسان استقلال مالی و عزت نفس فراهم می‌آورد. کار، شیوه لباس پوشیدن، سبک زندگی، محل سکونت، شیوه تربیت فرزندان و حتی شیوه تحصیل فرزندان را تحت تأثیر قرار می‌دهد. بنابراین، بیکاری یا نارضایتی از کار می‌تواند پیامدهای ناراحت کننده داشته باشد. کسی که کار ندارد یا از کار خود رضایت ندارد، در ایجاد روابط با دیگران، احساس سودمندی و داشتن هویت، اختلال نشان می‌دهد.

بین درصد بیکاری و میزان خودکشی رابطه مثبت معنی داری وجود دارد. همچنین هر اندازه میزان بیکاری بیشتر باشد تعداد مردان بستری شده در بیمارستان‌های روانی به مقدار قابل ملاحظه‌ای افزایش خواهد یافت. بیکاری، مسائل مربوط به اقتصاد را شدت می‌بخشد و تعارض‌های زن و شوهر و والدین با فرزندان را افزایش می‌دهد. اشخاصی که بیکار می‌شوند و امید پیدا کردن شغل جدید را نیز از دست می‌دهند، مراحل زیر را پشت سر می‌گذارند: حالت شوک، احساس ناامیدی، خرد شدن عزت نفس، تردید، اضطراب، تسلیم شدن در برابر رویدادها و در خود فرو رفتن. در مواردی که بیکاری ادامه می‌یابد، زندگی خانوادگی متلاشی می‌شود. بدین صورت که طلاق پیش می‌آید، فروش اسباب و اثاثیه و حتی خانه مطرح می‌شود، بدرفتاری با کودکان، خشونت، مشاجره‌های خانوادگی، پناه بردن به مواد مخدر و… پیش می‌آید.

از مسأله کار و بیکاری که بگذریم، زندگی زناشویی مطرح می‌شود. زن و شوهرها داستان‌ها دارند. برخی تا آخر عمر با هم زندگی می‌کنند و زندگی موفقی نیز دارند. بعضی تا آخر عمر ظاهراً با هم هستند، اما واقعیت این است که از نظر روانی طلاق گرفته‌اند و تنها در زیر یک سقف زندگی می‌کنند. گروهی چند سال یا چند ماه بیشتر با هم نمی‌مانند و هر کس راه خود را جدا می‌کند. گروهی دیگر صاحب بچه نمی‌شوند و به دنبال بچه می‌گردند. تعدادی بیوه می‌مانند و تن به ازدواج مجدد نمی‌دهند. در هر یک از رویدادهای زندگی دشواری‌های واقعاً غم انگیز و طاقت‌فرسا پیش می‌آید. آن کس می‌تواند از زیر بار این دشواری‌ها سالم بیرون بیاید و دوباره سازگار شود که قبلاً آمادگی داشته باشد و دیدگاه مثبت نیز اتخاذ کند.

زندگی مشترک جنبه‌های مثبت و منفی دارد. از جنبه‌های مثبت آن صمیمیت و شراکت است. جامعه شناسان سعی کرده‌اند عواملی را که زندگی مشترک را پایدارتر می‌سازند استخراج کنند و در اختیار مردم بگذارند. اولین عامل، نگرش مثبت نسبت به یکدیگر است. دو عامل بعدی به ترتیب عبارتند از: احساس تعهد در مقابل ازدواج و مقدس شمردن آن. منظور از نگرش مثبت این است که طرفین کلاً با این دید به یکدیگر و به اطراف نگاه کنند که محاسن را ببینند و حتی الامکان از معایب چشم بپوشند. آنها رویدادها را به عنوان مسائلی که باید حل شود در نظر بگیرند نه مشکلاتی که فقط بر سر آنها می‌آید و از بدشانسی نشأت می‌گیرد. زن و شوهر باید بپذیرند که زندگی واقعاً‌ تلخ و شیرین است و سعی کنند سهم شیرین را افزایش دهند. از معایب زندگی مشترک، اختلاف به خاطر هیچ و پوچ و محدودیت آزادی طرفین است. اگر منحنی رضایت طرفین از زندگی مشترک را ترسیم کنیم، شکلی شبیه U به دست خواهد آمد. بدین معنا که زن و شوهرها، در سالهای اول و آخر زندگی از یکدیگر و از زندگی رضایت دارند و بیشترین نارضایتیها در دوره میان‌سالی است.

برای بقای زندگی مشترک و احساس رضایت از آن، پیشنهادهایی ارائه شده است که به برخی از آنها اشاره می‌شود:

  • از منم منم کردن‌ها خودداری کنید، مگر آن که مسؤولیت اعمال و گفته‌های خود را به طور کامل بر عهده بگیرید.
  • برای رساندن پیام خود، جملات کوتاه به کار ببرید و با طرح سؤال همسر خود را تشویق کنید تا به حرف‌های شما گوش دهد.
  • وقتی همسرتان سعی می‌کند مطلبی را به شما بفهماند؛ به او آفرین بگویید و به حرف‌هایش گوش دهید.
  • وقتی درباره مسائل مورد اختلاف حرف می‌زنید، سعی کنید حرف‌های همسرتان را بفهمید نه این که او را متقاعد کنید.
  • وقتی همسرتان حرف می‌زند، به کمک کلام و حرکات نشان دهید که واقعاً به حرف‌های او گوش می‌دهید.
  • اگر حرف‌های همسرتان را نفهمیدید از او بخواهید که بیشتر توضیح دهد.
  • نیازهای خود و همسرتان را یکی بدانید.
  • عشق، علاقه و محبت به همسرتان را با صدای بلند و رسا بر زبان آورید و آن را افتخار بدانید.
  • برای رفع اختلاف به دنبال فرصت مناسب بگردید و اختلاف را از بین ببرید.
  • برای رسیدن به تفاهم و رفع اختلاف‌ها، وقت صرف کنید.
  • هرگز به این فکر نباشید که نسبت به یکدیگر برتری دارید، بلکه به این فکر باشید که تفاوت دارید.

احتمال دارد که رعایت نکات فوق و مسلماً نکات متعدد دیگر بتواند به دوام زندگی زناشویی کمک کند، سعادت و بهداشت روانی طرفین و فرزندان را فراهم آورد.

بهداشت روانی در دوره پیری

پیری آخرین مرحله زندگی انسان است. با این همه، اتفاق‌های زیادی در آن روی می‌دهد؛ مهارت‌های ذهنی، شخصیت و روابط اجتماعی تغییر شکل می‌یابد. این دوره نیز گرفتاری‌های خاص خود را دارد که اگر فرد از قبل آمادگی پیدا نکند احتمال دارد که سلامت روانی خود را از دست بدهد. از رویدادهای مهم این دوره می‌توان بازنشستگی، یائسگی در مورد زن‌ها، ترک خانه به وسیله فرزندان، فوت یکی از طرفین، به خطر افتادن سلامتی و برخی بیماری‌ها، از جمله بیماری آلزایمر و سایر اختلال‌های پیری را نام برد.

همان طور که قبلاً اشاره شد، در این دوره، سالمند از زندگی گذشته‌ خود ترازنامه‌ای تهیه می‌کند و در آن اعمال مثبت و منفی را در نظر می‌گیرد. اگر به این نتیجه برسد که گذشته‌ پرباری داشته است، احساس رضایت و کمال خواهد کرد و بقیه عمر خود را با رضایت به سر خواهد برد، اما اگر احساس کند که گذشته سراسر اشتباه بوده است، احساس نومیدی خواهد کرد. از آنجا که برای جبران خطاها وقتی باقی نمانده است، شخص بقیه عمر خود را با ناکامی، سرخوردگی و حسرت به گذشته سپری خواهد کرد و از سلامت روانی به دور خواهد ماند.

بازنشستگی برای مرد مثل یائسگی برای زن است. بازنشستگی در همه جا به عنوان یک باخت به حساب می‌آید و افراد بازنشسته به چرخ پنجم گاری تشبیه می‌شوند. بنابراین، فشاری که از نظر بازنشستگی به فرد وارد می‌شود بسیار زیاد است. مرگ و میر افراد در دو سال اول بازنشستگی بیشتر از سال‌های بعد است. در روان شناسی نِوْروزی وجود دارد به نام «نِوْروز جمعه». بدین معنا که در روزهای جمعه، چون زن و شوهرها برنامه از قبل تعیین شده‌ای ندارند بیشتر با یکدیگر اختلاف پیدا می‌کنند. بازنشستگی را به یک جمعه طولانی تشبیه کرده‌اند. بنابراین، در دوره بازنشستگی زن و شوهر بیشتر اختلاف پیدا می‌کنند و از نظر روانی بیشتر آسیب می‌بینند.

رویداد استرس‌زای دیگر دوره پیری، رفتن همه فرزندان از خانواده است. سندرمی وجود دارد به نام «سندرم آشیان خالی». این سندرم احتمالاً برای زن‌ها خیلی طاقت‌فرسا باشد، زیرا آنها هستند که خود را وقف فرزندان می‌کنند و هویت مادری به خود می‌دهند. همچنین ترک خانه به وسیله فرزندان می‌تواند برای زن و شوهرهایی که جای خالی روابط خود را با فرزندان پر می‌کردند، وحشت آور باشد. به محض آن که فرزندان خانه پدری را ترک می‌کنند، زن و شوهر سعی می‌کنند، برای زندگی و روابط خود معنای تازه‌ای بدهند. در این دوره برخی ناراحتی‌ها و استرس‌های منفی پیش می‌آید که همان سندرم آشیان خالی است. اما همه زن و شوهرهای سالمند این ناراحتی‌ها را احساس نمی‌کنند و بهداشت روانی خود را با خطر مواجه نمی‌بینند.

برخی والدین حتی اظهار می‌دارند که راحت‌تر و فارغ البال‌تر شده‌اند، می‌توانند به گردش و رفت و آمدهای تازه بپردازند. حتی آنها از این که پدر بزرگ و مادربزرگ خواهند شد و دوباره با کودکان سر و کار خواهند داشت احساس رضایت می‌کنند. امروزه، به علت افزایش طول عمر، تعداد زیادی از پدر بزرگ‌ها و مادر‌بزرگ‌ها در سلامت کامل جسمی به سر می‌برند و می‌توانند فعال باشند. بدیهی است که این فعالیت به حفظ بهداشت روانی آنها کمک می‌کند.

رابطه پدر بزرگ‌ها و مادر بزرگ‌ها با نوه‌ها عاملی است که می‌تواند برای هر دو طرف منبع شادی، محبت و عشق باشد. کودکان می‌توانند، برای بسیاری از رفتار‌ها‌، آشنایی با سنت‌ها و فرهنگ خانوادگی خود، الگوی زنده داشته باشند و والدین بزرگ نیز می‌توانند، در سایه مراقبت از کودکان،‌ مشاهده رشد آنها، شادی و لذت احساس کنند. به علاوه، وجود نوه‌ها به والدین بزرگ این الهام را می‌دهد که زندگی دوام دارد و نسل‌های آینده از آنها یاد خواهند کرد و نامشان را زنده نگه خواهند داشت. بنابراین، آنها احساس می‌کنند که مفید هستند و سلامت روانی خود را محفوظ نگه می‌دارند. شاید شنیدن این طنز، که بیانگر رابطه والدین بزرگ با نوه‌هاست، خالی از لطف نباشد: «اگر می‌دانستم که نوه این قدر شیرین است، پیش از بچه دار شدن نوه دار می‌شدم!»

نگرش‌ها و رفتار در کار

چون موضوع این فصل بهداشت روانی در محیط کار است و ما به یکی از عوامل مؤثر در محیط کار، یعنی، شخصیت اشاره کردیم، بسیار جالب خواهد بود که رابطه نزدیک شخصیت با نگرش‌ها را مورد بررسی قرار دهیم، زیرا شخصیت و نگرش‌ها دو عامل اصلی هر رفتار در محیط کاری است.

نگرش، یعنی، احساس مثبت یا منفی نسبت به شخص یا شیئی. وقتی می‌گوییم که فلان شخص یا فلان شیء را دوست نداریم در واقع نگرش خود را بیان می‌کنیم. همچنین، وقتی می‌گوییم نگرش فلان شخص را دوست نداریم منظور این است که جهت فکری یا شیوه رفتاری او را نمی‌پذیریم. نباید فراموش کرد که نگرش‌ها رفتار را تحت تأثیر قرار می‌دهند، اما الزاماً آن را پیش بینی نمی‌کنند. در اینجا به برخی نگرش‌ها، بر حسب اثری که بر رفتار در کار دارند، اشاره می‌شود، مخصوصاً بر رضایت از کار و همانند سازی با سازمان؛ زیرا به نظر می‌رسد که رضایت از کار و همانندی با سازمان از نشانه‌های اصلی بهداشت روانی در محیط کار است.

رضایت از کار

می‌توان گفت که رضایت از کار عبارت است از یک حالت هیجانی مثبت که نظر شخصی کارکنان در مورد کار خود یا جوّ حاکم بر محیط کار را منعکس می‌کند. رضایت از کار برای مدیران خیلی اهمیت دارد، زیرا عقیده کلی این است که کارمند یا کارگر راضی بازده خوبی دارد، غیبت نمی‌کند، حادثه نمی‌آفریند، باند تشکیل نمی‌دهد، شاد است و به شادی جوّ کاری نیز کمک می‌کند.  بین عملکرد در کار و عدم رضایت از کار رابطه مستقیم وجود دارد. کارکنانی که از کار خود ناراضی هستند بیشتر در معرض آسیب‌های جسمی یا روانی یا سندرم غیبت قرار دارند. به همین دلیل، اندازه‌گیری رضایت از کار، برای مدیران و رؤسا از اهمیت خاصی برخوردار است. آنها، بر اساس این ارزشیابی، می‌توانند تعیین کنند که کدام جنبه‌های کاری یا سازمانی باید تغییر یابد.

می‌توان کل رضایت از کار یا برخی جنبه‌های خاص آن را اندازه گرفت. در حالت دوم، مثلاً، می‌توان رضایت از کار را بر حسب دستمزد، فعالیت‌ها و مسؤولیت‌ها، امکان ارتقا، کیفیت روابط با مدیریت و کیفیت روابط با همکاران اندازه گرفت. برای اندازه گیری رضایت از کار، از پرسش‌نامه یا مصاحبه‌های سازمان یافته و فرمول‌بندی شده استفاده می‌کنند.

همانند سازی با سازمان

همانند سازی با سازمان نگرشی است که بر اساس آن، شخص ارزش‌های سازمان را ارزش‌های خود می‌داند و با آن همانند سازی می‌کند. دو نوع همانند سازی با سازمان، که رفتار کارکنان را تحت تأثیر قرار می‌دهند، وجود دارد: «همانند سازی عاطفی» و «همانند سازی توافقی». وقتی شخص تحت نفوذ همانند سازی عاطفی است، دوست دارد در سازمان باقی بماند، زیرا به شدت به آن علاقه مند است. کسی که با سازمان همانند سازی عاطفی دارد، ویژگی‌های زیر را نشان می‌دهد:

  • هدف‌ها و ارزش‌های سازمان را مثل هدف‌ها و ارزش‌های خود می‌داند؛
  • برای اداره هر چه بهتر سازمان تلاش‌های لازم را به کار می‌گیرد؛
  • شخصاً آرزو می‌کند که وابسته به سازمان باشد؛
  • درستکار است و نفع سازمان را بالاتر از نفع شخصی خود می‌داند.

وقتی شخصی تحت نفوذ همانند سازی توافقی است، تنها به این علت که کار دیگری نمی‌تواند انجام دهد، در سازمان می‌ماند. او می‌ترسد که مبادا امتیازها و برتری‌های به دست آمده در طول زمان را از دست بدهد. این شخص استعفا را یک نوسان نامساعد بین آنچه به دست می‌آورد، احساس می‌کند.

همانند سازی با سازمان خیلی مورد علاقه مدیران است، زیرا بر رفتارهای کاری اثر مثبت دارد. کارکنانی که با سازمان در سطح بالایی همانند سازی می‌کنند، نسبت به کارکنانی که همان استعدادها را دارند، اما همانند سازی نمی‌کنند، کار را با کیفیت بالا انجام می‌دهند، کمتر غیبت می‌کنند و مهم‌تر از همه تولید بالایی دارند. به علاوه، این کارکنان، برای موفقیت در کارهای خود، بیشتر فعالیت می‌کنند و کمتر به فکر رها کردن سازمان می‌افتند. نمونه این نوع همانندسازی در بین بازیکنان سازمان‌های ورزشی دیده می‌شود. خیلی از بازیکنان، در صورتی که از سازمان خود رضایت کامل داشته باشند و با آن همانندی کنند، افتخار خود را در وابستگی به آن احساس خواهند کرد.

برخی شرایط کاری، همانندسازی با سازمان را تسهیل می‌کند؛ مثلاً سازمان‌هایی که شرکت کارکنان در تصمیم گیری‌ها را مهم می‌شمارند و بر امنیت کارگران تأکید می‌ورزند، همانند سازی با سازمان را افزایش می‌دهند. مشاغلی هم که با خودمختاری و مسؤولیت همراه‌اند، همانند سازی را بیشتر رشد می‌دهند.

تغییر نگرش‌ها

افرادی که نسبت به کار خود نگرش منفی دارند، برای سازمان تهدید محسوب می‌شوند، زیرا می‌توانند نگرش منفی سایر کارکنان را نیز برانگیزند. به همین دلیل، مدیران همیشه این سؤال را مطرح می‌کنند: آیا می‌توان نگرش‌ها را عوض کرد؟ چگونه؟

متخصصان معتقدند که از راه قانع‌سازی می‌توان نگرش‌ها را تغییر داد. با این همه، برای آن که تغییر نگرش‌ها با موفقیت انجام گیرد، باید قانع‌کننده، محتوای پیام و کسی که قرار است قانع شود، برخی شرایط را دارا باشند.

کسی که می‌خواهد دیگری را قانع کند، باید متخصص به حساب آید. بنگاه‌های تبلیغاتی این مسأله را از سالها پیش فهمیده‌اند، زیرا تبلیغ هر محصول را با نظر یک متخصص همراه می‌کنند. از طرف دیگر، قانع‌کننده باید معتبر و بی طرف باشد؛ همچنین او باید ظاهر جذاب و رفتار عاطفی داشته باشد.

شخصی که قرار است قانع شود، اگر عزت نفس ضعیفی داشته باشد، زودتر قانع خواهد شد؛ او کمتر به خود اعتماد خواهد داشت و به افکار دیگران اجازه خواهد داد که در او مؤثر واقع شوند. بنابراین، در اکثر مواقع، آگهی‌های تجارتی، بین استفاده از محصول آگهی شده و احساس رضایت،‌ اعتبار و اعتماد به نفس، رابطه مستقیمی برقرار می‌کنند. به علاوه،‌ شدت نگرش، قانع سازی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. اگر نگرش نسبت به شخصی، محصولی یا موقعیتی خیلی قوی باشد، تغییر دادن آن مشکل خواهد بود. حالت روانی فرد نیز او را، کم و بیش، در مقابل قانع‌سازی نفوذ پذیر می‌کند. کسی که در وضعیت روانی مساعد قرار دارد، نسبت به کسی که از نظر روانی آمادگی ندارد، آسان‌تر قانع می‌شود. قبلاً این جمله را شنیده‌ایم: «وقت خواهش کردن نیست».

و ‌بالاخره،‌ پیامی که فرستاده می‌شود، نباید با تهدید همراه باشد، زیرا، هر چند که ممکن است رفتار مورد نظر انجام گیرد، این خطر وجود خواهد داشت که نگرش طرف مقابل در جهت منفی متبلور شود؛ مثلاً، نوجوانی که به خاطر تهدیدهای یکی از والدین، اتاق خود را مرتب می‌کند، احتمال دارد که در مورد خانه داری و کارهای مربوط به آن نگرش خوبی پیدا نکند. پیام، زمانی شانس نفوذ بیشتری خواهد داشت که جنبه‌های مثبت موقعیت را در نظر بگیرد.

ادراک

عامل دیگری که همه رفتارها، از جمله رفتار در محیط را تحت تأثیر قرار می‌دهد، ادراک است. ادراک، یعنی، فرایند انتخاب و سازمان دهی محرک‌هایی که از محیط می‌رسد. ما، به وسیله حواس خود، اطلاعاتی را از محیط می‌گیریم، شناسایی می‌کنیم، تمیز می‌دهیم و درباره آنها قضاوت می‌کنیم. ادراک خیلی بیشتر از آن چیزی است که حواس دریافت می‌کنند و به مغز می‌فرستند، زیرا اطلاعات دریافت‌شده سازمان می‌یابد تا تجربه حسی حتی الامکان منسجم‌تر ادراک شود. ادراک فرایندی است که فرد را با محیط خود ارتباط می‌دهد. بنابراین، می‌توان گفت که برای داشتن ارتباط سالم با محیط کار و بهره مند شدن از پیامدهای مثبت این ارتباط، ادراک مهم‌ترین نقش را دارد.

فردی که محرک‌های محیطی را دریافت می‌کند، در ارتباط با رویدادهایی که در مسیر آنها قرار می‌گیرد، یک تجربه منحصر به فرد و شخصی فراهم می‌آورد. حواس او آنچه را که در اطراف می‌گذرد، دریافت می‌کنند: او اشیا و اشخاص را می‌بیند، صداها و کلمات را می‌شنوند و به کمک لامسه، چشایی و بویایی، سایر تحریکات حسی را اخذ می‌کند. بنابراین، ادراک فرایندی است که بیشتر جنبه ذهنی دارد نه عینی، زیرا هر کس، دنیایی را که در آن متحول می‌شود، در چارچوب کاملاً منحصر به فرد و به شیوه شخصی دریافت می‌کند.

بنابراین، رفتار هر شخص به ادراکی که او از واقعیت دارد، به شیوه سازمان دهی اطلاعات ادراکی، به منظور خلق تصویری که از دنیا دارد و بالاخره، به تجربه‌ای که از رویدادها به دست می‌آورد، وابسته است. در واقع، وقتی ادراک مطرح می‌شود کل دامنه تفاوت‌های فردی و پیامدهایی که از این تفاوت‌ها در بافت محیط کار به جریان می‌افتد، مطرح می‌شود. با قاطعیت می‌توان گفت که سهم بزرگی از بهداشت روانی هر شخص به نوع برداشت او از محیط وابسته است.

ادراک، جهت و ساخت دارد. جهت داشتن ادراک از اینجا معلوم می‌شود که معنای رفتار بر حسب بافت و موقعیت تغییر می‌کند؛ مثلاً، دیر آمدن یک کارمند بر سر کار، بر حسب این که جوان باشد یا میان‌سال،‌ و مدیر سر حال باشد یا خسته، معانی متفاوتی خواهد داشت. و بالاخره ادراک، ساخت نیز دارد؛ زیرا اجازه می‌دهد تا محرک‌های حسی در یک کل قابل تشخیص سازمان یابند نه در یک مجموعه عناصر نامنسجم.

با توجه به آنچه گفته شد، در هر محیط،‌ از جمله محیط کاری، ادراک می‌تواند بر کلیه رفتارهای مدیران و کارکنان اثر داشته باشد. اگر کارمندی درباره مدیر، سازمان، همکاران و روابط حاکم بر آنها ادراک خوبی داشته باشد، رفتارهایش متناسب با این ادراک خواهد بود. عوامل زیادی ادراک را تحت تأثیر قرار می‌دهند: تجربه‌های قبلی، سطح اطلاعات، انتظارها، احساسات، فرهنگ و غیره. در میان این عوامل، آنچه می‌تواند در رابطه با محیط کار و بهداشت روانی کارکنان، نقش مهمی داشته باشد «اولین برداشت» است.

اولین برداشت

پدیده اولین برداشت، در قلمرو کار و ارتباط با دیگران نقش مهمی دارد. پژوهش‌گران معتقدند که سه تا پنج دقیقه اول هر مصاحبه تعیین‌کننده است. همین سه تا پنج دقیقه اول کافی است تا مصاحبه گر درباره مصاحبه شونده دید پیدا کند. بقیه وقت مصاحبه اصولاً برای پیدا کردن عناصری صرف می‌شود که نظر اول را تأیید می‌کنند. آزمایش‌های‌‌‌‌‌ اَش و شریف[۲]   نشان می‌دهد، کسانی که می‌خواهند دوست داشته شوند یا پذیرفته شوند، باید تلاش کنند تا در اولین دقایق اثر بهتری برجای گذارند. متأسفانه، در همه موارد، اولین اثری که افراد برجای می‌گذارند نمی‌تواند مثبت باشد، زیرا گذشته آنها گاهی مانع از این کار می‌شود. در هر صورت، لازم است که به هنگام مواجهه با دیگران در اولین برخورد با آنها، سعی کنند از سازمان و از خود اثر مثبت بر جای بگذارند. اگر از فردی برداشت‌های اولیه خوبی داشته باشند و بعدها رفتاری از او ببینند که در خلاف جهت برداشت‌های اول باشد،‌آنها را استثنا به حساب خواهند آورد و او را تبرئه خواهند کرد. اما اگر اولین برداشت‌ها منفی باشد و بعد، شخص را خیلی بهتر و مثبت‌تر ارزشیابی کنند، قضاوت آنها احتمالاً به این صورت خواهد بود که می‌خواهد اشتباهات پیشین را جبران کند.

بنابراین، ایجاد اولین برخوردهای مناسب و مثبت می‌تواند به بهداشت روانی افراد در محیط و گروه کمک مهمی باشد.

اِسناد

اِسناد فرایندی است که به کمک آن سعی می‌کنیم علت‌های رفتار خود و رفتار دیگران را پیدا کنیم. مسلماً هر کسی به یاد دارد که در موقعیت‌های زیادی سعی کرده است رفتار خود و رفتار فرد دیگری را تشریح کند. در واقع، هر بار که شخص سعی می‌کند رفتار شخص دیگری را توضیح دهد، دست به اِسناد می‌زند. بنا به نوشته لغت نامه دهخدا، اِسناد، یعنی نسبت دادن چیزی به چیز دیگر. حال ببینیم فرایند اِسناد، در روابط مدیران و کارکنان چه نقشی دارد و چگونه می‌تواند رفتارها و بهداشت روانی را تحت تأثیر قرار دهد.

فرایند اِسناد، مدیران و مربیان را به شدت تحت تأثیر قرار می‌دهد. وقتی مدیران و مربیان محصول، ثمره یا برخوردی را ارزشیابی می‌کنند، معمولاً علت‌های رفتار افراد را در نظر می‌گیرند. درک علت‌های رفتار، برای تبیین رفتارهای بدون ثمر و فایده یا موقعیت‌های تعارضی خیلی مفید است.

بنابراین، در فرایند اِسناد، اساس این است که بدانیم، مشاهده‌گر چگونه رفتار را تبیین می‌کند: آن را به علت درونی نسبت می‌دهد یا به علت بیرونی؟ اگر علت درونی باشد، فرض این خواهد بود که شخص کنترل رفتار خود را بر عهده دارد، در حالی که، اگر علت بیرونی باشد، فرض این خواهد بود که شخص بر رفتار خود کنترل ندارد و عامل دیگری آن را به وجود می‌آورد؛ مثلاً، اگر مدیر یا مربی علت رفتار کارکنان یا مخاطبان را درونی بداند، احتمالاً به این نتیجه خواهد رسید که آنها عمداً تنبلی می‌کنند، تن به کار نمی‌دهند و می‌خواهند بر سازمان ضرر بزنند و یا با گروه مخالفت کنند. اما اگر علت رفتار افراد را بیرونی بداند، به احتمال زیاد به این فکر خواهد افتاد که شیوه مدیریت، قوانین و به طور کلی، جوّ حاکم بر سازمان امکان وضعیت بهتر را فراهم نمی‌آورد. در حالت اول، افراد گناهکار اما در حالت دوم بی‌گناه به حساب خواهند آمد. مثال دوم می‌تواند این باشد که دانشجوی مردودی، علت شکست خود را به مطالعه نکردن یا به دشواری امتحان نسبت دهد. در حالت اول، به علت درونی معتقد خواهد بود و کنترل زمان و انرژی لازم برای مطالعه را در اختیار خواهد داشت. در حالت دوم، به علت بیرونی معتقد خواهد بود، زیرا کنترل دشواری امتحان را در اختیار ندارد.

اسناد به علت درونی یا بیرونی، به عوامل موقعیتی و شخصی وابسته است؛ مثلاً، در برخی موارد امتحانات واقعاً دشوار است. در مورد مثال برای دخالت عوامل شخصی، می‌توان گفت، اشخاصی که عزت نفس ضعیفی دارند، شکست‌های خود را معمولاً به علت‌های بیرونی و موفقیت‌های خود را به شانس یا به آسانی کار نسبت می‌دهند. بر عکس، کسانی که عزت نفس بالایی دارند، موفقیت‌های خود را به عوامل درونی نسبت می‌دهند.

به علاوه، منبع کنترل نوع اسناد را تحت تأثیر قرار می‌دهد. کسانی که از نظر منبع کنترل درونی، نمره بالایی به دست می‌آورند،‌ رفتار خود را به علت‌های درونی نسبت می‌دهند. همچنین معلوم است، کسانی که نیاز به پیشرفت قوی دارند، موفقیت‌ها را به مهارت‌ها و شکست‌ها را به عدم تلاش خود نسبت می‌دهند: هر دو علت درونی است. به علاوه، اشخاصی که انتظار شکست دارند تمایل دارند شکست‌ها را به عدم مهارت خود نسبت دهند. این نوع اِسناد معمولاً احساس ناشایستگی، بی لیاقتی و حالت افسردگی به وجود می‌آورد.

در اکثر موارد، افراد، در مورد بازده خود، به اِسنادهایی دست می‌زنند و این اِسنادها علت‌های زیر را آشکار می‌کنند: مهارت، تلاش، دشواری کار و شانس. مثال‌های زیر چگونگی تجلی این اِسنادها در محیط کار را نشان می‌دهند:

  • مهارت: «بهترین کار را ارائه داده‌ام، زیرا ذاتاً توانایی این کار را دارم»؛
  • تلاش: «بهترین کار را ارائه داده‌ام، زیرا همه چیز را کنار گذاشته تنها برای این موضوع کار کرده‌ام»؛
  • دشواری کار: «کار خیلی سخت بود وگرنه می‌توانستم بهتر از این بازدهی داشته باشم»؛
  • شانس: «نتوانستم به مصاحبه برسم، خیلی بدشانسی آوردم».

اگر چهار مورد بالا را با یکدیگر مقایسه کنیم، متوجه خواهیم شد که اِسنادهای مربوط به مهارت و تلاش، درونی هستند؛ زیرا بازده در کنترل فرد است. بر عکس، اِسنادهای مربوط به دشواری کار و شانس، بیرونی هستند؛ زیرا فرد، بر هیچ یک از آنها کنترل ندارد. وقتی شخص موفق است، موفقیت خود را به علت‌های درونی نسبت می‌دهد («علت موفق شدنم این است که عاقل، باهوش، با استعداد و زبر و زرنگ هستم.»)؛ برعکس، وقتی شکست می‌خورد، شکست خود را به عوامل بیرونی نسبت می‌دهد («علت موفق نشدنم دشواری کار یا دشواری امتحان بود نه تمرین نداشتن یا مطالعه نکردن.») کارکنان، شکست‌های خود را معمولاً با شماتت کردن مافوق یا همکاران، یا نسبت دادن آنها به نارسایی‌ها، عقب ماندگی‌ها و بی‌نظمی‌های سازمان و گروه تبیین می‌کنند. این رفتار به آسانی می‌تواند تعارض‌هایی به وجود آورد و کارگروهی را تخریب کند.

بدین ترتیب، معلوم می‌شود که فرایند اسناد چقدر مهم است و با فرایندهای زیادی، از جمله منبع کنترل، شخصیت و موقعیت، رابطه تنگاتنگ دارد. تعامل آنها با یکدیگر می‌تواند مسائل را پیچیده‌تر کند. بنابراین، محیط کار به شیوه‌های مختلف بر بهداشت روانی و جسمی مدیران و کارکنان اثر می‌گذارد. در نظر گرفتن همه عوامل مؤثر بر رفتار، شخصیت، نگرش، اِسناد و بهره‌گیری از آنها در جهت بهبود جو حاکم بر محیط کار، آسان نیست و از عهده همه برنمی‌آید. اینجاست که همکاری گروهی متخصصان ضرورت پیدا می‌کند.

تعارض

تعارض در سازمان و یا گروه، یعنی، اختلاف کلی، جزئی، واقعی یا احساسی بین نقش‌ها، هدف‌ها، قصدها و علایق یک یا چند فرد، گروه یا خدمات. مفهوم تعارض، مفاهیم دیگری را نیز منعکس می‌کند، از جمله عدم تفاهم، مشاجره، تفاوت و عدم توافق.[۳]

تعارض‌ها از روابط بین افراد ناشی می‌شود. آنها انتظارهای ناسازگار افراد یا گروه‌ها و همچنین تفاوت‌های موجود بین فعالیت‌های آنها را منعکس می‌کنند. به علاوه، وابستگی متقابل پیش‌رونده در بین مردم، افزایش کار و فشارهای بیرون، عواملی هستند که ظهور تعارض‌ها را ممکن می‌سازند. بنابراین، عدم انطباق هدف‌ها یا روش‌ها، محدودیت منابع و فشارهای ناشی از فوریت کارها و پیامدهای ناشی از آنها نیز عناصری هستند که ظهور تعارض‌ها را مساعد می‌کنند.

مربیان و مدیران باید وجود تعارض‌ها را یک امر واقعی تلقی کنند. البته هدف این نیست که، به محض احساس وجود تعارض، همه نیروها را بسیج کنند تا آن را از بین ببرند. معلوم شده است که بخش عظیمی از فعالیت‌های مدیران و مربیان برای حل تعارضها صرف می‌شود. هرچه باشد، همیشه می‌توان از تعارض درس عبرت گرفت. حتی اگر به نظر برسد که جنبه‌های منفی تعارض می‌چربد، تحلیل عمیق‌تر می‌تواند به مدیران و مربیان اجازه دهد که در آن جنبه‌های مثبت پیدا کنند و این همان چیزی است که می‌گوییم، «در هر کاری حکمتی هست یا حتماً خیر در این است». در واقع، هر بار که تعارض آشکار می‌شود، تعدادی پدیده به همراه آن تجلی می‌کند. در درجه اول، فعالیت‌های تعارضی، کسانی را که با روال عادی به کار روزانه خود می‌پردازند، بیدار می‌کند. تعارض آنها را تحریک می‌کند. در درجه دوم، اقدامات همراه تعارض، اعضا را به خلق شبکه‌های ارتباطی تازه مجبور می‌کند. بنابراین، تعارض موجب می‌شود که فرد از نقش مسؤولیت‌ها و دشواری‌های دیگران آگاه شود؛ چیزی که همدلی ایجاد می‌کند. تلاش برای پیدا کردن راه حل تعارض، افرادِ درگیر در تعارض را وادار می‌کند تا برخی عناصر سازمان را زیر سؤال ببرند. بالاخره، تعارض موجب می‌شود که عوامل پشت پرده تنش‌ها آشکار شود. این عوامل آنهایی هستند که پیش از ظاهر شدن، به مدت طولانی بر روابط افراد سرپوش گذاشته‌اند.

بدیهی است که این پیامدهای مثبت همیشه حضور ندارند و به عواملی مثل هدف‌های اعضای درگیر، تقسیم منابع و وابستگی متقابل اعضا وابسته‌اند. آنچه مخصوصاً در تعیین نتیجه اهمیت دارد، شیوه حل تعارض است، زیرا تعارض بلند مدت آثار روانی و جسمانی وخیمی دارد. از آثار روانی آن می‌توان به نِوْروز یا اختلال‌های روانی خفیف و از آثار جسمی آن به زخم معده، کهیر، یبوست، سردردها و غیره اشاره کرد.

شکل‌های مختلف تعارض

تعارض‌ها، که علت‌های متعدد و متفاوتی دارند، می‌توانند شکلهای مختلف داشته باشند. مهمترین تعارض‌ها در محیط کار عبارتند از: درون – فردی، بین افراد، درون‌‌گروهی، و بین گروه‌ها.

تعارض درون فردی

تعارض درون – فردی،‌ یعنی این که فرد با خود اختلاف داشته باشد. معمولاً این نوع تعارض ایجاب می‌کند که فرد در معرض هدف‌های ناسازگار یا در حالت ناهماهنگی شناختی قرار گیرد و در نتیجه ناراحتی احساس کند؛ مثلاً،‌کسی که مجبور است از دو کارخانه، که یکی پول خوبی می‌دهد، اما شناخته شده نیست و دیگری پول کمتری می‌دهد، اما شهرت دارد، یکی را انتخاب کند، با تعارض درون – فردی روبه روست. همچنین این تعارض زمانی به وجود می‌آید که فرد مجبور می‌شود در داخل سازمان، یکی از دو کار را با شرایط زیر انتخاب کند: شغل در کادر مدیریت، که موقعیت، قدرت، وجه و حقوق او را افزایش می‌دهد، اما فعالیت‌های آن مورد علاقه نیست؛ کار تحقیقی، که بسیار جالب است، اما پیشرفت شغلی و ارتقای مقام ندارد.

تعارض بین افراد

تعارض بین افراد زمانی به وجود می‌‌آید که دو فرد، در مورد هدف‌هایی که باید دنبال کنند، راه‌هایی که باید پیش بگیرند، ارزش‌ها، نگرش‌ها یا رفتارهایی که باید اتخاذ کنند، به تفاهم نرسند. اکثر ما موقعیت‌هایی تجربه کرده‌ایم که در آنها مجبور شده‌ایم با شخصی که در نگاه اول، ناخوشایند به نظر رسیده است، رو به رو شویم. در برخی موارد، این ناخوشایندی، به تدریج و در جریان کنش‌های متقابل، رشد می‌یابد و به تعارض تبدیل می‌شود. به عنوان مثال، مورد دو همکار را در نظر بگیریم که در کارخانه‌ای کار می‌کنند. اولی، طرز لباس پوشیدن، حرف زدن یا رفتارهای دومی را دوست ندارد. او شیوه همکار خود در نادیده گرفتن قوانین کار، تمایل به بی احترامی به کادر مدیریت را دوست ندارد؛ همچنین افراط در سیگار کشیدن او را نیز دوست ندارد. خلاصه این که نفر اول، نفر دوم را دوست ندارد. در مقابل، نفر دوم، نفر اول را آدم مقرراتی و با وجدان می‌داند، اما معتقد است که وقت خود را به مسائل جزئی اختصاص می‌دهد و برای همکاران نوعی ترمز است. نفر دوم از نفر اول بدش می‌آید، اما نه به آن اندازه که نفر اول از نفر دوم بدش می‌آید. خلاصه این که تفاهم نداشتن این دو نفر در موقعیت‌های متعدد آشکارا معلوم می‌شود.

 

تعارض درون گروهی

تعارض درون – گروهی به تعارض درون – فردی شباهت دارد. تفاوت اصلی آنها در وجود اختلاف بین تعداد زیادی از افراد گروه است نه بین دو نفر. تعارض ممکن است در مورد حل موقعیت‌های مسأله ساز، اجرای برنامه‌ها و تصمیم‌گیری‌ها باشد. احتمال دارد که اعضای گروه اصلی به دو یا چند گروه فرعی تقسیم شوند و در مورد مسائل مختلف سازمان با یکدیگر اختلاف پیدا کنند. اگر این اختلاف‌ها حل نشود، ممکن است به دشمنی و خشونت تبدیل شود و انحلال گروه را به همراه آورد.

تعارض بین گروه‌ها

تعارض بین گروه‌ها زمانی به وجود می‌آید که دو گروه با یکدیگر اختلاف پیدا می‌کنند؛ مثلاً، یکی از دو گروه با پنج روز کار در هفته با ساعات بیشتر، و گروه دیگر با شش روز کار در هفته و با ساعات کمتر موافق می‌شود و نمی‌توانند به تفاهم برسند. تعارض بین گروه‌ها ممکن است کاملاً سازمان یافته باشد و با قشرهای اجتماعی به مخالفت برخیزد؛ مثلاً، گروهی طرفدار کارگر و گروهی دیگر طرفدار سرمایه‌دار باشد.

حل تعارض‌ها

برای انتخاب مناسب‌ترین راهبرد حل تعارض، بسیار مهم است که از پیامدهای راهبردهای مختلف اطلاع داشت. برای حل تعارض، مدیر یا مربی می‌تواند چند راهبرد را با هم به کار ببرد یا راهبرد خاصی انتخاب کند. راهبرد انتخاب شده معمولاً سرانجام تعارض را تعیین می‌کند: این راهبرد می‌تواند تخریب کننده یا  بر‌عکس، سازنده باشد.

ایده‌آل‌ترین شیوه حل تعارض این است که هر دو طرف برنده بیرون بیایند. این نوع نگرش درباره تعارض، در حیات سازمانی تغییر شکل‌هایی به همراه می‌آورد و آن را غنی‌تر و مولدتر می‌کند. در میان این تغییر شکل‌ها، می‌توان به افزایش ارتباط‌ها و بازخوردها اشاره کرد. بدین معنا که سازمان، از یک طرف، بین گروه‌ها و افراد، به منظور حل تعارض، روابط جدید به وجود می‌آورد و از طرف دیگر، گذشته خود و پیامدهای آن را مرور می‌کند. در تعارض، افراد بیش از پیش خلاقیت و نوآوری‌هایی احساس می‌کنند و به علاوه، روابط بین اعضا صادق‌تر و عمیق‌تر می‌شود. در راهبرد برنده – بازنده، یکی از طرفین در حالت رضایت و طرف دیگر در حالت بازنده قرار می‌گیرد. این موقعیت،‌ ناراحتی و بی اعتمادی به همراه می‌آورد که به نوبه خود حل تعارض‌های بعدی را کنُد می‌کند. در راهبرد بازنده – بازنده، هر طرف از برخی جهات برنده می‌شود، اما در کل مسأله مورد اختلاف، دو بازنده وجود دارد. این حالت بدترین نتیجه را دارد،‌ زیرا وضع موجود را حفظ می‌کند: سازمان، در تلاش‌های خود برای سازگاری با دگرگونی‌هایی که محیط برایش تحمیل می‌کند، فلج می‌شود.

طبیعتاً، واکنش در مقابل تعارض، به شخصیت، نگرش و ادراک مدیران از آن، وابسته است.‌ همچنین تجربه گذشته و ارزش‌های شخص نیز می‌تواند او را به اتخاذ نگرش خاصی وادار کند: شخصی که نگرش منفی اتخاذ می‌کند تمایل دارد از تعارض، به دلیل پیامدهای منفی‌ای که پیش بینی می‌کند، بپرهیزد یا حتی تمایل دارد راه‌حل‌هایی بیابد که تنها برای یکی از طرفین مناسب است. شخصی که نگرش مثبت اتخاذ می‌کند تمایل دارد با تعارض رو به رو شود. در مجموع، مدیران به شیوه یکسان عمل نمی‌کنند.

پس از بررسی اجمالی پایان تعارض و واکنش‌های احتمالی مدیران در مقابل آن، از راهبردهای حل تعارض واقعی صحبت می‌کنیم. پنج نوع راهبرد اصلی وجود دارد.

 

اجتناب

واکنش اجتناب، یعنی، خودداری از بحث درباره موقعیت تعارضی. اشخاصی که این راهبرد را انتخاب می‌کنند، ترجیح می‌دهند درگیر نشوند. گاه اتفاق می‌افتد که برخی تعارض‌ها پیامدهای کمتری به همراه می‌آورد یا اشخاص درگیر خیال می‌کنند که شانس برآورده شدن نیازها بسیار کم است. در این شرایط آنها ترجیح می‌دهند که از تعارض بپرهیزند. اما، نباید فراموش کرد که این راهبرد موقعیتی فراهم می‌آورد که در آن هر دو طرف بازنده‌اند.

توافق

وقتی افراد یکی از دو طرف متقاعد می‌شوند که نمی‌توانند نیازهای خود را برآورده کنند، به سوی توافق کشیده می‌شوند. آنها به سود دیگران و ضرر خود رضایت می‌دهند. این راهبرد فقط به سود گروه مقابل عمل می‌کند. بنابراین، دو گروه در حال تعارض تنها روی نکات مورد توافق تأکید می‌ورزند نه این که روی موارد اختلاف بحث کنند. موارد مورد اختلاف یادآوری می‌شود، اما درباره راه حل‌هایی که رضایت طرفین را جلب می‌کند، بحث نمی‌شود. یکی از طرفین اجازه می‌دهد که طرف مقابل، نیازهای خود را بدون مخالفت ارضا کند.

سازش

وقتی طرفین تعارض، نگرش سازش اتخاذ می‌کنند، در واقع راضی می‌شوند گذشت‌هایی داشته باشند. این نگرش اجازه نمی‌دهد که همه منافع طرفین به طور کامل برآورده شود. بنابراین، به دنبال راه حل متوسط می‌گردند، راه حلی که تا اندازه‌ای مورد قبول طرفین باشد. برخلاف راهبرد توافق، که در آن تنها یکی از طرفین به هدف‌های خود می‌رسد، راهبرد سازش به هر دو طرف اجازه می‌دهد که به قسمتی از هدف‌های خود برسند.

 

راهبرد خودکامگی

افرادی که راهبرد خودکامگی اتخاذ می‌کنند، کسانی هستند که به شدت به ضرر دیگران و به نفع خود تصمیم می‌گیرند. آنچه آنها در ذهن خود دارند چنین است: موقعیت ایجاب می‌کند که یکی از طرفین برنده باشد و این آنها هستند. آنها از نفوذ و قدرتی که دارند استفاده می‌کنند تا نقطه نظرهای خود را بقبولانند. این نوع راهبرد احتمالاً می‌‌تواند در موقعیت‌های بحرانی قابل توجیه باشد؛ مثلاً، زمانی که خلبانان هواپیماهای مسافربری اعتصاب می‌کنند و دولت تصمیم می‌گیرد خلبانان نظامی را جایگزین کند.

راهبرد مردمی

اشخاصی که راهبرد مردمی اتخاذ می‌کنند، به دنبال راه حلی می‌گردند که بتواند ارضای کامل نیازهای هر دو طرف را تضمین کند. هر چند که پیدا کردن چنین راه‌حلی دشوار است، برخی مدیران معتقدند که چنین راهبردی وجود دارد و ارزش دارد که برای نیل به آن، تمام نیروها به کار گرفته شود.

راهبردهای دیگر

به منظور حل یا حتی از بین بردن تعارض، می‌توان از شخص سومی هم که خارج از تعارض است، به عنوان قاضی، میانجی یا مشاور، که سعی خواهد کرد شرایط اظهارنظر برای طرفین را فراهم آورد، کمک گرفت. قاضی معمولاً تمایل دارد راه‌حل را تحمیل کند، اما میانجی یا مشاور سعی می‌کند طرفین را به مذاکره، ملاقات‌های متعدد وتفکر در جهت تفاهم سوق دهد. این نوع راهبردها، در صورتی که تعارض‌ها خیلی هدایت شده نباشد، آسان‌تر به نتیجه می‌رسند.

مدیران معمولاً از مشاوران کمک می‌گیرند. البته کار مشاوران نیز ساده نیست، زیرا باید از نظر تخصص در حدی باشند که بتوانند ماهیت مسأله را بفهمند و طرفین را طوری هدایت کنند که روی جنبه‌های لازم و مناسب متمرکز شوند. در حالت بن‌بست، مشاوران می‌توانند اصول اولیه زیر را به کار ببرند:

  • ملاقات جداگانه با طرفین؛ پیدا کردن زمینه‌های تفاهمی ممکن؛
  • انتخاب یک مکان بی طرف (محلی که طرفین قبول داشته باشند)؛
  • پیش بینی زمان لازم برای حل تعارض؛
  • تأکید بر پیامدهای ملموس و عینی؛
  • دقت و موشکافی زیاد؛
  • تهیه خلاصه‌ها و استفاده از آنها؛
  • اجتناب از تحمیل راه حل‌ها.

محاسن تعارض

وقتی موقعیت برای یکی از طرفین نارضایتی فراهم می‌آورد، پایه‌های تعارض ریخته می‌شود. اگر اعضای سازمان، روش‌های موجود را نپذیرند، اگر بی عدالتی احساس کنند یا هدف‌های خود را زیر سؤال ببرند، نارضایتی آنها نیز به صورت تعارض نشان داده خواهد شد. به علاوه، مخالفت آشکار آنها، واکنش سایر اعضا و حتی واکنش مدیران را به همراه خواهد داشت. سؤالات، مطرح؛ توصیه‌ها، ارائه؛ و راه‌حل‌ها پیشنهاد خواهد شد. این جوش و خروش، دگرگونی‌هایی به همراه خواهد آورد. اگر تعارض‌ها با افکار محافظه کارانه، یکنواخت و مقاوم از بین برود، افکار جدید به دشواری راه پیدا خواهد کرد. بنابراین، ‌برای ایجاد دگرگونی، تعارض ضرورت دارد.

برای آن که تعارض پیامدهای مثبت داشته باشد،‌ لازم است که دو شرط رعایت شود: اولاً این که تعارض نباید بقای سازمان را زیر سؤال ببرد؛ ثانیاً، در درون سازمان، برای حل تعارض‌ها، شیوه‌ای وجود داشته باشد.

معایب تعارض

برخی سطوح تعارضی، وقتی تجلی می‌کند، شکل افراطی به خود می‌گیرد؛ بدیهی است که این تعارض‌ها بر زندگی درونی سازمان آثار منفی می‌گذارد. اگر تعارض طولانی باشد، دشمنی به وجود خواهد آمد و در نهایت به خشونت منجر خواهد شد. اینجاست که هر نوع همکاری غیر ممکن خواهد شد و کل سازمان از آن رنج خواهد برد. و بالاخره، تعارض‌های شدید به کاهش متقابل اعتماد منجر خواهد شد؛ هر یک از اعضای سازمان، هدف‌های گروهی را رها خواهد کرد و تنها بر هد‌ف‌های شخصی خود خواهد اندیشید؛ دلایل و استدلال‌ها از یاد خواهد رفت تا جای خود را به هیجان بدهد. بدین ترتیب، تعارض امکان پیدا کردن راه حل را از بین خواهد برد. اینجاست که موجودیت کل سازمان و زندگی شغلی و به دنبال آن بهداشت روانی همه افراد درگیر، چه مدیران و چه کارکنان، با خطر جدی رو به رو خواهد شد.

خلاصه

هدف این بوده است که عوامل مؤثر بر بهداشت روانی در سنین و مراحل مختلف رشد توضیح داده شود. چون روان شناسان، رشد را تغییراتی می‌دانند که از لحظه انعقاد نطفه تا دم مرگ به وجود می‌آید، در اینجا نیز عوامل مؤثر بر بهداشت روانی در همان محدوده بررسی شد. روان شناسان رشد فاصله بین انعقاد نطفه تا لحظه مرگ را به پنج دوره تقسیم می‌کنند: دوره پیش از تولد، دوره کودکی  (از تولد تا ۱۱ سالگی)، دوره نوجوانی (از ۱۱ سالگی تا ۱۸ سالگی)، دوره بزرگ‌سالی (از ۱۹ سالگی تا ۶۵ سالگی) و دوره پیری (از ۶۵ سالگی به بالا).

دوره پیش از تولد ۹ ماه طول می‌کشد و می‌توان گفت که تغییرات حاصل در این مرحله خیلی بیشتر از مراحل دیگر رشد است. عواملی که در این مرحله می‌توانند وارد عمل شوند و بهداشت روانی انسان آینده را تضمین کنند یا با خطر رو به رو سازند بسیار زیادند، همانند: تغذیه صحیح مادر، مصرف نکردن داروهای مختلف و…

در دوره کودکی، یعنی از تولد تا ۱۱ سالگی نیز عوامل دیگری وارد عمل می‌شوند و رفتار فرد را بهنجار یا نابهنجار می‌کنند. کنش متقابل بین والدین و فرزند از عوامل مهم و مؤثر این دوره‌اند. هر اندازه رابطه بین کودک و والدین دو‌جانبه‌تر، عاطفی‌تر و صمیمی‌تر باشد به همان اندازه مؤثرتر خواهد بود. عامل سوم مؤثر بر بهداشت روانی کودک یادگیری است. بدین صورت که کودکان، از تولد تا ۱۱ سالگی، دوره‌های مختلفی می‌گذرانند و در هر دوره توانایی‌های خاصی دارند. والدین باید با ویژگی‌ها و توانایی‌های لحظه‌های مختلف این دوره آشنا شوند و متناسب با آنها از کودکان توقع داشته باشند. در غیر این صورت، بهداشت روانی آنها را به خطر خواهند انداخت.

دوره نوجوانی را دوره‌ شور و شوق، جوش و خروش و همراه با نوسان‌های خلقی در نظر می‌گیرند. نوجوانی یک دوره انتقالی است: انتقال از کودکی به بزرگ‌سالی. کودک دیروزی، امروز حد و مرز تعیین می‌کند، دلیل می‌آورد، منم منم می‌کند، طرز لباس پوشیدن و بیرون رفتن‌ها را بر عهده می‌گیرد و حرف شنوی ندارد. بیشترین اختلاف‌های والدین و فرزندان در این دوره پیش می‌آید. اگر والدین این ویژگی‌ها را نشناسند و مطابق با آنها عمل نکنند به احتمال زیاد نوجوان را از راه به در خواهند کرد. در این فصل ویژگی‌های نوجوانان را نام بردیم و گفتیم که کنار آمدن با آنها، در صورتی که والدین وقت صرف کنند و آگاهی‌های لازم را داشته باشند، چندان دشوار نخواهد بود. مهم‌ترین ویژگی نوجوان تلاش برای کسب هویت است: این که کیست، کجا قرار دارد، چه کاری بلد است، چه وظیفه‌ای دارد و… دوره نوجوانی، دوره شکنندگی است؛ بنابراین، مربیان و والدین خیلی باید خود را به آنها نزدیک کنند.

دوره بزرگ‌سالی از (۱۹ تا ۶۵ سالگی) نیز با رویدادهایی رو به روست که اگر خوب پیش نروند خطر بیماری روانی را زیاد خواهند کرد. این رویدادها عبارتند از: پیدا کردن کار، ازدواج، سازش با همسر، داشتن فرزند، تحصیل فرزندان، رضایت از شغل، داشتن درآمد کافی و… تک تک این موارد، اگر همراه با مسأله باشد، کافی خواهد بود که بهداشت روانی فرد را کلاً زیر و رو کند. در اجتماع امروزی، چگونه می‌توان کار نداشت، ازدواج موفق نداشت،‌ فرزندان با استعداد نداشت و هر روز با مدیر اداره و همکاران درگیری داشت و با روحیه سالم هم زندگی را ادامه داد؟

و بالاخره، آخرین دوره زندگی، یعنی پیری مسائل خاص خود را دارد: بازنشسته شدن و کنار رفتن، رفتن فرزندان و خالی گذاشتن آشیانه، تضعیف توانایی‌های جسمی و ذهنی، پیدایی برخی بیماری‌ها، فوت یکی از همسران و موارد دیگر. البته تمام این دوره مملو از آه و ناله، غم و رنج، درد و بیماری نیست. بسیارند سالمندانی که کاملاً سالم‌اند، نوه‌ها را نگه می‌دارند، به مسافرت می‌روند، استقلال مالی دارند و حتی اظهار می‌دارند که روزگارشان بهتر از دوره جوانی سپری می‌شود.

* * *

همچنین در این فصل،‌ عوامل تشکیل دهنده محیط کار و مؤثر بر بهداشت روانی به دو گروه عمده تقسیم شد: عوامل فیزیکی و عوامل انسانی. از عوامل فیزیکی، گرما، سرما، وسایل کار، وسیله رفت و آمد و سر و صدا را نام بردیم و تنها به اثر سر و صدا بر بهداشت روانی اشاره کردیم. در عوض سعی کردیم به اثر عوامل انسانی بر بهداشت روانی بیشتر تأکید کنیم، زیرا به نظر می‌رسد که عوامل فیزیکی نیز در ارتباط با عوامل انسانی مؤثر واقع می‌شود.

اولین عاملی که به آن اشاره شد، شخصیت بود. گفتیم که شخصیت، یعنی، مجموعه صفاتی که همیشه با فرد هستند و موجب تمایز او از دیگران می‌شوند. شخصیت از صفات یا ویژگی‌های مختلف تشکیل می‌شود. برخی از این ویژگی‌ها در محیط کار نقش مهمی دارند و اگر متناسب با کار باشند، بهداشت روانی شخص تضمین خواهد شد. در میان انواع مختلف صفات شخصیتی به این موارد اشاره کردیم: عزت نفس، منبع کنترل، درون گرایی و برون گرایی، جزم‌اندیشی، اثر بخشی شخصی، نیاز به قدرت و شوق خطر کردن. به هنگام صحبت از این ویژگی‌ها دیدیم که دارنده هر صفت یا هر ویژگی بهتر است به چه کاری اشتغال داشته باشد یا در محیط کاری چگونه با او رفتار شود تا هم تولید بهتری داشته باشد و هم از نظر سلامتی آسیب نبیند؛ مثلاً گفتیم، کسانی که شوق خطر کردن ندارند نباید کارهایی انجام دهند که در آنها رقابت‌های سخت وجود دارد.

نگرش‌ها دومین عامل مورد بحث بود. گفتیم که نگرش، یعنی، احساس مثبت یا منفی نسبت به یک شخص یا به یک شیء. بنابراین، کارگر یا کارمند اگر، نسبت به محل کار یا نسبت به سازمانی که در آنجا کار می‌کند، نظر منفی داشته باشد، از کار خود رضایت نخواهد داشت و نارضایتی از کار مانع همانندسازی با سازمان خواهد شد و در نتیجه هم به خود و هم به سازمان ضرر خواهد زد. چون رضایت از کار برای کارفرمایان خیلی مهم است و رضایت از کار نیز تحت تأثیر نگرش‌ها قرار می‌گیرد، بنابراین، کارفرمایان باید نگرش کارکنان را، به گونه‌ای در جهت مثبت تغییر دهند. پیامدهای رضایت از کار عبارتند از: تولید بالا، کیفیت خوب و غیبت نکردن کارکنان. در تغییر نگرش‌ها با روش قانع سازی، باید قانع کننده متخصصِ پیامِ تشویق آمیز، و قانع شونده در وضعیت روانی خوبی باشد.

سومین موضوع مورد بحث این فصل ادراک بود. ادراک، یعنی، محرک‌های بیرونی را گرفتن و سازمان دادن. ادراک، یعنی،‌ تفسیر آنچه در محیط اتفاق می‌افتد. بنابراین،‌ ادراک، رفتار را در مقابل رویدادهای محیط تعیین می‌کند. در بحث از ادراک به اولین برداشت و اثر آن برکار اشاره شد. گفتیم که اگر برداشت اولیه مثبت باشد، کارگر یا کارمند با علاقه کار خواهد کرد. اگر مدیران به این فکر باشند که در کارکنان جدید، چه به هنگام مصاحبه و چه به هنگام اولین روز کار، برداشت مثبت ایجاد کنند، هم به نفع سازمان و هم به نفع کارکنان کار خواهند کرد.

آخرین فرایند مؤثر بر کار را اِسناد دانستیم. اِسناد، یعنی، به دنبال علت یا علت‌های رفتار خود و دیگران گشتن. فرایند اِسناد مخصوصاً در ارزشیابی بازده کارکنان به وسیله کارفرمایان بیشتر دخالت می‌کند. اگر کارفرما معتقد باشد که علت کمی تولید کارکنان از عوامل درونی نشأت می‌گیرد، آنها را به تنبلی متهم خواهد کرد؛ اما اگر علت کمی تولید را به عوامل بیرونی نسبت دهد، در آن صورت به فکر رفع نواقص موجود در سازمان خواهد افتاد.

به رغم همه این پیش بینی‌ها و در نظر گرفتن شخصیت، ادراک، اِسناد و دیگر عوامل مؤثر بر کار، باز هم بین کارکنان تعارض‌هایی به وجود می‌آید. می‌توان گفت که تعارض در همه سازمان‌ها حضور دارد. وقتی دو فرد یا دو گروه درباره هدف‌ها، انتظارها و نقش‌ها اختلاف پیدا می‌کنند، انواع مختلف تعارض‌ها به وجود می‌آید: درون – فردی، بین افراد، درون – گروهی، و بین گروه‌ها. برای مقابله با تعارض‌ها، راهبردهای مختلفی وجود دارد. راهبرد انتخاب شده، به موقعیت تعارضی و استعدادهای مدیران برای مقابله با آن وابسته است. مدیران، در صورتی که بخواهند تعارض را به بهترین شیوه ممکن حل کنند و از آن بهره بگیرند، باید علت‌های آن را تحلیل نمایند. در واقع حل صحیح تعارض‌ها می‌تواند کلید موفقیت سازمان باشد.

آخرین بحث این بود که تعارض محاسن و معایب دارد، زیرا تعارض موجب می‌شود که سؤالات مطرح شود، توصیه‌ها ارائه گردد، راه‌حل‌هایی پیش بینی شود و در نهایت، دگرگونی‌هایی به عمل آید. برای آن که تعارض آثار مثبت داشته باشد، از یک طرف، نباید بقای سازمان را زیر سؤال ببرد و از طرف دیگر، برای حل آنها شیوه‌ای وجود داشته باشد. از معایب تعارض این است که اگر حالت افراطی به خود بگیرد، بر موجودیت سازمان و کارکنان لطمه خواهد زد. بدین صورت که دشمنی و خشونت ایجاد خواهد کرد، اعتماد را از بین خواهد برد و راه هر نوع سازش را خواهد بست.

 

پرسش

۱- اولین وسیله ارتباطی کودک با اطرافیان چیست؟

۲- تحقیر و تمسخر کودک از سوی والدین چگونه بهداشت روانی کودک را به خطر می‌اندازد؟

۳- بی تفاوتی سیاسی و راست گرایی افراطی نسل جوان امروزی را چگونه می‌توان توجیه کرد؟

۴-  منحنی رضایت از زندگی زناشویی به چه شکل است؟توضیح دهید.

۵- کسی که با سازمان همانندسازی توافقی نشان می‌دهد چه کار می‌کند؟

۶- تعارض در سازمان چه موقع خطرناک خواهد بود؟

۷- کدام یک از صفات شخصیتی موجب می‌شود که فرد بتواند خطر کند؟

۸-  مشارکت چه نوع کارکنانی در تصمیم گیری‌ها مطلوب تر است؟

۹- برای بالا بردن سطح اثربخشی شخصی و بهبود بهداشت روانی کارکنان، چه راه‌هایی توصیه می‌شود؟

۱۰- در چه فعالیت‌هایی احتمال تنزل مقام و آسیب دیدن بهداشت روانی زیاد است؟

۱۱- در مصاحبه‌های استخدامی، تلاش‌های پس از پنج دقیقه اول به چه منظوری صورت می‌گیرد؟

۱۲- پدیده اسناد زمانی در چه زمانی کارگروهی را با شکست روبه رو می‌کند ؟

۱۳- ایده‌آل‌ترین شیوه برای حل تعارض چیست؟

۱۴- احساس ناشایستگی، بی لیاقتی و افسردگی در اثر چه نوع اسنادی به وجود               می‌آیند؟

منابع فصل چهارم:

 

* منبع اصلی: گنجی، حمزه، بهداشت روانی، تهران: نشر ارسباران، چاپ هشتم، ۱۳۸۶،  ص. ص۱۱۷-۱۴۰،۱۹۱-۲۱۶٫

  1. Asch, S.E. (1952). Social Psychology, prentice – Hall, Englewood cliffs, New Jersey.
  2. Dion, G. (1986), Dictionnaire des relations du travail, . 2e edition, Presses de I”universite Laval, Sainte-Foy
  3. Sherif, M. (1935). “A Study of some social factors in perception” , archives of psychology, vol. 27. No 187.
  4. ۴٫ راتوس، روان شناسی عمومی، ترجمه حمزه گنجی، تهران‌: انتشارات ویرایش، ۱۳۷۵، جلد دوم.

 

 

 

فصل پنجم:

 

 

شخصیت‌های نابهنجار و شخصیت‌های سالم

 

دکتر محمود ساعتچی

 

(برای مطالعه بیشتر)

 

 

شخصیتهای نابهنجار

 

تعریف شخصیت

قبل از ورود به بحث اختلال‌های شخصیت، لازم است با تعریف شخصیت آشنا شویم. به همه ویژگی‌های شناختی، هیجانی، رفتاری و جسمی با ثبات فرد که در چگونگی رفتار او در موقعیت‌های بسیار متنوع تجلی می‌کند، شخصیت گفته می‌شود. شخصیت جنبه قابل مشاهده منش یک شخص است که دیگران را تحت تأثیر قرار می‌دهد.[۴] شخصیت عبارت است از مجموعه سازمان یافته و واحد متشکلی از خصوصیات نسبتاً ثابت و مداومی که بر روی هم، یک شخص را از شخص یا اشخاص دیگر، متمایز می‌سازد.[۵] شخصیت سازمان یا دستگاه بدنی و روانی فرد آدمی است که چگونگی سازگاری اختصاصی آن فرد را با محیط، تعیین می‌کند.[۶] شخصیت عبارت است از سبک‌های ویژه‌ای که هر فرد در فکر بودن و رفتار کردن دارد. به عبارت دیگر، نحوه فکر کردن و رفتار کردن هر فرد، منعکس کننده شخصیت اوست. بدین ترتیب، اگر شخصیت فرد یا الگوهای معمولی پاسخهای وی را در موقعیت‌های مختلف بشناسیم، قادر خواهیم بود رفتار او را در موقعیت‌های جدید، پیش‌بینی کنیم. شخصیت هر فرد همان الگوی کلی یا همسازی ساختمان بدنی، رفتار، علایق، استعدادها، توانایی‌ها، نگرش‌ها و صفات دیگر اوست. بدین ترتیب، می‌توان گفت که منظور از شخصیت، مجموعه یا کل خصوصیات و صفات فرد است.[۷] مراد از شخصیت، الگوی معینی از رفتار و شیوه‌های تفکر است که نحوه سازگاری شخص را با محیط، تعیین می‌کند.

شخصیت نابهنجار

گاه محیط فرد دستخوش تغییرات مهمی می‌گردد و لازمه سازگاری با این تغییرات، اتخاذ رویکردهای متفاوت یا بروز رفتارهای مناسب با وضعیت جدید است. حال اگر ویژگی‌های شخصیت فرد به اندازه کافی قابلیت انعطاف نداشته باشد تا به او اجازه دهد حداقل به شیوه انطباقی به انواع موقعیت‌های معمولی عکس‌العمل نشان دهد، ممکن است این حالت نشان دهنده نوعی اختلال شخصیت در وی باشد.

وقتی شخصیت یکی از کارکنان سازمان نابهنجار باشد،‌ این وضع سبب می‌شود عملکرد شغلی وی آسیب ببیند و به اضطراب فرد و نیز به تجربه احساس پریشانی و افسردگی به وسیله او منتهی گردد. اختلال‌های شخصیت معمولاً در دوران کودکی یا حداقل در اوایل نوجوانی شروع می‌شوند و ممکن است در بزرگ‌سالی نیز ادامه پیدا کنند. اختلال‌های شخصیت باعث می‌شوند نگرش فرد نسبت به موقعیت‌های ایجادکننده فشار روانی، شدیداً محدود گردد.

هرچند رفتارهای غیر انطباقی افراد مبتلا به اختلال شخصیت، غالباً باعث ناراحتی زیاد آنان می‌شود، مع هذا برای این افراد تغییر دادن طرز تفکرشان در موقعیت‌های فشارزا و ارائه پاسخ‌های مناسب به چنین موقعیت‌هایی مشکل است. در شرایطی که فرد الگوهای رفتاری غیر انطباقی خود را نابهنجار تلقی نمی‌کند و نتایج رفتاری نامطلوب وی برای دیگران آشکار می‌شود، اختلال شخصیت وی نیز شدیدتر می‌گردد.[۸]

به هر حال، ‌باید گفت افراد مبتلا به اختلال‌های شخصیت، دارای گروهی از صفات شخصیتی هستند و این صفات نیز تا آن اندازه از «هنجار» انحراف دارند که باعث می‌شوند سلامت یا سازگاری این افراد،‌ سالم تلقی نگردد. در تعریف دیگری از اختلال‌های شخصیت گفته شده است، «آن دسته از الگوهای ناسازگارانه که معمولاً از دوران جوانی یا زودتر ریشه میگیرند و در طول زندگی، به رفتار فرد ویژگی «بیمارگونه» می‌دهند».[۹]

اختلال شخصیت پارانویایی

تعریف: شخصیت‌هایی پارانویایی با سوءظن دیرپا و عدم اعتماد کلی به مردم، مشخص می‌شوند. این طبقه دربرگیرنده نامطلوب‌ترین انواع منش‌هاست که در زندگی روزمره، با آنها برخورد می‌شود.[۱۰]

خصوصیات بالینی: می‌توان این اختلال شخصیتی را با نشانه‌های زیر، مشخص ساخت: حساسیت فوق‌العاده، شک و تردید در صداقت دیگران، گرایش به تحریف رفتار دیگران، گرایش به سرزنش دیگران و نسبت دادن رفتارهای ناپسند خود به آنها، تحجر و خشکی، حسادت و بزرگ منشی.[۱۱]

این شخصیت در کتاب راهنمای تشخیصی و آماری پریشانی‌های روانی به صورت فردی حسود، شکاک، خشک، انعطاف ناپذیر و بیش از حد حساس، توصیف شده است. در نزد این افراد، ویژگی‌های نظام هذیانی (که به مقیاس بسیار وسیع‌تر در اسکیزوفرنیای پارانویایی دیده می‌شود) دیده نمی‌شود و هذیان‌هایی که وجود دارد، بسیار کم‌رنگ‌تر از هذیان عظمت است که در حالت‌های روان پریشی، دیده می‌شود.[۱۲] این بیماران با برونی سازی هیجانات خود و با استفاده از مکانیسم دفاعی فرافکنی، تکانه‌ها و افکار نامقبول خود را به دیگران نسبت می‌دهند. عقاید انتساب و خطاهای حسی که فرد مبتلا به طور منطقی از آنها دفاع می‌کند، شایع است. بیماران پارانوئید از نظر عاطفی محدود هستند، برای دیگران افراد فاقد هیجان به نظر می‌رسند، فاقد صمیمیت بوده و به قدرت و مقام، اهمیت و توجه خاصی نشان می‌دهند. افراد مبتلا به اختلال شخصیت پارانوئید ممکن است در موفقیت‌های اجتماعی کارآمد و مرتب به نظر برسند، اما در دیگران ایجاد ترس و تعارض می‌کنند.[۱۳]

دیدگاه‌های نظری: طبق نظر فروید، پارانویا با نوعی همجنس‌گرایی نهفته در شخص، ارتباط دارد. به نظر بعضی دیگر از محققان عامل اصلی پارانویا، فقدان اعتماد بنیادی، و فقدان اعتماد بنیادی نیز می‌تواند حاصل این باشد که در خردسالی، با کودک به صورت سادیستی رفتار شده است. در موقعیتی که مستلزم همراهی با دیگران است، شخصیت پارانویایی خود را کنار می‌کشد؛ زیرا در آن موقعیت فردی نیست که مورد اعتماد او باشد.[۱۴] به عقیده بعضی از نظریه‌پردازان رفتاری، پاسخ‌های پارانویایی نیز همانند دیگر رفتارهایی که از طریق تجربه‌های گذشته کسب شده‌اند، یاد گرفته می‌شوند. شخصیت پارانویایی قادر نیست با دیگران روابط سالم و آزاد برقرار کند و به علت نداشتن رشد اجتماعی کافی، الگویی از رفتار عیب جویی از دیگران، در او شکل گرفته است. این ناتوانی وقتی مسئله ساز می‌شود که فرد پارانویایی تحت فشار روانی قرار گیرد؛ زیرا او نمی‌تواند پیش ادراک‌های خود را با پیش ادراک‌های دیگران هماهنگ کند، یا اینکه نمی‌تواند چشم اندازهای دیگران را بفهمد. بنابراین، واقعیت‌ها را بازسازی می‌کند تا با ادراک‌های او همخوانی داشته باشند. در حد اعلای این شیوه رفتاری، فرد پارانویایی خود را مرکز توطئه‌ای می‌داند که دیگران (جامعه) علیه او تدارک می‌بینند. از آنجا که چنین موقعیتی به آن صورت که فرد پارانویایی آن را می‌بیند، وجود ندارد، گفته می‌شود که چنین فردی در نوعی شبه جامعه  زندگی می‌کند.[۱۵]

ضوابط تشخیصی: ویژگی‌های اصلی این اختلال عبارت‌اند از: بدگمانی بی دلیل، عواطف محدود، اهانت پذیری، حقارت پذیری، اغراق در مسائل و مشکلات شخصی، تقابل به هنگام احساس تهدید و خطر و عدم قدرت در حفظ آرامش و خونسردی. حداقل سه نشانه از علایم نیز برای تأیید بدگمانی بی دلیل پیشنهاد شده است که عبارتند از: انتظار ایذاء و آزار و فریب به وسیله دیگران. نشانه‌های مرضی دیگر این اختلال عبارت‌اند از: بررسی دقیق و مداوم محیط به منظور یافتن نشانه‌های تهدید و خطر، اصرار و پافشاری در یافتن نواقص و اشکالات، عدم قدرت برای پذیرش و تحمل انتقاد، شک و تردید در صداقت دیگران، نگرانی بیش از حد با انگیزه‌های خاص و پنهانی، عواطف محدود و تحجر و خشکی، ظاهر سرد و خالی از هیجان، بزرگ‌منشی (بدون ملاک عینی و منطقی)، عدم وجود ذوق، شوخ طبعی، هم‌حسی و احساسات لطیف.[۱۶]

اختلال شخصیت اسکیزوئید

تعریف: اختلال شخصیت اسکیزوئید در کسانی تشخیص داده می‌شود که عمری را در کناره‌گیری از اجتماع گذرانده‌اند و درون گرایی و عواطف محدود و کند و همچنین احساس ناراحتی آنان از برقراری روابط اجتماعی با دیگران، قابل توجه است.[۱۷] برخلاف شخصیت‌هایی که با محیط تماس برقرار می‌کنند، شخصیت اسکیزوئیدی عملاً با خود بیگانه است.[۱۸]

«وقتی آقای «م» را دیدم لباس کهنه و از مد افتاده‌ای را پوشیده بود. وقتی به او دست دادم و گفتم سلام، دستان شل و ول خود را در دستم گذاشت و زیر لب جوابی به من داد که من فکر کردم جواب سلامم را داده است… هر چند بارها او را دیده بودم، اما جلوی من ساکت ایستاد و کلامی بر زبان نیاورد. درباره سلامت، خانواده و شغل او و… سؤال‌هایی کردم و در جواب من جز چند کلمه خلاصه، حرفی نزد؛ داوطلبانه هیچ سخنی را نگفت و هیچ گونه علاقه‌ای به برقراری ارتباط کلامی با من، نشان نداد. در این موقع به ساعتم نگاه کردم و دیدم ۵ دقیقه سپری شده، در حالی که به نظر می‌آمد ۵ ساعت گذشته است… دلیل اخراج آقای «م» از محل کار خود آن بود که همکارانش فکر می‌کردند «عجیب و غریب» است. در پنج بار ملاقات با او، فکر نمی‌کنم حتی یک بار به من نگاه کرده باشد. حالا می‌فهمیدم چرا مردم این حرف‌ها را پشت سر او می‌زنند. او رفتار عجیبی داشت، پیش او احساس ناراحتی می‌کردم و هرگز دوست نداشتم دوباره با او ملاقاتی داشتم باشم».

خصوصیات بالینی: عوارض اختلال شخصیت اسکیزوئید می‌تواند به کارایی اجتماعی و شغلی فرد مبتلا به این اختلال لطمه وارد کند و موجبات نارضایتی و ناراحتی وی را فراهم آورد. این نشانه‌ها عبارتند از: کم‌رویی، گوشه‌گیری، مردم‌گریزی، محدودیت در برقراری روابط مناسب با دیگران، اجتناب از رقابت‌ها و درگیری‌های عاطفی، عدم وجود احساسات گرم و لطیف نسبت به دیگران، بی‌تفاوتی نسبت به احساسات و برداشت دیگران، حساسیت بیش از حد، خودمداری و عدم قدرت در بیان احساسات پرخاشگرانه.[۱۹] آنان عادات و فعالیت‌های شغلی انفرادی را ترجیح می‌دهند و فاقد توانایی لازم برای برقراری ارتباط گرم و نزدیک با دیگران هستند. شاید به علت این گسستگی اجتماعی، مردان مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئیدی به ندرت و زنان با احتمال بیشتری ازدواج می‌کنند. زندگی جنسی این افراد ممکن است منحصر به خیال پردازی شود و فعالیت جنسی پخته و واقعی، به طور نامحدود به تعویق افتد. این افراد نیروی عاطفی قابل توجهی را در مسایل نامربوط به انسان (نظیر ریاضیات و ستاره شناسی) به کار می‌برند. اغلب خود را با سرگرمی‌ها و هوس‌هایی نظیر رژیم غذایی و بهداشتی، مسایل فلسفی و طرح‌های بهبود اجتماعی – به خصوص آنهایی که مستلزم دخالت شخصی نیست – سرگرم می‌کنند. در بعضی از موارد، این افراد قادر به رشد و تکامل هستند و می‌توانند عقاید بدیع و سازنده به جهان ارائه کنند.[۲۰]

بسیاری از محققان این فرضیه را پیش می‌کشند که هر چند شخصیت اسکیزوئیدی عملاً بسیار تنهاست، ولی از انزوا می‌ترسد و تمایل شدید به برقراری روابط با دیگران را دارد.[۲۱]

ضوابط تشخیصی: الف) الگوی نافذ بی تفاوتی نسبت به روابط اجتماعی، محدود بودن طیف تجربه و ابراز هیجان که در اوایل سن بزرگ‌سالی فرد مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئید شروع می‌شود، در زمینه‌های گوناگونی تجلی پیدا می‌کند و حداقل با چهار مورد از خصوصیات زیر، مشخص می‌گردد.

۱- نه میلی برای برقراری روابط نزدیک – از جمله با اعضای خانواده – دارد و نه از این نوع روابط لذت می‌برد.

۲- تقریباً‌ همیشه فعالیت‌های انفرادی را برمی‌گزیند.

۳ – به ندرت ممکن است ادعای هیجانات قوی (مثل خشم و لذت) را داشته باشد یا به نظر برسد که چنین هیجاناتی را تجربه می‌کند.

۴ – تمایل به داشتن تجربه جنسی با همه (در صورتی که فرد متأهل باشد) اگر در او هم وجود داشته باشد، بسیار اندک است (با توجه به سن).

۵ – نسبت به تعریف یا انتقاد دیگران، بی‌تفاوت است.

۶ – غیر از بستگان درجه یک، دوستان نزدیک یا محرم ندارد (فقط با یک نفر رابطه نزدیک دارد).

۷ – عواطف او محدود است، مثلاً کناره‌گیر و سرد است و به ندرت حالات متقابل (مثل لبخند زدن یا تکان دادن سر) در او دیده می‌شود.

ب) وقوع اختلال منحصراً در جریان شکل‌گیری عارضه اسکیزوفرنی یا اختلال هذیانی و همراه با این عوارض، ظاهر نشده باشد.[۲۲]

 

اختلال شخصیت اسکیزوتایپی

تعریف: شخص مبتلا به شخصیت اسکیزوتایپی ویژگی‌هایی دارد که حتی در نظر مردم عادی نیز عجیب و غیر عادی جلوه می‌کند. تفکر سحرآمیز، عقاید انتساب، اشتباه حسی و مسخ واقعیت، قسمتی از دنیای روزمره این بیماران است.[۲۳] میزان بروز این اختلال در بین دوقلو‌های یک تخمکی بالاتر از دوقلوهای دو تخمکی بوده است.[۲۴]

خصوصیات بالینی: هرچند افراد دارای اختلالات شخصیتی اسکیزوفرنی‌گونه نیز مانند اشخاص اسکیزوئیدی، دوری‌گزین، از لحاظ عاطفی سطحی و از لحاظ اجتماعی نیز ناپخته هستند، اما الگوی کلامی آنها کاملاً متفاوت است. سخنانی که آنها در محاوره می‌گویند، فهمیده نمی‌شود؛ زیرا از لغات و عبارات غیر معمول استفاده می‌کنند یا لغات معمول را به شیوه‌های غیر معمول، به کار می‌برند. آنها اغلب افکار و عقاید خود را به طور مبهم بیان می‌کنند. معمولاً وقتی تحت فشار روانی هستند، تفکرشان رو به زوال می‌رود و ممکن است عقایدی بیان کنند که هذیانی به نظر برسد. در چنین مواقعی، رفتارشان در مرز عجیب بودن قرار می‌گیرد.[۲۵]

ممکن است شخصیت اسکیزوتایپی (مثل بیمار اسکیزوفرنیک) سر از احساس‌های خود درنیاورد، ولی نسبت به احساسات دیگران، به خصوص عواطف منفی (مثل خشم) آنان، بسیار حساس می‌باشد. ممکن است موهوم پرست باشد، ادعای نهان بینی یا غیب‌بینی کند و دنیای درونش پر از ترس و خیال پردازی کودکانه باشد. در مواردی لازم است کلامش تعبیر و تفسیر شود. ممکن است بپذیرد که بعضی از خطاهای حسی نظیر خطای باصره  و خطاهای ادراکی مانند درشت بینی دارد، یا برای او، مردم مانند آدمک‌های چوبی و یکسان به نظر آیند.[۲۶] ممکن است روابط بین فردی شخصیت‌های اسکیزوتایپی ضعیف و رفتارشان نیز نامتناسب باشد و به همین دلیل، افرادی تنها هستند و اگر دوستانی هم داشته باشند، تعداد آنها محدود است. هر چند ممکن است مبتلایان به این اختلال، خصوصیات اختلال شخصیت مرزی و تحت فشار روانی نیز نشانه‌های پریشانی روانی را بروز دهند، اما معمولاً عمر این علایم کوتاه است. در موارد شدید، ممکن است فرد مبتلا به این اختلال، دچار افسردگی شود و لذت را تجربه نکند (بی‌لذتی).

افراد اسکیزوتایپی بیشتر از حد متوسط در معرض خطر حمله اسکیزوفرنی هستند؛ چون این فرض وجود دارد که افراد مبتلا به اسکیزوفرنی، عوامل ارثی و زیست‌شناختی دارند.

ضوابط تشخیصی: الگوی نافذ این اختلال عبارت است از: نقص در روابط بین فردی و غرابت تفکر، ظاهر و رفتار. این نقایص در اوایل بزرگ‌سالی شروع می‌شوند، در زمینه‌های گوناگون قابل مشاهاده هستند و حداقل با ۵ مورد از خصوصیات زیر، مشخص می‌گردند.[۲۷]

۱- عقاید به خود بستن یا به خود نسبت دادن (به استثنای هذیان‌های به خود بستن)

۲- اضطراب اجتماعی مفرط (مثلاً، احساس ناراحتی شدید در موقعیت‌های اجتماعی که افراد بیگانه در آن حضور دارند).

۳- باورهای غریب و تفکر سحرآمیز، که بر رفتار شخص تأثیر گذاشته و با معیارهای فرهنگ بیمار، هماهنگ نیست (مثل موهوم پرستی، غیب بینی، تله‌پاتی، حس ششم و این باور که دیگران می‌توانند احساس مرا بفهمند).

۴- تجربیات درکی غیر عادی (مثل خطای حسی یا احساس وجود یک نیرو یا انسان که در واقع وجود ندارد).

۵- ظاهر یا رفتار غریب و غیر عادی (مثل موهای پریشان، ادا و اطوار غیر عادی و حرف زدن با خود).

۶- نداشتن دوستان نزدیک یا محرم (یا فقط یک نفر) از بستگان درجه یک.

۷- گفتار غریب (بدون شل شدن تداعی‌ها یا بی‌ربطی کلام) یا گفتاری که پوچ و بی‌محتواست، پرت و پلاگویی و ابهام یا انتزاع نامتناسب.

۸- عاطفه محدود یا متناسب، ابلهانه یا انزواطلبانه. فرد مبتلا به این اختلال به ندرت ممکن است در برخوردهای اجتماعی با دیگران، حالات متقابل چهره و اندام (مثل لبخند یا تکان دادن سر) را از خود نشان دهد.

۹- سوء ظن یا تفکر پارانویایی.

اختلال شخصیت ضد اجتماعی

تعریف: هرچند اختلال شخصیت ضد اجتماعی با اعمال ضد اجتماعی و جنایی مستمر، مشخص می‌شود، اما معادل جنایتکاری نیست و نوعی ناتوانی برای تطابق با موازین اجتماعی تلقی می‌شود.[۲۸] مبتلایان به این اختلال اساساً اجتماعی نشده‌اند، قادر به وفادار ماندن به افراد، ارزش‌ها و میثاق‌های اجتماعی نیستند و رفتارشان مکرراً آنها را به کشمکش با جامعه وادار می‌کند.[۲۹]

خصوصیات بالینی: هرچند شخصیت‌های ضد اجتماعی معمولاً ظاهری عادی، حتی فریبنده و راضی‌کننده دارند، با وجود این، بررسی سوابق آنان نشان می‌دهد عملکردشان در بسیاری از زمینه‌ها، نامناسب است. شخصیت‌های ضد اجتماعی را بیشتر در نزد افرادی می‌توان دید که اصطلاحاً به آنها گوش‌بُر یا گول‌زن
گفته می‌شود. این افراد در به بازی گرفتن دیگران بسیار استادند، حقیقت را نمی‌گویند و در مورد انجام دادن وظایف و رعایت اصول اخلاقی مرسوم، نمی‌توان به آنها اعتماد کرد.[۳۰]

ویژگی‌های زیر ما را در شناخت بیشتر اختلال شخصیت ضد اجتماعی، یاری می‌دهد: عدم احساس تعلق به جامعه، عدم وفاداری به گروه‌های اجتماعی، عدم احساس مسئولیت، بیگانگی با دیگران، عدم احساس گناه، عدم قدرت برای استفاده از تجربیات، ناتوانی در طرح نقشه برای آینده، خودخواهی، تکانشوری، پایین بودن آستانه تحمل شکست‌ها و محرومیت‌ها و سرزنش دیگران برای توجیه بد‌رفتاری‌های خود.[۳۱] برای واکنش‌های ضد اجتماعی، می‌توان ده نشانه را نام برد که عبارت‌اند از: ۱- رشد ناکافی وجدان ۲- خودمداری، ۳ – لذت جویی همراه با هدف‌های غیر واقعی، ۴- فقدان اضطراب یا احساس گناه، ۵- عدم توانایی برای درس گرفتن از اشتباهات، ۶ – توانایی در ایجاد ظاهری مطلوب برای تحت تأثیر قرار دادن و بهره‌گیری از دیگران، ۷ – روابط اجتماعی معیوب، ۸ – طرد قدرت و انضباط مستقر شده در جامعه، ۹ – توانایی دلیل تراشی سریع و فرافکنی تقصیرات برای رفتارهای نامقبول خود، ۱۰- و رنجاننده، ناامیدکننده و آزاردهنده بودن برای دیگران.[۳۲] ویژگی‌های فرد مبتلا به این اختلال از نگاه دیگر عبارت‌اند از: ۱- جذابیت سطحی و هوش خوب، ۲- اطمینان به خود، مدلل و فاقد اضطراب نوروتیکی بودن، ‌۳– فاقد احساس مسئولیت شخصی بودن، ۴ – نامطمئن، غیر‌صمیمی، بی‌عاطفه و زرنگ بودن، ۵- بروز رفتارهای ضد اجتماعی بدون پشیمانی و شرم، ۶- قضاوت ضعیف و قصور در یادگیری از تجربه، ۷ – ناتوانی در برقراری روابط طولانی و نزدیک با دیگران و ۸ – محروم بودن از بصیرت درباره انگیزه‌های شخصی.[۳۳]

 

اختلال شخصیت مرزی

تعریف: بیماران مبتلا به اختلال شخصیت مرزی در مرز بین روان نژندی و روان‌پریشی قرار گرفته و با بیثباتی فوقالعاده عاطفه، خلق و رفتار،‌ مشخص می‌شوند. این اختلال را اسکیزوفرنی سرپایی، اسکیزوفرنی شبیه رواننژندی و شخصیت بی ثبات از نظر هیجانی  نیز خوانده‌اند.[۳۴]  چهار ویژگی اختلال شخصیت مرزی (تکانشی بودن، روابط شدید و بی‌ثبات، خشم کنترل نشده شدید و بی ثباتی عاطفی)، همگی در ۷۵ درصد گروهی از بیماران مرزی وجود داشته است و ویژگی‌های دیگر کمتر شایع بوده‌اند و گاهی نیز نقش اندکی در امر تشخیص داشته‌اند.[۳۵]

خصوصیات بالینی: تقریباً همیشه به نظر می‌رسد که افراد مبتلا به این عارضه در نوعی حالت بحران قرار دارند و نوسان خلق نیز در آنها شایع است. فرد مبتلا به این اختلال ممکن است اهل بحث و مجادله به نظر برسد، لحظه‌ای افسرده به نظر آید و زمانی دیگر از فقدان هرگونه احساس در خود، شکایت کند. رفتار بیماران مرزی بی‌نهایت غیر‌قابل پیش‌بینی است.[۳۶] رفتارهایی نظیر قماربازی، دزدی، پرخوری، سوء‌استفاده‌های جنسی، تظاهر به خودکشی، آسیب رسانی به خود یا منازعه، در نزد آنان زیاد است.

افراد مرزی معمولاً روابط فردی پرشور و ناپایداری دارند. ممکن است امروز مثل دوستی صمیمی با دیگری رفتار کنند و ناگهان فردا این صمیمیت از بین رود. اغلب نوعی کیفیت تسلط طلبانه در روابط او با دیگران وجود دارد. بی‌ثباتی عاطفی قابل ملاحظه و انتقال ناگهانی این حالت به اضطراب، افسردگی و تحرک‌پذیری که ممکن است فقط چند ساعت ادامه یابد و هرگز بیش از چند روز ادامه پیدا نمی‌کند، نشانه‌هایی از اختلال شخصیت مرزی هستند.[۳۷]

افراد مرزی نابسامانی‌هایی نیز در مفاهیم مربوط به هویت خویش دارند. به عبارت دیگر، در مورد خود انگاره، هویت جنسی، ارزش‌ها، صداقت و اهداف خود، تردید دارند و ممکن است احساس مزمنی از تهی بودن و ملامت را نیز داشته باشند و تحمل تنهایی برای آنان مشکل باشد.[۳۸]

ضوابط تشخیص: برای تشخیص اختلال شخصیت مرزی، باید فرد حداقل ۵ خصیصه از خصایص زیر را داشته باشد:

۱- الگویی بی ثبات و پر تنش روابط بین فردی که با نوسان بین دو قطب کمال مطلوب سازی و بی ارزش نمایی، مشخص می‌شود.

۲- رفتار تکانشی حداقل در دو زمینه‌ای که احتمال ضرر شخصی وجود دارد.

۳- بی ثباتی عاطفی که معمولاً چند ساعت طول کشیده و به ندرت بیش از چند روز دوام پیدا می‌کند.

۴ – خشم نامتناسب و شدید همراه با عدم کنترل آن.

۵ – تهدیدها، ژست‌ها یا رفتارهای انتحاری، یا رفتار خودآزارانه و قطع عضو.

۶ – اختلال هویت بارز و مستمر.

۷- احساس مزمن پوچی و بی حوصلگی.

۸- اقدام «دیوانه وار» برای اجتناب از ترک شدن خیالی یا واقعی.[۳۹]

اختلال شخصیت هیستریایی

تعریف: اختلال شخصیت هیستریایی با رفتار پر زرق و برق نمایشی و برونگرا در اشخاص هیجانی و تحریک پذیر، مشخص می‌شود. در کنار ظاهر پر زرق و برق این افراد، غالباً ناتوانی برای برقراری وابستگی‌های عمیق و دیرپا با دیگران نیز وجود دارد.[۴۰] شخصیت هیستریایی نمایش دهنده الگویی از عدم ثبات عاطفی، فزون‌واکنشی، خودنمایشی، خودمحوری، وابستگی و اتکای به دیگران است.[۴۱]

خصوصیات بالینی: در تشخیص این اختلال، نشانه‌های زیر را معتبر دانسته‌اند: عواطف سطحی، بی ثباتی عاطفی همراه با خشم‌ها و عصبانیت‌های بی دلیل، غم آفرینی برای خود و مبالغه در برابر هیجان‌ها، هیجان پذیری، واکنش فوری و نامتناسب، رفتار کودک وار برای جلب توجه دیگران، وابستگی شدید به دیگران، سردمزاجی و عدم بلوغ جنسی در بعضی از موارد.[۴۲]

ویژگی اصلی و دایمی افراد مبتلا به این عارضه،‌ جلب توجه دیگران از طریق اغواگری جنسی و شرح مبالغه‌آمیز از کارها و تجربه‌های شخصی است. غالباً روابط خانوادگی این افراد مستمراً مملو از خشونت‌ها و تندیهای لفظی و بعد عواطف ملایم و دوستانه است؛ هر چند ظاهر قضیه در برابر دیگران حفظ می‌شود.[۴۳] مکانیزم دفاعی عمده شخصیت‌های نمایشی، واپس رانی (کنار گذاشتن، سرکوب کردن، کنترل کردن یا سانسور کردن یک میل) و تجزیه (تجربه حالات عاطفی ناخوشایند و نشان دادن حالات عاطفی خوشایند) است. چنین بیمارانی از احساس‌های واقعی خود بی‌خبرند، قادر به توضیح انگیزه‌هایشان نیستند و تحت تأثیر فشار روانی، واقعیت سنجی آنها به آسانی درهم می‌شکند.[۴۴]

رفتار هیستریایی غالباً نزد افرادی مشاهده می‌شود که خود را لایق و در خور رقابت با دیگران نمی‌بینند و با توسل به انواع رفتارهای نمایشی، توجه دیگران را به خود جلب می‌کنند. افراد هیستریایی غالباً به موقعیت‌هایی که نیاز به تحلیل و تفکر دارد، بسیار سریع پاسخ می‌دهند. معمولاً با احساس پاسخ می‌دهند و اغلب ابهام آمیز عمل می‌کنند. ضمناً نه فقط تلقین پذیرند، بلکه انحراف پذیر نیز هستند.

ضوابط تشخیصی: برخوردار بودن فرد از حداقل چهار ویژگی زیر، تشخیص اختلال شخصیت هیستریایی را محقق می‌سازد.

  1. مستمراً طالب اطمینان بخشی، تعریف و تمجید و توافق دیگران است.
  2. از نظر ظاهر و رفتار، به طرزی نامتناسب اغواگری جنسی دارد.
  3. ۳٫ شدیداً نگران جذابیت جنسی خود است.
  4. ۴٫ هیجانات را با مبالغه نشان می‌دهد (مثلاًَ با شوق و حرارت،‌آشنایان اتفاقی را در آغوش می‌کشد، در رابطه با مسائل احساساتی جزئی اشک می‌ریزد و حملات کج خلقی دارد.)
  5. در موقعیت‌هایی که کانون توجه نیست، احساس ناراحتی می‌کند.
  6. هیجانات را سطحی و با تغییرات سریع، ابراز می‌کند.
  7. خودمدار است، اعمال او معطوف به کسب ارضای فوری می‌باشد و برای ناکامی و تأخیر در ارضای نیازهایش، تحمل ندارد.
  8. سبک گفتار او پرآب و تاب، اما فاقد تفصیل است (مثلاً، وقتی از او خواسته شود مادر خود را توصیف کند، ممکن است بگوید: «آه او زن زیبایی است»).[۴۵]

تشخیص افتراقی: تفکیک بین شخصیت هیستریایی و مرزی، مشکل است. در دومی احتمال اقدام به خودکشی، آشفتگی هویت و دوره‌های روان پریشی گذرا، شایعتر است. ممکن است بیماران مبتلا به  روان‌پریشی‌‌های واکنشی گذرا و اختلالهای تجزیه‌ای همزمان نشانه‌های اختلال شخصیت نمایشی را هم بروز دهند.[۴۶]

اختلال شخصیت خود شیفته

تعریف: افراد مبتلا به اختلال شخصیت خودشیفته با احساسات خود بزرگ بینی و بی‌نظیر بودن، مشخص می‌شوند.[۴۷] کلمه نارسیسم از یک افسانه یونانی گرفته شده است که در آن مرد جوانی به نام نارسیوس، عاشق عکس خود در آب می‌شود. چون او هیچ گاه نتوانست این تصویر را – که تصور می‌کرد یک حوری دریایی است – بگیرد، غمگین شد و سرانجام مُرد.

…وقتی کاملاً به یک فرد و مثلاً به یکی از همکارانم، نزدیک و صمیمی می‌شوم، می‌خواهم به طور کامل صاحب و مالک او باشم، همیشه همراه من باشد و… در مواردی که به فردی تا این حد نزدیک می‌شوم و او هم می‌پذیرد که همیشه همراه من باشد، احساس ناراحتی می‌کنم، چون می‌ترسم از من انتقاد کند یا متنفر شود… وقتی یک نفر را دوست دارم، می‌خواهم برای او خیلی کارها را انجام دهم و از این ترس دارم که هرچه برای او انجام می‌دهم، کافی نباشد… این وضع باعث شده است در محیط کار با مشکل مواجه شوم و به همین دلیل تصمیم گرفتم با یک مشاور و درمان‌گر جلسه‌ای داشته باشم…

خصوصیات بالینی: عوامل مهم در توصیف اختلال شخصیت خود شیفته عبارت‌اند از: احساس فوق العاده نسبت به اهمیت خود و انتظار التفات‌های مخصوص از طرف دیگران، نیاز برای دریافت توجه مداوم، عزت نفس شکننده و فقدان هم حسی یا توجه نسبت به دیگران.  این افراد تحمل انتقاد را ندارند و از اینکه فردی جرأت می‌کند از آنان انتقاد کند، دچار خشم می‌شوند. ضمناً ممکن است نسبت به انتقاد کاملاً  بی‌تفاوت باشند. در زمینه راهی که خود انتخاب کرده‌اند، تکیه می‌کنند و غالباً جاه طلب هستند و آرزوی شهرت و مکنت دارند. در آنها احساس داشتن استحقاق، بسیار قوی است، روابط آنان با دیگران شکننده می‌باشد و به علت عدم رعایت اصول رفتاری مرسوم، دیگران را دچار خشم می‌سازند. در روابط بین فردی، از رفتار انفجاری به دفعات مختلف سر می‌زند. مسائل بین فردی، طرد، فقدان و مشکلات شغلی، از جمله عوامل فشارزای روانی هستند که خود شیفته‌ها با رفتار خود به وجود می‌آورند و ظاهراً خود توانایی مدارا با چنین فشارهای روانی را دارند.[۴۸]

دیدگاه‌های نظری: در ده‌های اخیر، بعضی از روان‌کاوان نسبت به رشد فرد در سالهای اولیه زندگی، رشد «خود» در آنان به عنوان وجودی مجزا و خودشیفتگی به عنوان جنبه‌ای از رشد «خود»، انگشت گذاشته‌اند. از زمان فروید، روان‌کاوان به موضوع خودشیفتگی، علاقمند بوده‌اند. فروید در نوشته‌های اولیه‌اش خودشیفتگی را مرحله‌ای از رشد توصیف کرد که در سنین خیلی پایین و به محض اینکه کودک قادر می‌شود به طور قابل اطمینانی خودش را از محیط متمایز کند، رخ می‌دهد. این مرحله بعداً با مرحله رشد یافته‌تر، یعنی با دیگر خواهی تعویض می‌شود و طی آن کودک قادر می‌گردد دیگری را دوست بدارد.[۴۹]

ضوابط تشخیصی: الگوی نافذ این اختلال، خودبزرگ بینی، ‌فقدان هم حسی و حساسیت مفرط نسبت به ارزیابی دیگران است که حداقل با پنج مورد از خصوصیات زیر، مشخص می‌گردد:

۱- نسبت به انتقاد، با احساس خشم، شرم یا تحقیر واکنش نشان می‌دهد.

۲- در روابط بین فردی، میل به رفتار انفجاری دارد و برای رسیدن به اهداف خود، از دیگران سوء استفاده می‌کند.

۳- احساس خودبزرگ بینی یا خود مهم انگاری دارد.

۴ – معتقد است که مسائل او ویژه و انحصاری است و فقط به وسیله افراد خاصی قابل درک می‌باشد.

۵ – اشتغال ذهنی او در زمینه خیالات موفقیت، قدرت، استعداد، زیبایی و عشق آرمانی است.

۶ – احساس استحقاق داشتن یا مستحق بودن را دارد.

۷ – به توجه و تمجید مستمر نیاز دارد و در پی شکار اظهار محبت آمیز و تعریف دیگران است.

۸ – نسبت به دیگران هم حسی ندارد و برای شناخت و تجربه احساس آنان، ناتوان است.

۹- غالباً نسبت به دیگران احساس حسادت می‌کند.[۵۰]

اختلال شخصیت اجتنابی

تعریف: افراد مبتلا به اختلال شخصیت دوری گزین، یا اجتنابی نسبت به ترک شدن یا تنها گذاشته شدن، بسیار حساس هستند و به همین دلیل ممکن است به زندگی فاقد روابط، روی آورند. با وجود این، چنین افرادی نه خجالتی هستند و نه غیر اجتماعی و نسبت به داشتن همنشین نیز علاقه شدید نشان می‌دهند؛ اما به تضمین قوی برای پذیرفته شدن بدون انتقاد، نیازمندند.[۵۱]

آقای «پ» به عنوان کتاب‌دار در کتابخانه یک دانشگاه به کار مشغول است. او مردی است ترسو که به سادگی مرعوب می‌شود و برای اجتناب از احساس بی‌کفایتی، ناراحت بودن و آشفتگی، از ملاقات با دیگران و برای مثال ملاقات با سرپرست خود، طفره می‌رود. در صحبت با همکاران، اگر به او «نه» گفته شود، احساس تحقیر، شرمساری و سرافکندگی به او دست می‌دهد. صحبت کردن با جنس مخالف برای او بسیار مشکل است. اگر چنین ویژگی‌هایی را نداشت، به سادگی در کار خود پیشرفت می‌کرد. ده سال است در همین پست به کار مشغول است. مدت‌هاست رساله کارشناسی ارشد خود را می‌نویسد و چون می‌ترسد آن را تایپ و ارائه دهد، دوباره آن را بازبینی می‌کند و می‌نویسد… مشکل سرپرست او آن است که نمی‌داند با چنین فردی چگونه رفتار کند….

خصوصیات بالینی: حساسیت نسبت به طرد شدن از جانب دیگران، هسته مرکزی این اختلال را به وجود می‌آورد.[۵۲] گوشه‌گیریِ شخصیت‌های اجتنابی از گوشه‌گیری افراد مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئید، متفاوت است؛ زیرا افراد اجتنابی بر خلاف اسکیزوئیدها تمایل دارند با دیگران روابط مناسبی داشته باشند. تعارضی که این افراد احساس می‌کنند، مربوط به میزان محبتی است که می‌خواهند. در عین حال، این افراد در مورد پذیرش خود از سوی دیگران، تردید دارند. به نظر می‌رسد آنها نمی‌توانند خودشان را از این باور که «هرگونه پیشنهاد دوستی به رنج و سرخوردگی ختم خواهد شد»،‌ خلاص کنند. بعضی از این احساسات از تردیدهایی حاصل می‌شود که در مورد کفایت خودشان برای تحمل رنج دارند. آنها بین تمایل برای برقرار ساختن تماس‌های انسانی و بیم از آن،‌ گرفتار هستند.[۵۳] افراد مبتلا به اختلال شخصیت اجتنابی در هنگام صحبت با دیگران اعتماد به نفس ندارند و ممکن است با لحن بسیار متواضعانه و حاکی از دست کم گرفتن خود، صحبت کنند. به علت ترس از طرد شدن، از صحبت در جمع و خواهش از دیگران،‌ هراسان هستند و ممکن است اشارات دیگران را به تمسخر و تحقیر خود، تعبیر کنند. رد هرگونه درخواست از جانب دیگران، سبب رنجش این افراد می‌‌شود و آنان را به انزوا سوق می‌دهد.[۵۴]

در زمینه شغلی، شخصیت‌های دوری‌گزین معمولاً مشاغل حاشیه‌ای را انتخاب می‌کنند. ندرتاً به پیشرفت‌های فوری نایل می‌شوند یا به مسؤولیت و قدرت می‌رسند. در کار خود سر به زیر و مشتاق راضی کردن رئیس و همکارانشان به نظر می‌رسند.[۵۵] یکی از مکانیسم‌هایی که احتمالاً افراد مبتلا به اختلال شخصیت اجتنابی برای مقابله مورد استفاده قرار می‌دهند، گوش به زنگ بودن بیش از حد است. آنها به طور مستمر همه تماسهای انسانی خود را در جستجوی نشانه‌های فریب و تحقیر و اهانت، ارزیابی می‌کنند. در نتیجه،‌ قادرند جزئی‌ترین رگه‌های بی‌تفاوتی و آزردگی دیگران را شناسایی کنند. آنها به راستی از کاه کوه می‌سازند. البته این شیوه دقت مستمر در محیط، هم احتمال انتخاب پاسخ منفی مورد انتظار را افزایش می‌دهد و هم‌ خوارکننده است.[۵۶] علاوه بر آن، عصبیت این افراد می‌تواند منجر به احساس ناراحتی در دیگران شود و به کیفیت روابطشان با دیگران، آسیب بیشتری وارد کند.[۵۷]

خصیصه دیگر شخصیت‌های اجتنابی، محدود ساختن میدان فعالیت‌ها به منظور فرار از محرکهای ناراحت کننده است. یکی از نتایج نامطلوب این رفتار، از دست دادن محرکهای تازه است. این وضع مجال بیشتری برای درگیر شدن و اشتغال ذهنی درباره ‌افکار و احیای تجارب دردناک قبلی فراهم می‌آورد.

در حال حاضر این اندیشه وجود دارد که ممکن است شرمگینی فوق العاده در کودکی، منتهی به شخصیتی اجتنابی در بزرگ‌سالی شود. از رویکرد درمانی عقلانی – برانگیزنده[۵۸] می‌توان برای کمک به افراد مبتلا به اختلال شخصیت اجتنابی، استفاده کرد و شیوه‌های ابراز وجود را به آنان آموخت.

ضوابط تشخیصی: الگوی نافذ اختلال شخصیت اجتنابی، ترس از ارزیابی دیگران و ترس و کم‌رویی (که در اوایل بزرگ‌سالی شروع می‌شود) است. این اختلال حداقل با چهار مورد از خصوصیات زیر مشخص می‌گردد:

۱- با انتقاد و عدم قبول دیگران، به آسانی رنجیده خاطر می‌شود.

۲- غیر از بستگان درجه یک خود، دوست نزدیک یا محرم ندارد (یا فقط یک نفر را دارد).

۳- بدون اطمینان از اینکه مورد بحث و اشاره دیگران قرار نخواهد گرفت، تمایل به معاشرت ندارد.

۴- از مشاغل و فعالیت‌های اجتماعی که مستلزم تماشای بین فردی زیادی است، دوری می‌کند.

۵ – در موقعیتهای اجتماعی، از ترس اینکه مبادا حرفی نامتناسب و احمقانه بزند، یا نتواند به سؤالی پاسخ دهد، خاموش می‌ماند.

۶ – می‌ترسد که به علت سرخ شدن چهره، گریه کردن یا نشان دادن آثار اضطراب در پیش دیگران، دچار شرمندگی شود.

۷ – مشکلات، خطرات فیزیکی یا خطرات مربوط به کاری معمولی و در عین حال خارج از برنامه روزمره را پیش خود بزرگ می‌کند.[۵۹]

اختلال شخصیت وابسته

تعریف: افراد مبتلا به این اختلال، فاقد اعتماد به نفس و اتکا به خود هستند. این افراد به شیوه‌ای منفعل به همه یا به والدین خود اجازه می‌دهند مسئولیت تصمیم گیری در مورد محل زندگی، شغل و دوستانی را که می‌توانند انتخاب کنند، عهده دار گردند.

خصوصیات بالینی: از ویژگی‌های بارز افراد مبتلا به اختلال شخصیت وابسته آن است که حتی وقتی می‌دانند نکته‌ای اشتباه است، با دیگران موافقت می‌کنند. برای آنان،‌ آغاز هرگونه فعالیت به نفع یا برای خودشان، مشکل است. وقتی تنها هستند، احساس ناراحتی می‌کنند و غالباً از آن ترس دارند که تنها بمانند و نتوانند از خود مراقبت کنند. قادر نیستند از دیگران چیزی بخواهند و نیازهای خود را به آن دلیل سرکوب می‌کنند که می‌ترسند روابط حمایت کننده ایجاد شده با دیگران را از دست بدهند. وقتی روابط نزدیک آنان قطع می‌شود، به سرعت در پی ایجاد رابطه دیگری هستند تا آن را جانشین رابطه نزدیک از دست داده سازند.

دیدگاه‌های نظری: نشانه‌های مرضی برای تشخیص اختلال شخصیت وابسته را می‌توان به دو نوع تقسیم کرد، یعنی، ۱- نشانه‌هایی که رفتار مبتنی بر وابستگی را توصیف می‌کنند، ۲- نشانه‌های دیگری که می‌توان آنها را مشکلات مربوط به دلبستگی دانست.[۶۰]  دلبستگی فرایندی است که مورد بررسی محققان علاقه‌مند به روان‌شناسی رشد قرار گرفته و این اعتقاد مطرح شده است که احساس دلبستگی، لازمه رشد شخصیت می‌باشد. اعتقاد اساسی در این زمینه آن است که طفل نسبت به والدین خود دلبستگی پیدا می‌کند تا بدین وسیله از او به عنوان اساس یا پایه‌ای ایمن جهت کشف و پیگیری هدف‌های دیگر، استفاده کند. جدایی از والدین منجر به خشم و درماندگی طفل خواهد شد و همراه با گذشت زمان، وابستگی کودک به والدی که نسبت به او دلبستگی دارد و با این دلبستگی نیز احساس امنیت می‌کند، کاهش می‌یابد. چنین به نظر می‌آید که رفتارهای مبتنی بر دلبستگی نابهنجار فرد مبتلا به اختلال شخصیت وابسته، منعکس سازنده شکست او در فرایند عادی یا طبیعی رشد خود باشد. هر چند در مطالعات اولیه – که در آنها ارزشیابی‌ها ساخت دار نبوده – گفته شده است شیوع این اختلال در بین زنان بیشتر از مردان است، اما نتایج حاصل از مصاحبه‌های ساخت‌دار، یافته تحقیقات قبلی را تأیید نکرده است. به هر حال، ممکن است بعضی تفاوت‌ها بین مردان و زنانی که دچار این اختلال هستند، وجود داشته باشد. ریچ[۶۱] به این نتیجه رسید که اقوام و خویشاوندان مردان مبتلا به اختلال شخصیت وابسته، از افسردگی به میزان زیاد در رنج هستند؛ در حالی که خویشاوندان زنان مبتلا به این اختلال، بیشتر گرفتار اختلال وحشت زدگی می‌باشند. اختلال شخصیت وابسته، ‌به میزان زیاد با اختلالهای شخصیت مرزی و اجتنابی شباهت دارد.[۶۲]

ضوابط تشخیصی: فرد مبتلا به اختلال شخصیت وابسته باید حداقل پنج مورد از خصوصیات زیر را داشته باشد:

۱- بدون پند، اندرز، نصیحت و اطمینان بخشی زیاد، قادر به اتخاذ تصمیمات برای زندگی روزانه خود نیست.

۲- نیازمند آن است که دیگران مسئولیت بیشتر بخشهای مهم زندگی او را عهده‌دار گردند.

۳- به دلیل ترس از حمایت یا تأیید دیگران، در نشان دادن مخالفت خود با آنان، مشکل دارد.

۴ – در آغاز اجرای طرح، برنامه یا انجام دادن کاری به وسیله خود، مشکل دارد (به دلیل فقدان اعتماد به خود در زمینه قضاوت کردن یا تواناییهای لازم برای انجام دادن کارها و نه به دلیل فقدان انگیزش یا نیرو).

۵ – برای جلب مهرورزی و حمایت دیگران افراط می‌کند و داوطلب انجام دادن کارهایی می‌شود که نامطبوع هستند.

۶ – در ترس اغراق آمیزش نسبت به ناتوانی خود برای مراقبت از خویش، در تنهایی احساس ناراحتی و بیچارگی می‌کند.

۷ – وقتی یک رابطه یا همبستگی نزدیک، به اتمام می‌رسد، فوراً در پی برقراری رابطه یا همبستگی جانشینی برای آن است.

۸ – ذهن او به میزان زیاد مشغول ترس غیر واقعی درباره تنها ماندن و ناتوانی برای مراقبت از خودش است.

اختلال شخصیت وسواسی فکری عملی

تعریف: این اختلال با محدودیت هیجانی، نظم و ترتیب، پشتکار، سرسختی و تردید، مشخص می‌شود. خصوصیات اساسی این اختلال، الگوی نافذ کمال طلبی و انعطاف‌پذیری است.[۶۳]  افراد وسواسی را «ماشینهای زنده» توصیف کرده‌اند.[۶۴] شخصیت وسواسی فکری – عملی با توجه افراطی و همرنگی با معیارها مشخص می‌شود و ویژگی دیگر آن، از خود بیگانگی و فعال بودن است.[۶۵]

آقای «ح» که ۳۵ سال سن دارد و مدیر داخلی یک شرکت خصوصی است، بعد از نزاع و کتک کاری با همسر خود، به روان‌شناس بالینی مراجعه می‌کند و به او می‌گوید اولین باری است که در زندگی خود، زنی را کتک می‌زند و از آن بیم دارد که کنترل خود را از دست بدهد… از آن پس مرتب ذهن او مشغول این فکر است که نکند همسر خود را به سختی کتک بزند و باعث مرگ او شود… اشتغال فکری او در این زمینه تا آن میزان زیاد می‌شود که در رهبری و مدیریت واحد تحت نظارتش، تشکیل جلسات و انجام دادن وظایف شغلی خود، با مشکلاتی مواجه می‌شود. افراد تحت نظارت او نیز متوجه تغییر روحیه و رفتار آقای «ح» شده‌اند و از این بابت نگرانی دیگری برایش ایجاد شده است….

خصوصیات بالینی: اشتغال ذهنی مبتلایان به این اختلال در زمینه اصول، مقررات، نظم، نظافت، جزئیات و کسب مال است. این صفات موجب محدودیت کلی تمام شخصیت فرد می‌گردد. چنین افرادی غالباً بسیار رسمی، جدی و فاقد حس درک شوخی هستند. در زمینه رعایت دقیق مقررات اصرار می‌ورزند و قادر به تحمل آنچه خود آن را تخلف می‌شمارند، نیستند. انعطاف ناپذیر و متعصب هستند و قدرت کار کردن به مدت طولانی را دارند (به شرط اینکه مستلزم تغییراتی نباشد که تاب تحمل آن را ندارند).[۶۶] مهارتهای بین فردی شخصیت‌های وسواسی فکری – عملی، بی‌نهایت محدود است. دیگران را از خود فراری می‌دهند، قادر به سازش نیستند و اصرار می‌کنند که دیگران تسلیم نیازهای آنان گردند. هرچند غالباً زندگی زناشویی با ثبات و کارآمدی دارند، اما از داشتن دوستان زیاد محروم‌اند و از ترس ارتکاب اشتباه، در تصمیم گیری تعلل می‌ورزند.[۶۷]

طبق فرضیات فروید، این اختلال با مسائل مرحله مقعدی رشد روانی – جنسی که معمولاً حد سن ۲ سالگی به وقوع می‌پیوندد، مربوط است. بیماران غالباً گذشته‌ای مشخص و با انضباط شدید دارند.[۶۸] در شخصیت وسواسی، اختلال‌های افسردگی اساسی (به ویژه انواع دیر آغاز آن)، فراوان مشاهده می‌شود. در بعضی موارد، اختلالات اسکیزوئید و پارانوئید با اختلال شخصیت وسواسی، همراه است.[۶۹]

ضوابط تشخیصی: الگوهای نافذ کمال طلبی و انعطاف ناپذیری که در اوایل بزرگ‌سالی شروع شده، خود را در زمینه‌های مختلف ظاهر می‌سازند و حداقل با ۵ مورد از خصوصیات زیر، مشخص می‌شود:

۱- کمال طلبی تا آن حد که در تکمیل کارها، تداخل نماید (مثل ناتوانی برای تکمیل طرح به دلیل برآورده نشدن معیارهای بسیار دقیق شخصی).

۲- اشتغال ذهنی با جزئیات، اصول، فهرست‌ها، ترتیب، سازمان یا برنامه به گونه‌ای که نکته اساسی فعالیت لوث شود.

۳- اصرار غیر منطقی برای وادار ساختن دیگران به رعایت روش او در انجام دادن امور، یا دودلی غیر منطقی در زمینه اجازه دادن به دیگران برای انجام دادن امور (به دلیل این اعتقاد که آنان قادر به انجام دادن صحیح کارها و وظایف نیستند).

۴ – علاقه زیاد به کار و کارایی به قیمت حذف فعالیت‌های تفریحی و آمد و رفت با دوستان.

۵ – تردید، دودلی و بی تصمیمی.

۶ – در مورد امور اخلاقی و رعایت ارزشها، بیش از حد جدی، وظیفه‌شناس، دقیق و انعطاف ناپذیر است.

۷ – محدودیت در ابراز عواطف.

۸ – فقدان سخاوتمندی در دادن وقت، پول یا هدایا در مواردی که از این عمل، هیچ نفع شخصی عاید بیمار نگردد.

۹ – ناتوانی برای دور انداختن اشیای فرسوده، حتی اگر این اشیا فاقد ارزش برانگیختن احساسات باشند.[۷۰]

 

ویژگی‌های شخصیت سالم

 

نظریه انسان بالغ یا الگوی پیشنهادی آلپورت (G.W. Allport)

آلپورت از جمله روان‌شناسانی است که به جای مطالعه درباره شخصیت بیمار، توجه خود را معطوف شخصیت سالم و مشخصات آن ساخته است. آلپورت نسبت به طبیعت انسان خوشبین‌تر از فروید (S. Freud) بود و نسبت به انسان همدردی عمیقی را نشان داده است. نظریه‌های فروید و صاحب‌نظران و نظریه‌پردازان پیش از او درباره شخصیت آدمی بر اساس مطالعه آنان درباره شخصیت‌هایی به دست آمده است که به نحوی گرفتار پریشانی‌های روانی بوده‌اند و بنابراین، باید انتظار داشت که نظریه‌های آنان درباره‌ آدمی معطوف به افراد روان رنجور یا روان پریش باشد. اما آلپورت شخصیتهای سالم را مورد مطالعه قرار داده است و نظریه‌هایی را ارائه می‌دهد که به نوبه خود جالب و در خور تأمل است.

به نظر آلپورت، شخصیت سالم یا انسان بالغ دارای مشخصات زیر است:

۱- با اندیشه‌های گوناگون که از طرف افراد مختلف بیان می‌شود، آشناست؛ روابط خود با مردم را حفظ می‌کند؛ فعال است و در روابط خود با افراد دیگر در محیط کار، در خانواده و نیز در روابط با دوستان و سرگمی‌ها و نیز علایق سیاسی یا دینی، احساس اطمینان می‌کند.

۲- قادر است نسبت به اولیا، فرزندان، همسر و دوستان نزدیک خود عشق، محبت یا صمیمیت نشان دهد. می‌تواند نسبت به فرد محبوب خود احساساتی که مبتنی بر اطمینان و آرامش خیال است،‌ نشان بدهد و به آسوده بودن و شادمان بودن او به اندازه شادمانی و آسایش خودش علاقه نشان می‌دهد. بر‌خلاف افراد روان رنجور که محبت آنان فلج کننده و الزام آور می‌باشد، محبت شخصیت سالم، بی قید و شرط است.

۳- شخصیت سالم توانایی درک و تحمل دردها، عواطف، ترسها و انواع مختلف شکستهایی را که از ویژگی‌های زندگی آدمی است، دارا می‌باشد. در مقابل رفتار دیگران شکیبایی نشان می‌دهد و درباره دیگران به سهولت حکم صادر نمی‌کند، آنان را محکوم نمی‌داند و چون آگاه است که خود نیز دارای نقطه ضعف‌هایی می‌باشد، بنابراین، خطاها و کاستیهای انسان را می‌پذیرد.

۴- هرچند ابعاد گوناگون هستی خود و از جمله نقاط ضعف و کاستیهای خویشتن را می‌شناسد و می‌پذیرد که چنین کاستیهایی را داراست، با وجود این، می‌کوشد کاستیهایی را که قابل اصلاح است برطرف سازد و تسلیم نقطه ضعفهای خود نشود.

۵ – احساسات خود را سرکوب نمی‌کند، بلکه آن را در مسیری سازنده‌تر هدایت می‌کند و بدون آنکه مقهور هیجان‌های خود باشد، این هیجان‌ها را به شیوه‌ای مناسب مهار می‌کند و اجازه نمی‌دهد احساسات و هیجان‌های او مانع از فعالیتش شود یا روابط او را با دیگران مختل سازد.

۶- هر چند موانع غیر قابل تغییر زندگی را تحمل می‌کند، ولی تسلیم ناکامی نمی‌شود.

۷ – واقعیت‌های زندگی را تحریف نمی‌کند و به جهان اطراف خود با واقع بینی می‌نگرد. بنابراین، همه افراد و همه موقعیت‌ها را خوب یا همه را بد نمی‌انگارد و واقعیت‌ها را به همان شیوه‌ای که هست، می‌پذیرد.

۸- استعدادها و توانایی‌های خود را در جهت توفیق در انجام دادن کارها پرورش می‌دهد و مهارتهای خود را به شیوه‌ای صمیمانه و با اشتیاق و با احساس تعهد نسبت به انجام دادن وظایف شغلی، به کار می‌گیرد.

آلپورت معتقد است که تنها راه دوام آوردن در زندگی، دارا بودن وظیفه‌ای برای به انجام رسانیدن است. و نیز معتقد است شخصیت سالمی را نمی‌توان یافت که مهارتهایش را معطوف به کارش نساخته باشد.

۹ – به سطح بالایی از خودشناسی می‌رسد و این بصیرت را داراست که از خود شناخت کافی پیدا کند و تفاوت بین آنچه را که واقعاً هست و آنچه را که دوست دارد باشد، می‌شناسد. برای دستیابی به تصویری عینی از خود با گشاده‌رویی، عقاید دیگران را درباره خود می‌شنود و به آن میزان از عینیت و بصیرت ذهنی رسیده است که صفات منفی خود را، چه به صورت ناخودآگاه و چه به صورت آگاه، به دیگران نسبت ندهد. داوری و قضاوت او درباره دیگران دقیق است و معمولاً دیگران نیز او را بهتر می‌پذیرند. شوخ طبع است و شوخ طبعی را با دست انداختن دیگران و مسخره کردن آنان، توأم نمی‌کند.

۱۰- به آینده می‌نگرد، برای خود هدف‌ها و برنامه‌های دراز مدت را تهیه می‌کند و برای ادامه فعالیتهایش نیز انگیزه لازم را فراهم می‌آورد. در تعقیب هدفهایش می‌باشد و اساس زندگی او را کار کردن تشکیل می‌دهد. همین مشخصه شخصیت سالم باعث می‌شود سلامت روانی او تداوم داشته باشد و در زندگی خود نیز جهت‌دار باشد. به نظر آلپورت، بدون داشتن آرزو و انتخاب یک جهت یا مسیر خاص به سوی آینده، نمی‌توان شخصیت سالمی داشت.

۱۱- دارای ارزشهای استوار می‌باشد و چون وجدان بالغی دارد، بنابراین، کمتر پای‌بند بایدها می‌شود و بیشتر معتقد به بهترهاست. اگر شخصیت نابالغ می‌گوید: این گونه باید رفتار کنم، شخصیت سالم که دارای وجدان بالغی است می‌گوید: بهتر است این گونه رفتار کنم.

نظریه‌ انسان با کنش کامل یا الگوی پیشنهادی راجرز (C.R. Rogers)

راجرز که مبتکر رویکرد درمانی معروف به درمان متمرکز بر درمانجو می‌باشد، برخلاف آلپورت، نظریه‌های خود را طی کار با افرادی که دچار نوعی پریشانی روانی و اختلال رفتار بودند، تنظیم و مطرح ساخت و بعداً نیز شیوه درمانی خود را درمان متمرکز بر شخص نامید. زیربنای نگرش راجرز نسبت به شخصیت آدمی آن است که هر فردی سرانجام باید به تجربه‌های خود تکیه کند و برای تجربه شخص نیز، ارزش زیادی قایل است. بر خلاف روش درمانی فروید که طی آن مسئولیت اصلی تحول و دگرگونی شخصیت مراجع یا درمانجو بر عهده درمانگر می‌باشد، در روش درمانی راجرز، مسئولیت اساسی دگرگونی شخصیت بر عهده مراجع است. به نظر راجرز، انسان با کنش کامل دارای پنج خصیصه اساسی زیر می‌باشد:

۱- نسبت به ارزشمند بودن خود مشکلی ندارد و می‌تواند همه احساسات و نگرش‌ها و علایق خویش را تجربه کند. چون احساسات او برایش تهدید کننده نیست، بنابراین، در مقابل احساسات خود حالت دفاعی ندارد و آمادگی لازم برای کسب تجربه‌های زندگی را داراست. طبیعت خود را به خوبی می‌شناسد و هیچ یک از ابعاد شخصیت او بسته یا پوشیده نیست. انعطاف پذیر است، در مقابل تجربه‌های زندگی منفعل نیست و از تجربه‌های خود برای گشودن راه‌های جدید و ادراک ابعاد گوناگون حیات و بیان آن، بهره می‌گیرد. در مقایسه با شخصیت روان پریش، عاطفی‌تر است و عواطف مثبت و منفی را در طیف وسیع تری تجربه می‌کند.

۲- زندگی او در هر لحظه از هستی، همه جانبه است و برای او هر تجربه‌ای چنان تازگی دارد که گویی بیش از آن هرگز وجود نداشته است، و بنابراین، برایش هیجان‌آور می‌باشد. برای هر تجربه آماده است و به همین دلیل شخصیت او به طور مداوم و با هر تجربه تازه‌ای، در حال تحول و تکامل است. شخصیت با کنش کامل، انعطاف‌پذیر است، برای پذیرش آنچه در هر لحظه برایش پیش آید، آماده است و پیش‌داوری نمی‌کند.

۳- هرگاه احساس کند که انجام دادن فعالیتی برای او با ارزش است، آن را انجام خواهد داد و آموخته است که مجموع احساساتی را که نسبت به هر موقعیتی دارد، از عقل او قابل اعتمادتر است. هرچند چنین شخصیتی می‌تواند بر اساس تکانش‌های (یا برانگیختگی‌های آنی) خود عمل کند، اما این گونه عملکرد او با توجه به نتایج و عواقب آن صورت می‌گیرد. هنگام تصمیم گیری عوامل هیجانی را نادیده نمی‌گیرد و در  مواجهه با دشواری‌‌ها، همه ابعاد وجود او (مثل بخش ناآگاه و آگاه ذهن و نیز ابعاد هیجانی و شناختی) مورد توجه‌اش قرار می‌گیرد. به خود اعتماد دارد و نسبت به تصمیمات خویش نیز مطمئن است.

۴ – احساس آزادی عمل می‌کند و از اینکه بر زندگی خود تسلط دارد، لذت می‌برد. معتقد است که آینده به خود او بستگی دارد و با حوادث گذشته هدایت نمی‌شود. چون احساس آزادی و قدرت می‌کند، راه‌های بی‌شماری را برای انتخاب می‌شناسد و احساس می‌کند که قادر به تحقق همه خواست‌ها و هدفهای خود می‌باشد.

۵ – بسیار خلاق است و رفتارش خودانگیخته می‌باشد و اگر با محدودیت‌های اجتماعی و فرهنگی سازگاری یا همرنگی نشان می‌دهد، این سازگاری حالت منفعل ندارد، بلکه جهت ارضای نیازهای خودش و کسب توانایی بیشتر برای پرورش بهتر اوست. می‌تواند با تحولات و دگرگونی‌های جدی اوضاع و احوال و محیط خودش سازگاری بیشتری نشان دهد و به دلیل خود انگیختگی و خلاقیتی که دارد، می‌تواند با دگرگونی‌های مصیبت بار زندگی (مثل جنگ، زمین لرزه و دیگر بلایای طبیعی) کنار آید.

انسان بارور یا مولد یا الگوی پیشنهادی فروم (E. Fromm)

اریک فروم از جمله اندیشمندانی می‌باشد که کوشیده است تصویر روشنی از شخصیت سالم، ارائه دهد. به اعتقاد فروم، شخصیت سالم دارای جهت گیری یا سمت گیری بارور است؛ یعنی، نگرش کلی او در همه ابعاد زندگی و نیز تفکر، عواطف و احساسات او چه در رابطه با پدیده‌های درونی و چه در رابطه با پدیده‌های بیرونی، در جهتی بارور است. به اعتقاد فروم، بارور بودن یعنی به کار گرفتن همه توانایی‌ها و استعدادهای بالقوه فرد و شخصیت سالم زایندگی و باروری خود را با انجام دادن اعمالی نظیر کار در حد کارایی کامل، تحقق بخشیدن به خود، عشق ورزیدن، تجربه کردن، اجتناب کردن از تعصبهای کورکورانه و قضاوتهای نادرست، همراه می‌سازد. انسان سالم با تبدیل شدن به آنچه در توان اوست و نیز با تحقق بخشیدن به همه توانایی‌ها و قابلیت‌های خویش، خود را می‌آفریند. فروم برای جهت‌گیری بارور آدمی مشخصات دیگری را  نام برده است که می‌توان گفت همان مشخصات شخصیت سالم از دیدگاه او می‌باشد. به اعتقاد فروم، شخصیت سالم دارای خصیصه‌های زیر است:

۱- عشق بارور را می‌شناسد و از فرد محبوب خود انتظار ندارد فردیت خویش را در مقابل او از دست بدهد. در عشق به دیگری شخصیتش گسترش می‌یابد و فرصت شکفته شدن را پیدا می‌کند. در عشق به احساس وابستگی می‌رسد، اما هویت و استقلال خود را از دست نمی‌دهد. دشوارترین دستاورد شخصیت سالم دستیابی به عشق بارور است و لازمه عشق بارور نیز تلاش بسیار است.

۲- دارای تفکر بارور است و به جای توجه صرف به اجزای یک پدیده، متوجه کل و تمامیت آن است. به اعتقاد فروم، لازمه همه کشفیات و بینش‌های عظیم آدمی، تفکر سازنده اوست.

۳- چون هنر زیستن را می‌شناسد، احساس خوشبختی را نیز تجربه می‌کند. راهنمای او درونی و فردی است و وجدان اخلاقیش بشردوستانه می‌باشد و از تأثیر عوامل خارجی و وجدان اخلاقی قدرتگرا که همراه با ترس از مجازات است، رنج نمی‌برد. در نتیجه، شخصیت سالم در عمل پرورش دهنده توانایی خود در زمینه هدایت و تنظیم تفکرات، هیجان‌ها، و کردار خویشتن است.

۴ – می‌داند که هر چند ممکن است خانواده، سازمانی یا جامعه‌ای که در آن زندگی و کار می‌کند یا متعلق به آن می‌باشد، کامل نباشد، اما می‌تواند در خانواده، سازمان محل کار خود یا در جامعه‌، با تلاش به باروری نسبی و حتی به باروری مختصر دست یابد. در روابط با دیگران توانایی بارور ساختن، آفرینندگی یا ایثار عشق را دارا می‌باشد و برای ارضای نیازهایش کمتر به منابع بیرون از دنیای درون خود، نیازمند است.

علاوه بر آنچه گفته شد، فروم معتقد است که شخصیت سالم تلاش می‌کند همه قابلیت‌های خود را پرورش دهد، عمیقاً و با وجدان به کار مشغول است و نیز خوشبختی را احساس می‌کند.

 

انسان خواستار تحقق خویشتن یا الگوی پیشنهادی مَزلو

به اعتقاد مزلو، همه ما تلاش می‌کنیم خود را تحقق بخشیم و همه استعدادهای بالقوه خود را به ظهور برسانیم و نیاز ما به خود شکوفایی یا تحقق همه توانایی‌های بالقوه خویشتن، نوعی نیاز شبیه به غریزه است. همه ما دارای نیازهای مشترکی هستیم که می‌توان این نیازها را از نیرومندترین تا ضعیف‌ترین، طبقه‌بندی کرد. در این صورت، نوعی سلسله مراتب نیازها را در پیش روی خود خواهیم داشت که جز در موارد استثنایی و خاص، تا هنگامی که نیازهای مراتب پایین‌تر برآورده نشود، آدمی در جهت ارضای نیازهای مراتب بالاتر، تلاش نمی‌کند. سلسله مراتب نیازهای پیشنهاد مزلو، به ترتیب از مراتب پایین به مراتب بالا عبارت‌اند از: نیازهای فیزیولوژیک، نیاز به ایمنی، نیاز به عشق و تعلق، نیاز به احترام به خویشتن، و بالاخره نیاز به خودشکوفایی یا تحقق همه استعدادها و توان بالقوه خویشتن.

از دیدگاه مزلو، نیازهای مراتب پایین‌تر افراد کاملاً سالم،‌ ارضا شده است و خواستاران تحقق خویشتن، به نیازهای عالی تر توجه دارند. به اعتقاد مزلو افراد کاملاً سالم یا خواستاران تحقق خویشتن داری:

۱- خواستار خودشکوفایی و تحقق بخشیدن به توانایی‌ها و استعدادهای بالقوه خود هستند، و در این راه از حداکثر قابلیت‌ها و توانایی‌های خود استفاده می‌کنند.

۲- علاقه مند به شناختن و فهم دنیای اطراف خود می‌باشند.

۳ – در تلاش برای غنی ساختن و گسترش تجربه خود و افزایش شادمانی و شور زنده بودن هستند.

۴ – علاقه مند به افزایش تنش (فعال ساز و در عین حال طبیعی) در خود از راه کسب تجربه‌های تازه می‌باشند و برای یادگیری تلاش فراوان می‌کنند.

۵ – می‌دانند چه هستند، و به کجا می‌روند.

۶ – ارزش‌ها و خرد خود را پرورانده‌اند و شکیبا و با شهامت هستند.

۷ – از موضوع‌ها، پدیده‌ها و اشخاص دنیای پیرامون خود شناخت عینی دارند و جهان را آن گونه که هست، و نه آن چنان‌که نیاز دارند باشد، می‌بینند.

۸ – نقاط ضعف و محدوده توانایی‌ها و قدرت خویش را بدون شکوه و نگرانی می‌پذیرند و به این نقصها «جز برای رفع آن تا حد امکان»، کمتر فکر می‌کنند و در برابر نقایص و عیوب افرادی که می‌شناسند و نیز در برابر نقاط ضعف نوع بشر، بردبار و شکیبا هستند.

۹ – حالت تدافعی ندارند و خود را در پشت نقابها و نقشهای اجتماعی پنهان نمیکنند.

۱۰- با خود در صلح و آشتی به سر می‌برند و این گونه پذیرش خود، شامل همه سطوح وجود آنان می‌شود.

۱۱- از نقصهای خود مثل: تنبلی، کوتاه فکری، رشک و حسد، تعصب، سوء ظن و بدبینی نسبت به دیگران، خودخواهی، علاقه بیمارگونه نسبت به آزار و اذیت فرد محبوب خود و غیبت از دیگران که جملگی بازدارنده رسیدن به کمال و بیان کامل انسانی است،‌ آزرده خاطر می‌شوند و می‌کوشند به هر قیمت این نقایص را از خود دور سازند.

۱۲- ابعاد گوناگون حیات و زندگی را تجربه می‌کنند و بدون تعصب، مستقیم و بدون تظاهر رفتار می‌کنند. اما در موقعیت‌هایی که ممکن است بیان طبیعی و صادقانه احساسات آنان باعث رنجش دیگران شود، می‌کوشند موقتاً از بیان احساساتشان خودداری کنند.

۱۳- نسبت به کار خود احساس تعهد می‌کنند، سرشار  از حس وظیفه شناسی هستند و بیشتر نیروی خود را صرف کار می‌کنند.

۱۴- تنها برای پول، شهرت و قدرت کار نمی‌کنند، بلکه کار کردن باعث می‌شود نیازهای مراتب بالای (تحقق توان بالقوه خویشتن و شناخت و فهم دنیای اطراف خود) آنان برآورده شود، توانایی‌های بالقوه آنان پرورش یابد و به کار گرفته شود و به آنان در جهت اینکه کیستند و چیستند، یاری دهد.

۱۵- با آنکه از تماس گرفتن و معاشرت با دیگران اجتناب نمی‌کنند، ولی برای کسب لذت از زندگی، به دیگران وابسته یا متکی نیستند و می‌توانند خود تصمیم بگیرند. به همین دلیل، ممکن است مردم عادی گاه آنان را غیر صمیمی یا پر افاده بدانند.

۱۶ – خودکفا هستند و احساس استقلال شدید آنان باعث می‌شود تا در مقابل بحران‌ها و محرومیت‌ها کمتر آسیب ببینند.

۱۷ – تجربه‌های خاص خود را (مثل تماشای غروب آفتاب، کمک به یک دوست و شخص دردمند، خوردن غذای مورد علاقه، مشاهده خنده فرزند و نظایر آن) هر چند قبلاً نیز به دفعات تکرار شده باشد، با احساس لذت، احترام و گاه با شگفتی ستایش می‌کنند و از تجربه‌های زندگی سیر یا خسته نمی‌شوند.

۱۸ – نسبت به دیگران عمیقاً احساس همدلی و محبت می‌کنند و آماده کمک به همنوعان خود هستند. هرچند ممکن است از رفتار احمقانه، حقیرانه یا ظالمانه دیگران خشمگین و افسرده شوند، ولی زودتر از دیگران نسبت به این رفتارها بینش پیدا می‌کنند و مرتکبان این گونه رفتارها را می‌بخشند.

۱۹ – در مقایسه با افرادی که از سلامت روانی متوسط برخوردار هستند، بهتر می‌توانند با دیگران روابط صمیمانه داشته باشند، و خود را با آنان انطباق دهند و نیز بیشتر محبت می‌کنند.

۲۰- به همان اندازه‌ای که به رشد و کمال خود اهمیت می‌دهند، برای رشد و کمال دیگران و به ویژه رشد و کمال فرد محبوب خود نیز ارزش قایل هستند.

۲۱- در برابر همه مردم، صرف نظر از طبقه اجتماعی، سطح تحصیلات، وابستگی سیاسی یا دینی و نژاد و رنگ آنان، بردبار و شکیبا هستند.

۲۲- برای یادگیری کاملاً آماده هستند و به شخصی که قادر باشد نکته‌ای را به آنان بیاموزد، گوش فرا می‌دهند.

۲۳ – از انجام دادن کارها حداقل به همان اندازه‌ای که این گونه فعالیت‌ها آنان را در رسیدن به هدف و مقصودشان یاری می‌دهد، لذت می‌برند.

۲۴ – شوخی‌های آنان کاملاً حالت کلی دارد و طنز خود را متوجه یک فرد خاص نمی‌کنند. ضمناً طنز آنان غالباً آموزنده است و علاوه بر خنداندن دیگران، نکته‌ای نیز به آنان می‌آموزد.

۲۵ – مبتکر هستند و آفرینندگی آنان شبیه ابتکار و تخیل ساده و صمیمیِ کودکان است و نسبت به امور و پدیده‌های مختلف، نگرشی بی تعصب دارند.

انسان فردیت یافته یا الگوی پیشنهادی یونگ (C.G Jung)

نظریه یونگ درباره شخصیت سالم با نظریه‌های صاحب نظران دیگر وجوه اشتراک کمتری دارد. او بیش از هر نظریه پرداز دیگر بر ناهوشیاری تأکید می‌کند و معتقد است که بیشتر بدبختی و یأس آدمی و احساس پوچی، بی هدفی و بی معنایی او به دلیل نداشتن ارتباط با بنیادهای ناهوشیار شخصیت خود است و سلامت روانی هنگامی حاصل می‌شود که فرد در مسیر شناخت و هدایت هوشیارانه بخش ناهوشیار شخصیت خود قرار گیرد. به اعتقاد یونگ، انسان فردیت یافته دارای شخصیت سالم است و چنین فردی نیز دارای ویژگی‌هایی می‌باشد که در زیر به بعضی آنها اشاره شده است:

۱- از ابعاد مختلف نفس (ذهن) خود، آگاه است و توانسته است به مرحله خود شدن و تحقق خویشتن برسد.

۲- هیچ یک از ابعاد شخصیت او بر بعد دیگر آن مسلط نیست و بخش هوشیار و ناهوشیار شخصیت وی به توازنی هماهنگ رسیده است.

۳ – هیچ گاه خود را با عقل یکی نمی‌کند و می‌داند که آدمی هرگز تنها آفریده عقل نبوده است و عواطف او نیز ارزش خاص خود را دارا هستند.

۴ – به مراحل عالی خودشناسی رسیده است و خویشتن را هم در سطح هوشیار و هم در سطح ناهوشیار ذهن خود، می‌شناسد.

۵ – آنچه را که طی مراحل گوناگون خودشناسی و پذیرش خود و در نتیجه اکتشاف و شناخت خویشتن فهمیده است، برایش قابل پذیرش است؛ ولی می‌پذیرد که طبیعت او دارای نقاط قوت و ضعف خاص خود می‌باشد.

۶ – همه جنبه‌های شخصیت او هماهنگ و یکپارچه است و تمامی این جنبه‌ها نیز به نحوی بیان یا آشکار می‌شوند که نشان دهنده ثبات و سلامت شخصیت وی می‌باشند.

۷ – نسبت به طبیعت انسان آگاهی بیشتری دارد، در برابر ابعاد گوناگون طبیعت خود یا دیگران شکیبایی بیشتری نشان می‌دهد و به طور کلی می‌پذیرد که طبیعت آدمی دارای ابعاد گوناگون است.

۸ – با آنکه عقل و منطق را کنار نمی‌گذارند، ولی به رؤیاها و تخیلات خود نیز توجه می‌کند و با کمک نیروهای ناهوشیار ذهن خود، به تعدیل کردن فرایندهای هوشیار ذهن می‌پردازند.

 

انسان این مکانی و این زمانی، الگوی پیشنهادی پرلز

فردریک پرلز (F.S. Perls)  معتقد است هر موجود زنده‌ای گرایش به سوی تمامیت و کمال خود دارد و هر عاملی که باعث شود این نوع تمایل به کمال گرایی یا گشتالت وی با مانع مواجه شود، یا این تمایل را از بین ببرد، برای موجود زنده زیان‌آور است و منتهی به وضعیت ناتمام در او می‌شود. بنابراین، لازم است این مانع از بین برود و وضعیت ناتمام به وضعیت تمام یا کامل تبدیل شود. همه جنبه‌های شخص تمایل به کمال گرایی یا گشتالت دارد و اگر مانعی در راه تحقق این تمایل به وجود آید، تمامیت شخصیت فرد در هم می‌شکند و اجزای جدا از هم شخصیت، معنای خود را از دست می‌دهد. برای رسیدن به سلامت روانی لازم است نوعی تعادل یا توازن در ارگانیسم آدمی برقرار شود و به هم خوردن چنین تعادلی مانع از شکل گرفتن گشتالت شخص می‌شود و در او نوعی ناسازگاری به وجود می‌آورد.

به اعتقاد پرلز، شخصیت سالم دارای ویژگی‌هایی می‌باشد که در زیر به بعضی از آنها اشاره شده است:

۱- بدون مداخله نیروی بیرونی (یعنی نیازها و توقعات دیگران، محدودیت‌های یک آئین اجتماعی خاص و….) قادر به تنظیم خود و زندگی خویشتن می‌باشد.

۲- نسبت به خویشتن آگاهی دارد،‌ به ارگانیسم یا جسم و ذهن خود امکان رهبری یا تنظیم رفتارش را می‌دهد، به حکمت وجود خود آگاه است و به آن اتکا دارد.

۳ – نسبت به خود در این زمان و این مکان ادراک درستی دارد و بدون تنظیم یا دخالت بیرونی، توانایی بیان آزادانه آرزوهای خود را دارا می‌باشد.

۴ – مسئولیت زیستن در هر لحظه و بهره مند شدن از تجربه‌ها را به عهده می‌گیرد.

۵ – هرچند نسبت به گذشته آگاه است، اما در آن زندگی نمی‌کند، هر چند برای آینده برنامه‌ریزی می‌کند؛ ولی نگران آینده نیست یا در آن زندگی نمی‌کند و ضمناً برنامه‌ریزی برای آینده را نیز جانشین زندگی در زمان حال، نمی‌سازد.

۶ – مسئولیت هدایت زندگیش را تنها بر عهده خود می‌داند و از زیر بار مسئولیت زندگی شانه خالی نمی‌کند. بنابراین، می‌تواند مسئولیت زندگی خویش را بپذیرد و تنها خود را مسئول حاصل زندگی و اعمال و گفتار و پندارش می‌داند.

۷ – نسبت به خود و جهان اطرافش آگاه است، تعصبات و پیش داوریهای خویش را می‌شناسد و به جای پناه بردن به ترسها و تعصبات، در هر لحظه، خود و جهان اطرافش را تجربه می‌کند.

۸ – هیچ یک از استعدادهای بالقوه خود را بی استفاده نمی‌گذارد یا نسبت به توانایی‌های خویشتن بی اعتنا نیست و همه استعدادها و توانایی‌های بالقوه خویش را به کار می‌گیرد.

۹ – کاملاً آگاه است یا اصطلاحاً خودش هست و کارآمدی او در انجام دادن هر کار، بسیار زیاد است.

۱۰- نسبت به اینکه چیست و کیست، آگاهی دارد و نقاط ضعف و توانایی‌های خود را می‌شناسد؛ بنابراین، آرمان‌ها و هدفهایی را انتخاب می‌کند که توان رسیدن به آنها را داشته باشد.

۱۱ – پاسخ‌های او در مقابل محرک‌های گوناگون درونی و برونی انعطاف پذیر و واقع‌بینانه می‌باشد و کاملاً با واقعیت منطبق است.

انسان غیر محدود، الگوی پیشنهادی دایر

وین دایر (W.W Dyer) می‌گوید: هر تصمیمی را که در زندگی خود گرفته‌ام، انجام داده‌ام و بعد از این هم تصمیمات خود را انجام خواهم داد و توانسته‌ام به طور کامل بر نقطه ‌ضعفهای شخصیتی خود، غلبه کنم.

او چنین استدلال می‌کند که بیشتر مردم نسبت به توانایی و قدرت مغز خویش بینش ندارند. در حالی که مغز انسان قادر بوده است این همه شگفتی بیافریند، یقیناً هر فرد نیز می‌تواند کلیه نقطه ضعف‌های خود را از بین ببرد. دایر معتقد است که «شاد بودن کاری چندان مشکل نیست و سلامت روانی یک وضع کاملاً طبیعی ست که ابزار رسیدن به آن نیز در اختیار همه ما می‌باشد». به اعتقاد دایر، افراد غیر محدود دارای شخصیت سالم می‌باشند و برای چنین افرادی نیز مشخصاتی را ارائه می‌دهد که در زیر به بعضی از آنها اشاره شده است:

۱- اعتماد به خود در او زیاد می‌باشد، برای خود احترام قایل است و مهمتر اینکه در هر موقعیتی قادر است این نوع اعتماد به خود و احترام برای خویشتن را حفظ کند.

۲- برای زندگی شور و شوق زیاد احساس می‌کند و زیبایی‌های حیات را دوست دارد.

۳- مایل است ناشناخته‌ها را بشناسد و علاقه‌مند به گشودن راز و رمزهای زندگی است.

۴ – زندگی و حیات را نوعی معجزه می‌داند و نه مایه زحمت و پریشانی.

۵ – در مواقع ضروری قبول خطر می‌کند، ولی قبول خطر از طرف او با عقل سلیم و تلاش لازم همراه است.

۶ – به جای شکوه و شکایت، عمل می‌کند و می‌داند که ناله و شکایت کردن، مشکل او را حل نمی‌کند.

۷ – هرگز زندگی کنونی خویشتن را با نگرانی برای اینکه در آینده چه پیش خواهد آمد، تلف نمی‌کند و بیشتر اوقات خود را صرف انجام دادن فعالیت‌هایی می‌کند که در جهت حل مشکلاتش می‌باشد.

۸ – بدون احساس غم و پریشانی درباره آنچه در گذشته برایش پیش آمده یا انجام گرفته است، می‌تواند از تکرار اشتباهات خود جلوگیری کند.

۹ – در تلاشهای خود پشتکار و استقامت نشان می‌دهد و اگر موانعی در راه او پیش آید، فعالیت و پشتکار او نیز شدت بیشتری پیدا می‌کند.

۱۰- بیشتر تحت تأثیر انگیزه‌ها و نیازهای سطوح بالاتر، مثل درک و ستایش از زیبایی و زیبایی شناسی، عشق، احترام، عدالت، صلح جهانی و نظایر آن است تا نیازهایی مثل گرسنگی و ایمنی.

۱۱ – می‌داند که این خود او و دنیای درونی اوست که سازنده شادی‌های زندگیش می‌باشد و از این رو، هیچ گاه، شادی،‌ عشق، احساس موفقیت و رضایت را از زندگی طلب نمی‌کند، بلکه شخصاً این احساسات و هیجان‌ها را به زندگی عرضه می‌دارد.

۱۲ – در رابطه با دیگران احساس رقابت آزار دهنده ندارد و برای اندازه گیری موفقیت خود، کمتر خویشتن را با دیگران مقایسه می‌کند.

۱۳ – می‌داند که همیشه نمی‌تواند مورد تأیید دیگران قرار گیرد و بنابراین، فکرش را بیش از حد مشغول این نیاز نمی‌کند.

۱۴ – نسبت به حقوق ذاتی افراد دیگر برای انتخاب راه خود تا جایی که به حقوق دیگران صدمه نزند، احترام قایل است و رفتار او نیز در همین جهت می‌باشد.

۱۵- زندگی را پر اهمیت‌ترین تجربه حیات می‌داند و نسبت به زندگی و موهبتی که برای تجربه زندگی به او داده شده است، قدردانی می‌کند.

۱۶ – همه آن چیزهایی را که طبیعت در وجود او به ودیعه گذاشته است به خوبی می‌شناسد، استعدادهای خود را پرورش می‌دهد و از بابت آن نیز شاد است.

۱۷ – خسته شدن، کسل بودن یا بی علاقگی نسبت به زندگی را نمی‌شناسد، نسبت به زنگی غالباً سرشار از احساس لذت است.

۱۸ – بدون تظاهر و تزویر، بی تکلف و فروتن است و این توانایی را دارد که بتواند از هر چیزی به طور واقعی لذت ببرد و شاد باشد.

۱۹ – همه فعالیت‌ها و سرگرمی‌های زندگی مثل ورزش، گردش، پیاده‌روی، خواندن شعر و کتاب و معاشرت را دوست دارد و بخشی از اوقات خود را صرف این فعالیت‌ها می‌کند.

۲۰- وقت خود را صرف سرزنش کردن اطرافیان خود (به دلیل نقایص یا کمبودهای آنان) نمی‌کند و به جای آن، می‌کوشد تا اشکالات خود را رفع کند.

حال این سؤالها مطرح می‌شود: «چگونه می‌توان از بین این همه نظریه‌ها و دیدگاه‌هایی که درباره سلامت روانی و شخصیت سالم ارائه شده است، یک نظریه یا دیدگاه را پذیرفت؟» یا، «با داشتن مسئولیت‌های سنگین خود به عنوان مدیر یک سازمان، سرپرست یک واحد از سازمان، پدر یا مسئول یک خانواده و بالاخره به عنوان یک شهروند، چگونه می‌توان به خوبی به وظایف خود عمل کرد و در عین حال، شخصیت سالمی نیز داشت؟» و بالاخره «مشخصات کلی و قابل قبول یک مدیر، سرپرست، پدر، مادر یا مسئول خانواده و یک شهروند سالم کدام‌اند؟»

واقعیت آن است که برای این سؤال‌ها هنوز پاسخ قطعی در دست نداریم و هر یک از روان شناسان، روان پزشکان و نیز علاقه‌مندان به مباحث بهداشت و سلامت روانی و شخصیت سالم، دیدگاه‌های خاصی را مطرح ساخته‌اند که گاه با دیدگاه دیگران متناقض بوده است. اما اگر بخواهیم نظریه‌های ارائه شده در این فصل را جمع بندی کنیم، می‌توانیم بگوییم که بعضی از مشخصات کلی شخصیت سالم در خانواده، در سازمان و در جامعه که می‌تواند مورد قبول بیشتر صاحب نظران قرار گیرد و ضمناً هر یک از ما نیز از توانایی لازم برای پرورش این مشخصات در خود،‌ برخوردار هستیم، به قرار زیر است:

۱- از استقلال فردی خود، آگاه است، امکانات،‌ خواست‌ها، امیال و هدف‌های خود را می‌شناسد، کیفیت وجود خود و محیطش را درک می‌کند و رویه‌ها و اعمال خود را با واقعیت هماهنگ می‌کند.

۲- در برابر پیشامدها و وقایع معمولی روزانه، احساس قدرت می‌کند. زندگی را زیبا و سالم می‌بیند و هر چند ممکن است در مقابل مشکلات و وقایع سخت زندگی احساس ناتوانی کند، اما گرفتار احساس یأس و نومیدی نمی‌شود.

۳ – از زندگی،‌ بیشتر راضی است و اظهار خوشی می‌کند و کمتر گرفتار احساس نارضایتی و نگرانی می‌شود.

۴ – می‌تواند با دیگران آن چنان مناسبات دوستانه و صمیمانه برقرار سازد که هم خود از این دوستی‌ها احساس رضایت کند و هم طرف‌های صحبت او از دوستی با وی، محفوظ شوند.

۵- عهده‌دار زندگی خویشتن است و انتظار ندارد دیگران برای او زندگی بی‌دغدغه‌ای فراهم کنند.

۶ – خود و دیگران را دوست داد و از محبت کردن به آنان، لذت می‌برد.

۷ – به ماهیت وجود خود پی می‌برد، بد و خوب خویشتن را قبول دارد و از تأثیر رفتار خود بر دیگران آگاه است.

۸ – آشفتگی‌ها و ناراحتی‌های خویش را به نحوی آشکار می‌سازد که برای جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند، قابل قبول است. تأثیر و آشفتگی‌های خود را مهار می‌کند و موجباتی را فراهم نمی‌آورد که باعث ناراحتی اطرافیانش شود. در بدترین شرایط با حقایق رو به رو می‌شود، از مبارزه با مشکلات (به ویژه هنگامی که از گرفتاری‌ها دور و به سوی موفقیت پیش می‌رود) احساس لذت می‌کند.

۹ – هر چند ممکن است در موارد خاصی حق داشته باشد که خشمگین یا عصبانی شود، اما توانایی کنترل خشم خود را دارد و عملی انجام نمی‌دهد که بعداً از بابت آن احساس شرمساری کند.

۱۰ – هم در بین جمع و هم در تنهایی، احساس شادی و خوشی می‌کند.

۱۱ – آنچه را که هست قبول می‌کند و می‌داند که زندگی مطلوب و دلخواه، خیالی بیش نیست و همیشه یک نوع ناتمامی و نقص در همه جا یافت می‌شود. در عین حال، برای خواستهای خود تلاش می‌کند و پس از کوشش برای دستیابی به خواستهایش، وضع موجود را می‌پذیرد.

۱۲ – می‌پذیرد که در ابعاد مختلف حیات همیشه کشمکش و ناسازگاری وجود دارد و به هر نحوی باید با این ناسازگاری‌ها و تناقض‌ها مقابله کند.

۱۳ – دیگران و به ویژه افراد پایین‌تر از خود یا کارکنان تحت نظارت خویش را تحقیر نمی‌کند، برای خود مزیت اضافی قائل نیست و در عمل نیز احساس را با رفتاری مناسب در محیط خانواده، در سازمان محل کار خود و همچنین در رابطه با دوستان و آشنایان، نشان می‌دهد.

۱۴- با اینکه بین دیگران است، اما همیشه ماهیت شخصیت خود را حفظ می‌کند و اجازه نمی‌دهد تحت سلطه دیگران قرار گیرد.

۱۵ – به امکان انجام دادن یک کار معتقد است، پر توقع نیست و همیشه راهی را انتخاب می‌کند که می‌داند در آن امکان تحقق خواستهایش بیش از راه‌های دیگر است.

۱۶ – از فرصت‌های عادی برای شادی و دور بودن از غصه و نگرانی استفاده می‌کند، بذله گویی او غالباً‌ با آگاهی و خوش خلقی همراه است و باعث آزار فرد دیگر نمی‌شود.

۱۷- اجازه نمی‌دهد حالتهایی نظیر بدبینی، سوء ظن، غرور و نخوت، رشک و حسد، خودخواهی و هیجان‌های منفی در او تقویت شود، در معاشرت با دیگران آزارش به اطرافیانش نمی‌رسد و دیگران از دست و زبان، پندار و کردارش در امان هستند.

با توجه به مشخصه‌های افراد دارای شخصیت سالم و بالیده و آثار و نتایج چنین شخصیت‌هایی بر اطرافیان خود، به جرأت می‌توان گفت که شخصیت سالم و بالیده در محیط خانواده، در سازمان محل کار خود و نیز در جامعه‌ای که به آن تعلق دارد، و به همین ترتیب، هنگامی که به عنوان یک مدیر، کارشناس، کارمند یا کارگر به انجام وظایف شغلی خود می‌پردازد، گنجینه‌ای است که باید بیشتر شناخته شود. ارزش این گونه افراد در موقعیت‌هایی بیشتر محسوس می‌شود که در خانواده خود، در سازمان محل کار خویش و در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم با شخصیت‌هایی سر و کار داشته باشیم که از سلامت روانی کمتری برخوردار هستند و افکار و اعمال آنان نیز قبلاً موجبات رنجش یا آزار ما را فراهم کرده باشند.

 

احساس خوشبختی

می‌دانیم مدیران به دلیل فشارهای روانی گوناگون در خانواده، در کار و در سازمان، احساسات و هیجان‌های مثبت و منفی مختلفی را تجربه می‌کنند. هر چند فشارهای روانی ناشی از محیط خانواده و کار، بر مدیران سطوح مختلف یک سازمان یکسان نیست، با وجود این، همه آنان به درجات مختلف هیجان‌های خوشایند و ناخوشایندی را تجربه می‌کنند که ویژه این گروه از کارکنان هر سازمان است. هر چند همه افراد به درجات مختلف فشار روانی و آثار و نتایج آن را تجربه می‌کنند، مع هذا مدیران هر سازمان به دلیل مسئولیت‌های سنگینی که در زمینه هماهنگ کردن فعالیت‌های افراد تحت نظارت خود و جهت دادن به این فعالیت‌ها برای دستیابی به هدف‌های مورد نظر سازمان به عهده دارند، این گونه فشارهای روانی را بیشتر تجربه می‌کنند.

بسیاری از روان‌شناسان معتقدند که هیجان‌ها را می‌توان در سه دسته کلی و اساسی، یعنی، خشم، ترس، و شادی طبقه بندی کرد. به اعتقاد این روان‌شناسان، انواع دیگر هیجان‌ها در واقع حالتهای گوناگون این سه هیجان هستند.

برای مثال، هیجانی نظیر نفرت، غضب و خصومت، شکل‌های مختلف خشم هستند و اساس هیجان‌هایی نظیر حسادت و احساس گناه، هیجان و ترس می‌باشد. بر اساس این نظریه، پایه و اساس هیجان‌هایی مثل عشق، خوشبختی، و شادکامی (خوشی، خوشحالی، و خرسندی یا سعادت) نیز هیجان شادی است و غمگینی نیز احتمالاً ترکیبی از هیجان‌های ترس و خشم است.

خشم یک هیجان نامطبوع است که معمولاً در نتیجه ناکامی و در موقعیت‌هایی ایجاد می‌شود که خارج از کنترل فرد است. ترس نیز با احساس خطر یا مواجهه با موقعیت خطرناک همراه است. ترس‌ها می‌توانند واقعی یا غیر واقعی باشند و معمولی‌ترین واکنش فرد در مقابل ترس آن است که از موقعیت ترس‌آور فرار کند. اما شادی ظاهراً یکی از مطبوع‌ترین هیجان‌های اساسی آدمی است که در عین حال، تعریف آن نیز مشکل‌تر از دو هیجان اساسی دیگر می‌باشد. شادی نیز نوعی احساس نشاط و لذت است.

شادی یک هیجان ناپایدار است و می‌تواند برای چند ثانیه یا چند دقیقه و یا چند ساعت ادامه داشته باشد. حال اگر احساس شادی بیش از چند ساعت ادامه پیدا کند و برای مدت‌ها نیز پایدار باقی بماند، در این صورت، به آن احساس خوشبختی یا شادکامی می‌گوییم. اما برای اینکه فرد احساس خوشبختی کند، تنها احساس لذت ناشی از شادی برایش کافی نیست. برای مثال،‌ فریدمن[۷۱] در تحقیق خود در زمینه احساس شادکامی یا خوشبختی، به این نتیجه رسید که احساس شادی فقط هنگامی می‌تواند ادامه پیدا کند که شخص در عین حال، احساس رضایت، قناعت، خرسندی و آرامش درونی نیز داشته باشد. برای مثال، ‌ممکن است شخصی با به دست آوردن یک ثروت هنگفت، یک هیجان فوری شادی را تجربه کند، اما اینکه این شادی ادامه خواهد یافت و منتهی به احساس خوشبختی یا شادکامی او خواهد شد یا خیر، مطلب دیگری است.

خوشبختی یا شادکامی از دیدگاه روان‌شناسی

یکی از نظریه‌های جالب در زمینه خوشبختی، نظریه مقایسه اجتماعی است. در این نظریه که به دیدگاه منتسکیو نیز نزدیک است، گفته می‌شود که خوشبختی نتیجه یا حاصل این احساس شخص است که اوضاع و احوال و شرایط زندگی او بسیار مطلوب‌تر از اوضاع و احوال و شرایط زندگی دیگران است. بر اساس این نظریه، شما می‌توانید با مقایسه زندگی خود با زندگی افراد دیگری که امتیازات کمتری دارند، احساس شادکامی یا خوشبختی بیشتری بکنید.

یکی از عواملی که در نظریه مقایسه اجتماعی اهمیت کمتری دارد، ثروت است. برخلاف تصور عامه، احساس خوشبختی در افراد ثروتمند تفاوت زیادی با احساس خوشبختی در مردم غیر ثروتمند ندارد. شرط این مقایسه آن است که مردم غیر‌ثروتمند از امکانات اولیه و اساسی زندگی مثل شغل، خانه و خانواده و نظایر آن، برخوردار باشند.

بر اساس نظریه سطح انطباق، احساس خوشبختی هر فرد نه تنها به مقایسه خود با مردم دیگر بستگی دارد، بلکه با مقایسه فرد با خودش نیز در رابطه است. به عبارت دیگر، احساس خوشبختی کنونی شما تا حدودی به مقایسه اوضاع و احوال و شرایط فعلی شما با اوضاع و احوال و شرایطی که قبلاً داشته‌اید، بستگی دارد. بنابراین، هر چه اوضاع و احوال و شرایط شما بهبود پیدا می‌کند، به همین نسبت، معیار خوشبختی شما نیز بالاتر می‌رود. به هر حال، هر یک از ما خوشبختی یا احساس شادکامی را با کلمات خاصی تعریف می‌کنیم که هر چند معنای این کلمات برای همه ما قابل فهم است، ولی همه نمی‌توانند تعریف کاملاً مشابهی برای احساس خوشبختی ارائه دهند. هر یک از افراد مشهوری که در این فصل از آنان نام برده‌ایم، خواسته‌اند مفهوم خوشبختی را تعریف کنند، ولی مفهوم خوشبختی از نظر آنان، کاملاً با هم شبیه نیست. هر یک از ما در ارائه تعریفی برای خوشبختی، تعقیب خوشبختی و میزان دستیابی کامل به خوشبختی، با یکدیگر تفاوت داریم. یکی از نکات جالب این است که برای هر یک از ما، خوشبختی یا شادکامی یک هدف نهایی است و ما تصمیمات اساسی زندگی خود را نه بر اساس آنچه عملی است، بلکه بر اساس آنچه فکر می‌کنیم ما را خوشبخت‌تر خواهد کرد، اتخاذ می‌کنیم. حال بهتر است به نتایج یک تحقیق جالب در این زمینه توجه کنیم.

فریدمن، از گروه کثیری از مردم خواست تا خوشبختی را تعریف کنند. نتایج این بررسی نشان داد که حدود نیمی از گروه نمونه مورد بررسی او، خوشبختی را بر اساس امکان دسترسی به تفریحات، فعالیت‌های هیجان آور و اوقات خوش، تعریف کرده‌اند. به نظر آنان خوشبختی، یعنی، زندگی مملو از فعالیت‌های لذت بخش. شاید بتوانیم تعریف   ژان ژاک روسو که خوشبختی را معادل داشتن پول فراوان، غذای خوب و هضم خوب غذا می‌دانست، در این طبقه بندی از تعریف خوشبختی، قرار دهیم. نیم دیگری از گروه مورد مطالعه، خوشبختی را بر اساس عواملی نظیر قناعت، خرسندی، رضایت و رهایی از انواع نگرانی‌ها، تعریف کرده‌اند. به نظر آنان، آرامش درونی یا حالتی درونی آرام تر، و به عبارت دیگر، آرامش خاطر، یعنی، خوشبختی و خوشبخت بودن.

هر چند در تحقیق فریدمن معلوم شده است که گروهی از مردم نسبت به فعالیت‌های لذت بخش و بعضی دیگر نسبت به برخورداری از آرامش خاطر تأکید می‌کنند، اما تفاوت این دو گروه از مردم در تأکیدی است که نسبت به یکی از این عوامل داشته‌اند. در توضیح این جمله باید گفت که تقریباً هر فردی تشخیص می‌دهد که اوقات خوش و آرامش خاطر، جزء ارکان اساسی خوشبختی است و تفاوت مردم با یکدیگر، در تأکیدی است که نسبت به این عوامل داشته‌اند.

وقتی در یک دوره آموزش مدیریت از گروهی از مدیران خواسته شد تا درباره احساس خوشبختی سخن بگویند، اشاره آنان به حالت نسبتاً بادوام ذهنی بود که ممکن است ماه‌ها و حتی سالها ادامه پیدا کند. اما این حالت‌های درونی یا ذهنی می‌تواند با خلق متغیر یک مدیر یا هیجان‌های در حال تغییر او (مثل احساس خوشبختی مدیر در هنگام کسب یک پیروزی در کار یا زندگی، یا احساس بدبختی او در هنگامی که چیزی را از دست می‌دهد)، در تضاد باشد.

در سمینار دیگری که برای مدیران میانی یکی از سازمان‌ها برگزار شده بود، نویسنده از شرکت کنندگان خواست تا تعداد دفعاتی را که در هفته‌های اخیر احساسات خوب و بد را تجربه کرده‌اند، گزارش دهند و طی آن مشخص سازند چند بار احساس خشنودی، تنهایی، بی‌قراری، یا ناخشنودی را تجربه کرده‌اند. نتیجه این بررسی مقدماتی نشان داد تعداد دفعاتی که مدیران احساسات خوب یا بد را تجربه کرده‌اند، با حالت یا میزان احساس خوشبختی یا شادکامی آنان، همبستگی دارد. به عبارت دیگر، اگر شما به عنوان یک مدیر یا یک فرد از سازمان، احساسات خوب یا بد فراوانی را چه در محیط کار و چه در محیط خانواده و در زندگی اجتماعی تجربه کرده باشید، بی اعتنایی یکی از کارکنان تحت نظارت شما یا خراب شدن یکی از ماشین‌های بخش تولیدی سازمان محل کارتان، نمی‌تواند منجر به احساس عجز و ناتوانی در شما گردد.

چه کسی خوشبخت است؟

بر اساس چندین تحقیق انجام گرفته در مراکز دانشگاهی درباره احساس خوشبختی، رضایت و خرسندی در اقشار مختلف مردم، نتایج زیر به دست آمده است:

۱- بر خلاف آنچه تصور می‌شود، احساس خوشحالی افراد جوانتر و کسانی که در عنفوان جوانی هستند، بیش از احساس خوشحالی افراد مسن تر نیست.

۲- میزان خوشحالی مردم روستاها، بیشتر یا کمتر از مردم شهرنشین نیست.

۳- به نظر نمی‌رسد که پول، پرستیژ یا موقعیت اجتماعی، کلید خوشبختی باشد.

۴ – هرچند احتمال ضعیفی وجود دارد که افراد ثروتمند بیش از افراد فقیر احساس خوشحالی یا خوشبختی کنند، ولی این تفاوت کمتر از آن میزانی است که بیشتر ما در ذهن خود داریم.

۵ – مردمی که در فقر شدید زندگی می‌کنند، کمتر احتمال دارد بسیار خوشحال باشند.

۶ – روابط و همبستگی‌های اجتماعی، در احساس خوشبختی افراد مؤثر است.

۷ – افرادی که متأهل هستند، در مقایسه با افراد مجرد، مطلقه یا بیوه، «به طور متوسط» بیشتر احساس خوشبختی یا خوشحالی داشته‌اند.

۸ – در بین افراد مجرد نیز کسانی که دارای دوستی‌های نزدیک و صمیمی می‌باشند، بیشتر از کسانی که فاقد چنین دوستی‌هایی هستند، احساس خوشحالی یا خوشبختی را تجربه کرده‌اند.

۹- مراقبت کردن از دیگران یا احساس اینکه دیگران از ما مراقبت می‌کنند نیز در احساس خوشحالی و خوشبختی مؤثر می‌باشد.

۱۰- احساس رضایت از روابط و همبستگی‌های اجتماعی می‌تواند نقش با اهمیتی را در سلامت روانی و احساس خوشبختی ایفا کند.

۱۱- احساس شخص نسبت به خودش بیش از عامل همبستگی‌های اجتماعی، در احساس خوشبختی وی مؤثر است. به عبارت دیگر، «کسانی که نسبت به خود احساس رضایت می‌کنند و نیز احساس می‌کنند که کنترل امور زندگی خود را به عهده دارند، در مقایسه با کسانی که نسبت به توانایی‌های خود کمتر احساس رضایت می‌کنند یا این احساس را دارند که تحت تسلط نیروهای خارج از درون خود هستند، احساس خوشبختی بیشتری را تجربه می‌کنند.

۱۲ – نتایج به دست آمده از این گونه بررسی‌ها در تأیید نظریه مربوط به سلسله‌مراتب نیازهای ارائه شده توسط مزلو می‌باشد. مزلو معتقد است که آدمی ابتدا می‌کوشد تا نیازهای مربوط به بقای خود (مثل غذا، آب، خواب و ایمنی) را ارضا کند و بعد ارضای نیاز او به عشق و تعلق، وی را به فعالیت وا می‌دارد. چون نیازهای اساسی مردم در بعضی از جوامع در حد معقول ارضا می‌شود، بنابراین، در این جوامع ارضای نیاز آنان به عشق و تعلق و احترام به خویشتن و عدم ارضای این نیازها، می‌تواند نشان دهنده تفاوت بین کسانی باشد که احساس خوشبختی را تجربه کنند یا این احساس را ندارند.

۱۳ – حتی به دست آوردن ثروت زیاد و غیر منتظره نیز دارای اثر دائمی اندکی در ایجاد احساس خوشبختی در برندگان جوایز بوده است. یکی از توضیحاتی که برای این وضعیت غیر عادی یا غیر متداول می‌توان ارائه داد آن است که معمولاً ما خود را با شرایطی که در آن زندگی می‌کنیم، انطباق می‌دهیم. حتی اعضای حسی ما نیز به سرعت نسبت به سطح خاصی از تحریک، سازگار می‌شوند. برای مثال، اگر شخصی عادت کرده است که در کنار بزرگ‌راه پر رفت و آمدی زندگی کند، ممکن است بعد از مدتی دیگر صدای ترافیک را حس نکند.

یکی از عوامل تعیین کننده در نحوه ادراک ما از موقعیتی که در آن قرار گرفته‌ایم، انتظارات ما از عوامل و پدیده‌های است که در زندگی روزمره با آن مواجه می‌شویم. نتایج حاصل از این گونه بررسی‌ها نشان داده است: خوشحال‌ترین گروه‌ها کسانی هستند که هر چند تحصیلات آنان در سطح پایین‌تر بوده، اما، درآمد کمتری را نیز انتظار داشته‌اند، بنابراین، توانسته‌اند پول زیادی به دست آورند. اما گروه دیگری که به همان اندازه درآمد داشته‌اند، ولی تحصیلات آنان بالا بوده است، کمتر احساس خوشبختی می‌کرده‌اند.

شاید دلیل این امر آن است که این گروه انتظار درآمد بیشتری را داشته‌اند. ضمناً کسانی که در دوران کودکی احساس ناخشنودی می‌کرده‌اند، لزوماً در دوران بزرگ‌سالی نیز همین احساس را نداشته‌اند. یکی از دلایل این رویداد آن است که وقتی این افراد زندگی کنونی خود را با زندگی گذشته خویش مقایسه می‌کنند و با مشاهده اینکه وضع آنان بهتر شده است، خوشحال می‌شوند. بنابراین، می‌توان نتیجه گرفت که اگر شخص بخواهد از ثروت زیاد و اندوخته‌های خود لذت ببرد، باید مشکلات گذشته خود را به یاد آورد و فراموش نکند که روزگاری زندگی برایش سخت بوده و حالا می‌تواند از زندگی خود لذت ببرد.

نتیجه گیری

با توجه به آنچه تاکنون گفتیم، حال این سؤال پیش می‌آید که آیا می‌توان نوعی نسخه را برای خوشبختی، تجویز کرد؟ در پاسخ به این سؤال باید گفت: با اطمینان می‌توان اظهار داشت که برای احساس خوشبختی نسخه معینی وجود ندارد. اما می‌توان گفت: به طور کلی، افرادی که دارای شرایط خاصی هستند، و مثلاً ازدواج کرده‌اند، از درآمد کافی برخوردار هستند و نسبت به زندگی احساس مثبتی دارند، در مقایسه با دیگران که فاقد این شرایط می‌باشند، احساس خوشحالی یا خوشبختی بیشتری را تجربه می‌کنند. اما لازم به یادآوری است که هیچ عامل یا مجموعه عوامل خاصی وجود ندارد که به طور مطلق خوشبختی را تضمین کند. حتی در صورتی که ثروت زیاد باعث شود انتظاراتمان و معیارهای مورد نظرمان افزایش یابد، این ثروت نیز بر احساس خوشبختی یا شادکامی ما اثر ناچیزی خواهد داشت. در خاتمه باید گفت: خوشبختی احساسی نیست که شخص بتواند آن را مانند یک شیء (پول، خانه، ماشین) مالک شود و آن را به دست آورد. خوشبختی احساس یا فرایندی است که برای دستیابی به آن باید همیشه در تلاش باشیم. در واقع می‌توان گفت: ما نمی‌توانیم مالک خوشبختی شویم، بلکه فقط می‌توانیم در تعقیب آن باشیم.

خلاصه

شخصیت عبارت است از سبکهای ویژه‌ای که هر فرد در فکر کردن و رفتار کردن، دارد. در شرایطی که فرد نمی‌تواند خود را با محیط سازگار کند، احتمالاً گرفتار پریشانی روانی می‌شود. در طبقه بندی پریشانی‌های روانی، بخشی نیز به اختلالهای شخصیت اختصاص داده شده است. اختلالهای شخصیت عبارتند از: پارانویایی، اسکیزوئید، اسکیزوتایپی، ضد اجتماعی، مرزی، هیستریایی، خودشیفته، اجتنابی، وابسته و وسواسی فکری – عملی. هر یک از این اختلالها، نشانه‌های خاص خود را دارند و در مواردی تشخیص یک اختلال شخصیت مطرح می‌شود که فرد مبتلا به آن اختلال خاص، حداقل تعداد معینی از این نشانه‌ها را بروز دهد. گفته شد آشنایی مدیران با مباحث مقدماتی روان‌شناسی مرضی، باعث می‌گردد از درگیری‌های بی‌حاصل و مشکل‌زا اجتناب کنند و به جای مقابله با فرد مبتلا به یکی از اختلالهای روانی، موجباتی را فراهم آورند که فرد مورد نظر تحت درمان قرار گیرد. بنابراین، مدیران می‌توانند به جای صرف وقت و نیروی خود برای مقابله و درگیری با افراد مشکل‌دار در واحد تحت نظارت خود، توان و وقت خود را در جهت هماهنگ ساختن فعالیت‌های افراد تحت نظارت خود به کار گیرند و بنابراین، اثربخشتر عمل کنند.

* * *

یکی از وظایف مدیر کارآمد امروزی، راهنمایی افراد تحت نظارت خود و فراهم آوردن امکانات مشاوره‌ای برای آنان است. پس از آشنایی چنین مدیری با معیارها، اختلال‌ها، نشانه‌شناسی و طبقه بندی اختلال‌های روانی، در حد اطلاعات عمومی، لازم است ویژگی‌های شخصیت سالم را بشناسد تا بتواند اقدامات مؤثری را در زمینه تخفیف مشکلات افراد تحت نظارت خود، انجام دهد. ویژگی‌های شخصیت سالم متعدد هستند و از دیدگاه‌های مختلف نیز این ویژگی‌ها به گونه‌های مختلف، طبقه بندی شده‌اند. در فصل حاضر، ویژگی‌های شخصیت سالم از دیدگاه‌آلپورت (نظریه انسان بالغ)، راجرز (نظریه انسان با کنش کامل)، فروم (انسان بارور یا مولد)‌، مزلو (انسان خواستار تحقق خویشتن)، یونگ (انسان  فردیت یافته)، فرانکل (انسان از خود فرارونده)، پرلز (انسان این مکانی و این زمانی)، و دایر (انسان غیر محدود)، معرفی شده‌اند. یکی از ویژگی‌های قابل ارزش شخصیت سالم آن است که احتمال تجربه احساس خوشبختی برای وی بیش از شخصیت‌هایی است که گرفتار نوعی اختلال روانی هستند. بعضی از متفکران، احساس شادکامی یا خوشبختی را بهترین خوبی دانسته‌اند. برای احساس خوشبختی، نسخه معینی وجود ندارد و به طور کلی می‌توان گفت افرادی که دارای شرایط خاصی هستند و مثلاً ازدواج کرده‌اند، از درآمد کافی برخوردار هستند و نسبت به زندگی احساس مثبتی دارند، در مقایسه با دیگران که فاقد این شرایط می‌باشند، احساس خوشحالی یا خوشبختی بیشتری را تجربه می‌کنند.

 

پرسش

۱) با توجه به تعاریف مختلفی که از شخصیت در این فصل ارائه شده است، جامع‌ترین تعریف از شخصیت را بیان نمایید.

۲) به طور کلی «اختلال شخصیت» چگونه و در چه مواقعی به وجود میآید؟

۳) «اختلال شخصیت پارانوایی» را تعریف کرده؛ خصوصیات بالینی و ضوابط تشخیصی آن را برشمارید.

۴) «اختلال شخصیت اسکیزوئید» در چه کسانی تشخیص داده می‌شود؟ خصوصیات بالینی آن را فقط نام ببرید و چند مورد از ضوابط تشخیصی این بیماری را بیان نمایید.

۵) ضوابط تشخیصی «اختلال شخصیت اسکیزوتایپی» را بنویسید.

۶) «اختلال شخصیت مرزی» را تعریف کرده و خصایص فرد مبتلا به این عارضه را بیان کنید.

۷) فرد مبتلا به عارضه «اختلال شخصیت هیستریایی» دارای چه نوع رفتارهایی است؟

۸) الگوی «اختلال شخصیت خودشیفه» چیست و با چه ویژگی‌هایی این اختلال در یک فرد قابل تشخیص است؟

۹) منظور از «اختلال شخصیت اجتنابی» چیست؟

۱۰) خصوصیات فرد مبتلا به «اختلال شخصیت وابسته» را بیان کنید.

۱۱) فرد مبتلا به «اختلال شخصیت وسواسی فکری- عملی» چه ویژگی‌هایی دارد؟

۱۲) به نظر آلپورت، انسان بالغ دارای چه ویژگی‌هایی است؟

۱۳) از دید راجرز، انسان با کنش کامل دارای چه خصایصی است؟

۱۴) الگوی پیشنهادی فروم چه تصویری از یک شخصیت سالم ارائه می‌دهد؟

۱۵) سلسله مراتب نیازهای پیشنهادی مزلو را نام ببرید. انسان خواستار خویشتن داری چه ویژگیهایی دارد؟

۱۶) مبتکر نظریه انسان فردیت یافته کیست؟ خصوصیات چنین انسانی را برشمارید.

۱۷) عنصر اساسی در الگوی پیشنهادی پرلز چیست و شخصیت سالم از دید او چه ویژگی‌هایی دارد؟

۱۸) انسان غیر محدود دارای چه مشخصه‌هایی می‌باشد؟

۱۹) بعضی از مشخصات کلی شخصیت سالم که مورد قبول اکثر صاحب نظران قرار گرفته است را بیان نمایید.

 

منابع فصل پنجم:

* منبع اصلی: ساعتچی، محمود، روان شناسی کاربردی برای مدیران: (در خانه، مدرسه، سازمان و جامعه)، تهران: مؤسسه نشر ویرایش، ۱۳۸۲، ص. ص. ۱۸۱ – ۱۳۳٫

  1. Livesley , W. J. , Schroeder, M. L. , Jackson, D. N. (1990). Dependent personality and attachment problems. Journal of Personality disorders, 4 , P. P 131 – ۱۴۰٫
  2. Reich , J. (1990). Comparison of males and famales with DSM – III. dependent personaligy research, 33 , P.P. 207 – ۲۱۴٫
  3. Morey , L. C. (1988). Personality disorder in DSM – III and DSM – IIIR: Convergence , coverage and internal Consistency. American Journal of Psychiatry , 145 , P.P. 537 – ۵۷۷٫
  4. Freedaman , J , (1978) Happy People: What happiness is , who has it and why , New york: harcort , brace Jovanovich.
  5. ۵٫ اخوت، ولی ا…، تشخیص اختلالات روانی، انتشارات رز، ۱۳۶۲٫
  6. ۶٫ ساراسون، ایروین جِی و باربارا ساراسون، روان شناسی مرضی، ترجمه بهمن نجاریان و دیگران، انتشارات رشد، ۱۳۷۱٫
  7. ۷٫ ساعتچی، محمود، مشاوره و روان درمانی: نظریه‌ها و راهبردها، مؤسسه نشر ویرایش، ۱۳۷۷، چاپ دوم.
  8. ۸٫ سیاسی، علی اکبر، نظریه‌های شخصیت یا مکاتب روان شناسی، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۷۱٫
  9. ۹٫ شاملو، سعید، مکتب‌ها و نظریه‌ها در روان شناسی شخصیت، انتشارات رشد، ۱۳۷۰، چاپ سوم.
  10. ۱۰٫ شولتز، دوان پی و الن شولتز، تاریخ روان شناسی نوین، انتشارات رشد، ۱۳۷۰، جلد دوم.
  11. ۱۱٫ کاپلان و سادوک، خلاصه روان پزشکی، ترجمه نصرت الله پور افکاری، انتشارات آزاد، ۱۳۷۳، چاپ دوم.
  12. ۱۲٫ کریمی، یوسف، روان شناسی شخصیت، مؤسسه نشر ویرایش، ۱۳۷۴، چاپ اول.
  13. ۱۳٫ مان، نرمال، ل، اصول روان شناسی، ترجمه و اقتباس محمود ساعتچی، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۸، چاپ چهاردهم، جلد اول.

 

 

فصل ششم:

 

 

 

استرس و راه‌های پیشگیری و مقابله

(برای مطالعه بیشتر)

دکتر حمزه گنجی

تعریف استرس

پژوهش‌گرانی که استرس و رابطه آن با بهداشت روانی را مطالعه کرده‌اند، از استرس تعاریف زیادی ارائه داده‌اند. در اینجا تعریف هانس سلیه (Hans Selye)  فیزیولوژیست کانادایی (۱۹۷۴)، آورده می‌شود. سلیه، که تحقیقات و نوشته‌های او درباره استرس، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است، استرس را چنین تعریف می‌کند: مجموعه واکنش‌‌های غیر اختصاصی ارگانیسم در مقابل هر نوع تقاضای سازگاری از آن. مثال زیر مطلب را روشن‌تر می‌کند. اگر در چله تابستان فوتبال بازی کنیم، بدن ما با سرعت بخشیدن به ضربان قلب و تنفس و با تحریک غدد مولد عرق، واکنش نشان خواهد داد. اگر ده دقیقه مانده به شروع کلاس مطلع شویم که باید گزارش تحقیقی خود را همین امروز تحویل دهیم، تعداد ضربان‌های قلب و آهنگ تنفس افزایش خواهد یافت و عرق سرد سر تا پای وجود ما را خواهد گرفت. بدین ترتیب، می‌توان گفت: استرس عبارت از یک واکنش جسمی است که به دنبال یک تحریک درونی‌ (شناختی) یا بیرونی (محیطی) به وجود می‌آید. محرکی که استرس به وجود می‌آورد، عامل استرس زا نامیده می‌شود.

واکنش‌های جسمی، مثل افزایش تعداد ضربان‌های قلب و آهنگ تنفس، بالا رفتن فشار خون، درد معده، خشک شدن دهان، عرق کردن دست‌ها و… نشانه‌های استرس خواهد بود. عوامل استرس زا، که این واکنش‌ها را راه می‌اندازد، عبارتند از انتقاد درونی از خود، دلهره ناشی از نگاه‌های کنجکاوانه برخی افراد، لب و لوچه آویزان کردن برخی دیگر، تفسیرها و واکنش‌های استاد. بنابراین، عامل استرس زا، یعنی، هر محرکی که استرس به وجود آورد.

استرس مثبت و استرس منفی

نباید نتیجه گرفت که استرس همیشه منفی است و باید از آن اجتناب کرد. اگر خوب توجه کنیم، می‌توان گفت که تقریباً همه محرک‌های بیرونی می‌توانند استرس ایجاد کنند چون همه آنها از ارگانیسم می‌خواهند که سازگار شود؛ مثلاً، وقتی صدایی می‌شنویم به طرف آن برمی‌گردیم و وقتی غذایی در دهان می‌گذاریم بزاق ترشح می‌شود و همه این اعمال برای سازگاری با موقعیت است. بدین ترتیب، می‌توان گفت که در موارد زیادی، استرس خوشایند و مفید خواهد بود؛ مثلاً، ورزش، عامل استرس‌زای خوشایند و مفیدی است، زیرا اثر بخشی دستگاه قلبی – عروقی را افزایش می‌دهد. سلیه بین استرس خوشایند یا مثبت، مثل ورزش ملایم، و استرس ناخوشایند یا منفی، مثل بیماری بلند مدت، تفاوت قایل می‌شود. می‌توان گفت که ارگانیسم همیشه در حال استرس است، خواه این استرس خوشایند باشد یا ناخوشایند، خواه ملایم باشم یا ناملایم. فقدان کامل استرس هرگز امکان پذیر نخواهد بود، مگر این که تحریک بیرونی وجود نداشته باشد و آن زمانی است که فرد دیگر دارای حیات نباشد. بنابراین، وجود استرس برای بقا ضرورت دارد.

روان شناسانی که در زمینه بهداشت روانی کار می‌کنند اصولاً علاقه دارند پیامدهای منفی استرس را مطالعه کنند و به همین دلیل، آنها اصطلاح استرس را در معنای استرس منفی یا زیان آور به کار می‌برند، حال آن که استرس می‌تواند جنبه مثبت نیز داشته باشد.

علت‌های استرس: دگرگونی‌ها و گرفتاری‌های زندگی

استرس در همه زمینه‌های زندگی و در همه جا، با درجات مختلف، حضور دائمی دارد. علت‌های اصلی استرس عبارتند از دگرگونی‌های زندگی، استرس بلند مدت، گرفتاری‌های زندگی، ناکامی و تعارض‌ها.

دگرگونی‌های زندگی

رویدادهای مهمی که زندگی را تحت تأثیر قرار می‌دهند، مثل ازدواج، فوت یکی از اعضای خانواده یا تغییر محل سکونت، می‌توانند استرس به همراه آورند. طبق نظر هولمز و راهه[۷۲] مواجه شدن با تعداد زیادی از موقعیت‌های استرس زا، در یک زمان کوتاه، می‌تواند برای بهداشت روانی پیامدهای نامساعد داشته باشد. همه تغییرات زندگی، از جمله‌ مرگ یکی از اعضای خانواده، تغییر در ساعات کار روزانه و حتی تغییر در ساعات حرکت وسایط نقلیه استرس زاست و اگر میزان استرس از توانایی سازگاری ارگانیسم فراتر رود، می‌تواند بهداشت روانی او را به خطر اندازد و حتی به بیماری‌های جسمی منجر شود.

هولمز و راهه مقیاسی تهیه کرده‌اند که موارد زیادی از موقعیت‌های استرس زا را، به ترتیب اهمیتی که دارند، شامل می‌شود و می‌تواند رابطه دگرگونی‌های زندگی با بهداشت روانی را پیش‌بینی کند. مؤلفان، برای هر یک از موقعیت‌ها، ارزش عددی قایل شده و بدین وسیله مقیاسی به وجود آورده‌اند که دگرگونی‌های زندگی را ارزش‌یابی می‌کند.

مقیاس ارزش‌یابی دگرگونی‌های زندگی

مقیاس هولمز و راهه در صفحات بعد درج شده است. موقعیت‌ها را بخوانید، دگرگونی‌های زندگی خود در دوازده ماه گذشته و امتیازهای مربوط به آنها را علامت بزنید. جمع کل امتیازها را به دست آورید. اگر جمع کل امتیازها بین ۱۵۰ تا ۲۰۰ شد، ۳۷ درصد احتمال خواهد داشت که در طول سال مریض شوید. اگر جمع کل امتیازها بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ و بالاتر از ۳۰۰ شد، احتمال بیماری شما به ترتیب ۵۰ و ۸۰ درصد خواهد بود.

طبق نظر مؤلفان، اشخاصی که امتیازهای آنها بیشتر از ۳۰۰ باشد، در مقایسه با افرادی که در حد متوسط قرار دارند، احتمالاً از نظر روانی افسردگی نشان می‌دهند و از نظر جسمی، به بیماری‌های قلبی – عروقی و غیره نیز مبتلا می‌شوند. مؤلفان معتقدند که افزایش جمع کل امتیازها می‌تواند پیش آگهی افزایش حوادث و رویدادهای ناگوار زندگی باشد.

البته، مقیاس هولمز و راهه انتقادهای زیادی به دنبال آورده است، زیرا برخی متخصصان بهداشت روانی معتقدند که تعداد زیادی از این موقعیت‌ها استرس زا نیست. پس می‌توان پرسید که دقت این مقیاس تا چه اندازه است؟ لازاروس و فولکمن[۷۳] سه فرضیه ارائه داده‌اند که اساس ارزش‌یابی استرس برحسب موقعیت‌ها را تشکیل می‌دهند. آنها ابتدا فرضیه استرس آور بودن هر دگرگونی را مورد تردید قرار داده‌اند. این دو نظریه پرداز، برای بیان تردید خود، بر تحقیقاتی تکیه کرده‌اند که طبق یافته‌های آنها‌، رویدادهای مهم و چشم‌گیر زندگی، مثل یائسگی و بازنشستگی، در اکثر افراد مسائل جدی به همراه نمی‌آورند.[۷۴]

همچنین آنها روی این اعتقاد تردید کرده‌اند که دگرگونی باید آن قدر مهم باشد که استرس بیماری زا ایجاد کند. آنها متوجه شده‌اند که انسان‌ها، در ادراک از رویدادها، تفاوت‌های فردی زیادی دارند، به طوری که یک رویداد معین برای یکی استرس شدید ایجاد می‌کند، اما برای دیگری هیچ استرسی به همراه نمی‌آورد؛ مثلاً، تعویض خانه و نقل مکان به محیط دیگر می‌تواند برای یک فرد کاملاً استرس آور و برای دیگری آرزوی دیرینه باشد.

به عقیده لازاروس، موقعیت، زمانی استرس زا خواهد بود که فرد وادار شود تا، برای مقابله با آن، از منابعی که در اختیار دارد به شدت استفاده کند. او معتقد است که ما موقعیت‌ها را ارزش‌یابی می‌کنیم تا ببینیم آیا در حال حاضر خطرناک هستند، یا بالقوه می‌توانند خطرناک باشند یا رقابتی ایجاب می‌کنند که با خوش‌بینی و علاقه آن را دنبال می‌کنیم؟ ما این ارزش‌یابی را بر اساس افکار، استعدادها و تجربه‌های شخصی انجام می‌دهیم. بدین ترتیب، هر موقعیت‌‌، بر اساس ارزش‌یابی خود شخص، می‌تواند یک آزمایش سخت یا یک موقعیت طلایی باشد.

بالاخره، لازاروس و فولکمن معتقد نیستند که دگرگونی‌های مهم زندگی می‌توانند علت‌های بیماری‌ها باشند. درست است که استرس می‌تواند، به طور معنی دار، به بیماری‌های مختلف کمک کند، همبستگی بین ارزش‌های دگرگونی‌ها و بیماری نزدیک به ۱۲٪ است. به دلیل این همبستگی ضعیف، به نظر می‌رسد که ارزش‌های دگرگونی‌ها، برای پیش بینی بیماری، مناسب نیست.

مقیاس هولمز و راهه برای ارزشیابی دگرگونی‌های زندگی

موقعیت‌ها را یک به یک بخوانید و دگرگونی‌های زندگی خود در دوازده ماه گذشته و امتیازهای مربوط به آنها را علامت بزنید.

جمع کل امتیازها را به دست آورید و برای تفسیر نتایج، به متن کتاب مراجعه کنید.

موقعیت امتیاز پاسخ
  ۱-       فوت همسر…………………………………………………………………………………………………………..

۲-       طلاق………………………………………………………………………………………………………………….

۳-       جدایی از همسر……………………………………………………………………………………………………

۴-       فوت یکی از اعضای خانواده…………………………………………………………………………………..

۵-       زخمی یا بیمار شدن………………………………………………………………………………………………

۶-       ازدواج……………………………………………………………………………………………………………….

۷-       از دست دادن کار…………………………………………………………………………………………………

۸-       بازنشستگی………………………………………………………………………………………………………….

۹-       تغییر در سلامتی یکی از اعضای خانواده……………………………………………………………………

۱۰-     حاملگی………………………………………………………………………………………………………………

۱۱-     تغییر در کار…………………………………………………………………………………………………………

۱۲-     تغییر در وضع اقتصادی…………………………………………………………………………………………..

۱۳-     وام مهم………………………………………………………………………………………………………………

۱۴-     ناتوانی در پرداخت وام…………………………………………………………………………………………

۱۵-     تغییر در مسئولیت‌های شغلی…………………………………………………………………………………..

۱۶-     رفتن یک فرزند از خانه………………………………………………………………………………………….

۱۷-     تحقق یافتن برنامه‌های شخصی سطوح بالا………………………………………………………………..

۱۸-     شروع مجدد یا قطع کار همسر…………………………………………………………………………………

۱۹-     شروع یا پایان تحصیلات………………………………………………………………………………………..

۲۰-     تغییر در شرایط زندگی………………………………………………………………………………………….

۲۱-     تجدید نظر در عادات شخصی…………………………………………………………………………………

۲۲-     مسأله با والدین……………………………………………………………………………………………………..

۲۳-     تغییر در ساعات یا شرایط کار…………………………………………………………………………………

۲۴-     تغییر محل سکونت……………………………………………………………………………………………….

۲۵-     تغییر محل تحصیل………………………………………………………………………………………………..

۲۶-     تغییر در فعالیت‌های مذهبی……………………………………………………………………………………

۲۷-     تغییر در فعالیت‌های اجتماعی………………………………………………………………………………….

۲۸-     تغییر در ساعات خواب………………………………………………………………………………………….

۲۹-     تغییر در تعداد دور هم جمع شدن‌های خانوادگی…………………………………………………………

۳۰-     تغییر در عادات غذایی…………………………………………………………………………………………..

۳۱-     تخلفات جزئی……………………………………………………………………………………………………..

۱۰۰

۷۳

۶۵

۶۳

۵۳

۵۰

۴۷

۴۵

۴۴

۴۰

۳۹

۳۸

۳۲

۳۰

۲۹

۲۹

۲۸

۲۶

۲۶

۲۵

۲۴

۲۳

۲۰

۲۰

۲۰

۱۹

۱۸

۱۷

۱۶

۱۵

۱۱

 
      جمع کل امتیازها…………….                   

 

استرس بلند مدت

موقعیت‌های استرس زا تنها به صورت رویدادهای کوتاه مدت، مثل مرگ یا تولد، جلوه نمی‌کنند؛ ازدواج با شکوه یا حقیرانه، موقعیت‌های کاری نامناسب یا جوّ سیاسی همراه با اختناق نیز می‌توانند به صورت عامل‌های استرس آور بلند مدت جلوه کنند. با این همه، خواه این عوامل کوتاه مدت باشند خواه بلند مدت، هر شخص به نحو متفاوتی در مقابل آنها واکنش نشان می‌دهد؛ مثلاً، یک کارگر می‌تواند سالیان سال در زیر سلطه یک کارفرمای بد اخلاق به کار خود ادامه دهد، اما کارگر دیگری حتی نمی‌تواند یک ماه نیز طاقت بیاورد.

واکنش هر کس در مقابل عوامل استرس زای بلند مدت، به ارزشیابی شناختی او از موقعیت وابسته است. از نظر شخصی، رویدادهای طلاق، از دست دادن کار، اعتیاد و مسائل اقتصادی می‌توانند برای همه اعضای خانواده استرس شدیدی به همراه آورند. زندگی اجتماعی نیز می‌تواند استرس آور باشد، زیرا برای پیدا کردن چند دوست و نگاه داشتن آنها، اغلب به تلاش و انرژی زیادی نیاز داریم. این حالت مخصوصاً در مورد کسانی که کمرو هستند یا در مقابل بیگانگان راحت نیستند، بیشتر صدق می‌کند. حفظ دوستی‌های بلند مدت نیز گاهی دشواری‌هایی به وجود می‌آورد؛ زیرا دوری مسافت، الزام‌های اداری یا شغلی و ازدواج، ساعات فراغت را محدود و رفت‌و‌آمدها را دشوار می‌کنند. همه این عوامل استرس‌های بلند مدت به همراه می‌آورند.

در تحقیقات مربوط به استرس بلند مدت، اغلب عوامل استرس زا در محیط کار یا در ارتباط با کار را مطالعه کرده‌اند. اشخاص معمولاً از این نظر استرس دارند که می‌خواهند شغل خود را حفظ کنند یا آن را تغییر دهند؛ زیرا نیاز به درآمد دارند یا نمی‌توانند با همکاران خود کنار بیایند. بنابراین، در اجتماعی که امنیت شغلی وجود ندارد و مردم همیشه نگران از دست دادن موقعیت خود و حیثیت و اعتبار خود هستند یا نمی‌توانند محل زندگی و کار خود را تغییر دهند و در کنار افرادی باشند که با آنها راحت هستند، بهداشت روانی رخت می‌بندد و به ناکجا آباد می‌رود.

استرس می‌تواند خود فرد و اعضای خانواده و گروه او را به شدت تحت تأثیر قرار دهد. طبق تحقیقات، پدری که از نظر کاری استرس دارد، بیشتر آماده است که با خانواده و همراهان مخصوصاً‌ با پسر خود درگیری پیدا کند.

گرفتاری‌های زندگی

علاوه بر انواع مختلف استرس‌های بلند مدت، استرس‌های روزانه نیز وجود دارند که به گرفتاری‌ها یا کارهای روزانه نسبت داده می‌شوند. این گرفتاری‌ها،‌ که به ظاهر بی‌معنا و کم اهمیت به نظر می‌رسند، مثل پیدا کردن جای پارک برای اتومبیل، ایستادن در صف نان و اتوبوس، پرداخت به موقع پول آب، برق و تلفن، کنترل دفعات تلفن به شهرستان، کنترل مصرف آب و برق و… می‌توانند به منابع مهم استرس تبدیل شوند و بهداشت روانی را با نوسان‌های زیان آور مواجه کنند.

برخی متخصصان معتقدند که گرفتاری‌های روزانه خیلی بیشتر از رویدادهای زندگی استرس زاست. در واقع، می‌توان گفت که وقتی رویداد مهمی در زندگی اتفاق می‌افتد، گرفتاری‌های روزانه خود به خود افزایش می‌یابد و در نتیجه خود رویداد بیشتر استرس زا می‌شود؛ مثلاً به هنگام ازدواج یا مرگ عزیزان، گرفتاری‌های زندگی بیشتر می‌شود و قدرت استرس‌زایی ازدواج یا مرگ را افزایش می‌دهد. به همین علت، در مقیاس ارزشیابی دگرگونی‌های زندگی، به تغییر محل سکونت ۱۲ امتیاز و به طلاق ۷۳ امتیاز داده شده است. تغییر محل سکونت تعداد زیادی گرفتاری‌های روزانه ایجاد می‌کند، اما طلاق می‌تواند، در دراز مدت، ده‌ها گرفتاری به وجود آورد، از جمله اجبار در تعویض خانه یا ترک خانه به وسیله زن یا شوهر. حتی امکان دارد که مقدمات تعویض خانه یا گذاشتن خانه در معرض فروش، خیلی بیشتر از اثاث‌کشی استرس آور باشد. همه این رویدادهای مهم و به همراه آنها، همه گرفتاری‌های زندگی می‌توانند بر سلامت روانی ضرر داشته باشند؛ اما همان طور که گفته شد، در این مورد نیز تفاوت‌های فردی قابل ملاحظه‌ای وجود دارد.

 

پیامدهای استرس: واکنش‌های ارگانیسم

این که علت استرس روانی باشد یا جسمانی، خیلی مهم نیست. وقتی در حال استرس هستیم، بدن تعداد زیادی تغییرات فیزیولوژیک کوچک و بزرگ تحمل می‌کند. مهمترین این تغییرات، که می‌تواند مقاومت بدن در مقابل بیماری‌ها را تضعیف کند، آنهایی است که به وسیله دستگاه عصبی خودکار (سمپاتیک و پاراسمپاتیک) تنظیم می‌شود.

آثار فیزیولوژیک استرس

در استرس‌های ضعیف، دستگاه پاراسمپاتیک سرعت ضربان قلب را کاهش می‌دهد و فشار خون را پایین می‌آورد. در حالی که، حرکات ماهیچه‌ای معده و روده را افزایش می‌دهد. بدین ترتیب، ارگانیسم می‌تواند انرژی لازم را نگهدارد، مواد غذایی را جذب کند، عملکرد طبیعی داشته باشد و نهایتاً از نظر بهداشت روانی در حالت بهنجار به سر برد. در شرایط استرس زا، دستگاه سمپاتیک فعال می‌شود. بدین صورت که تعداد ضربان‌های قلب و تعداد نفس کشیدن‌ها را افزایش می‌دهد، فشار خون و ماهیچه‌ای را بالا می‌برد، حرکات ماهیچه‌ای معده را کند و رگ‌های خونی را منقبض می‌کند، و برخی هورمون‌ها، از جمله آدرنالین (Adrenaline) و کرتیزول (Cortisol) را آزاد می‌سازد. این هورمون‌ها چربی‌ها را به جریان خون وارد می‌کنند و در نتیجه برای ارگانیسم انرژی فراهم می‌آورند.

جنگ یا گریز

می‌توان گفت که فعالیت سمپاتیک، واکنش در مقابل استرس است و به راحتی تبیین می‌شود. در مراحل اول تکامل انسان، برای رودررویی با استرس، دستگاه عصبی خودکار یکی از این دو سایق را راه می‌انداخت: جنگ یا گریز. وقتی فرد در حالت استرس شدید قرار می‌گرفت، مثلاً، زمانی که مجبور می‌شد با خرسی یا دشمنی قویتر از خود روبه رو شود، تنها دو راه منطقی در پیش داشت: جنگ یا گریز. در این شرایط، اجداد ما به نیروهای فیزیولوژیک، نیروهایی که به کمک دستگاه عصبی سمپاتیک فراهم می‌شود، نیاز داشتند.

ما نیز همان واکنش‌های خودکار نیاکان خود را داریم، اما محیطی که در آن زندگی می‌کنیم، خیلی فرق دارد. برای آن که بتوانیم از موقعیت‌های استرس زا بیرون بیاییم، خیلی کم اتفاق می‌افتد که مستقیماً مبارزه کنیم یا بدون از دست دادن فرصت، پا به فرار بگذاریم. بنابراین، نیاز نداریم که تعداد ضربان‌های قلب افزایش یابد یا فشار خون بالا رود و میزان هورمون‌ها نیز بیشتر شود. در دنیای امروزی، برای آن که بتوانیم بهداشت روانی و سلامت جسمی خود را از دست ندهیم، یاد نگرفته‌ایم جنگ یا گریز کنیم، بلکه یاد گرفته‌ایم خونسرد باشیم و مسائل را به شیوه منطقی حل کنیم. این شیوه عمل، ما را از واکنش جسمی در مقابل تغییرات فیزیولوژیک، تغییراتی که به وسیله عوامل استرس زا به وجود می‌آید، معاف می‌کند. در فرهنگ امروزی، واکنش فرار یا مبارزه دستگاه عصبی خودکار یک واکنش غیرانطباقی به حساب می‌آید. به علاوه، ‌این واکنش تغییرات فیزیولوژیک ایجاد می‌کند که آنها نیز، به نوبه خود، می‌توانند در دراز مدت برای سلامت جسمی و روانی مضر باشند؛ بدین صورت که بیماری‌های حاد، مثل حمله‌های قلبی و سرطان، به وجود آورند.

عامل‌های استرس زا، نه تنها بهداشت روانی و جسمی را تحت تأثیر قرار می‌دهد، بلکه کل زندگی را با خطر نابودی مواجه می‌کند.

 

استرس و دستگاه ایمنی

تغییرات فیزیولوژیک ناشی از استرس می‌توانند فعالیت دستگاه ایمنی بدن را مختل کنند. اگر دستگاه ایمنی به طور طبیعی به فعالیت خود ادامه دهد، بیماری‌ها را ردیابی خواهد کرد و ارگانیسم را سالم نگه خواهد داشت. برعکس، تضعیف دستگاه ایمنی،‌ بدن را برای ابتلا به تعداد زیادی از بیماری‌های جسمی و روانی آماده خواهد کرد. مطالعات نشان می‌دهد که استرس‌های شدید، مثل عزا، جراحی و محرومیت از خواب، در دستگاه ایمنی بدن تغییر شکل‌هایی به وجود می‌آورند.

بنابراین، احتمال دارد که ما تنها به دلیل تحمل استرس شدید، به گریپ یا زکام مبتلا شویم. در واقع نتایج تحقیقات انجام شده به وسیله کوهن (Cohen) و همکاران او نشان می‌دهد که استرس به ضعف تدریجی دستگاه ایمنی و آسیب پذیری از ویروس زکام کمک می‌کند. به نظر می‌رسد که استرس، خط مقدم دفاعی ارگانیسم را، که از نفوذ ویروس به جریان خون جلوگیری می‌کند، درهم می‌کوبد. جای تردید ندارد که زکام، اثر خستگی و کسل کنندگی دارد، اما زندگی بیمار را به خطر نمی‌اندازد. با این همه، استرس شدید و ضعف روحیه می‌تواند زمینه را برای رشد بیماری‌های خطرناک، مثل سرطان یا بیماری‌های قلبی، همان طور که در بحث بعدی خواهیم دید، مساعد کند.

استرس و بیماری‌های خطرناک

در تحول و گسترش تعداد زیادی از بیماری‌های جسمی، به ویژه بیماری‌های قلبی، سرطان، رماتیسم، التهاب کیسه صفرا، میگرن، آسم و اختلال‌های معده و روده، مثل زخم معده و ورم روده، عوامل روانی نقش مهمی دارند. برای بیان چگونگی اثر استرس بر بیماری‌های جسمی، یکی از علت‌های اصلی مرگ در اجتماع امروزی را بررسی می‌کنیم: بیماری‌های قلبی.

 

بیماری‌های قلبی

بیماری‌های قلبی عبارت از کلیه نارسایی‌هایی است که بر اثر بدکار کردن ماهیچه‌های قلب به وجود می‌آید. در بیماری‌های قلبی عوامل زیادی وارد عمل می‌شوند، از جمله کشیدن سیگار، استرس، برخی ویژگی‌های شخصیتی، چاقی، رژیم غذایی پر چربی، نبود فعالیت بدنی و عوامل ارثی.

آنچه به بحث حاضر مربوط می‌شود این است که استرس چگونه می‌تواند بیماری‌های قلبی را موجب شود؟ لازم به یادآوری است که واکنش «برنامه‌ریزی شده» جنگ یا گریز در مقابل عوامل استرس زا، برانگیختگی شاخه سمپاتیک دستگاه عصبی خودکار را موجب می‌شود. نتیجه این برانگیختگی، ترشح اِپی نفرین و کلسترول در جریان خون است. حضور همزمان این دو هورمون، ضربان قلب را افزایش می‌دهد و ارگانیسم را وادار می‌کند تا به منظور تأمین سریع انرژی برای ماهیچه‌ها، چربی ذخیره را مصرف کند. حال اگر فعالیت جسمی انجام گیرد، مثلا، ارگانیسم مجبور به جنگ یا گریز باشد، چربی، به عنوان منبع انرژی، استفاده خواهد شد و هیچ عارضه ثانوی زیان آوری ایجاد نخواهد کرد. برعکس، اگر هیچ فعالیت جسمی به عمل نیاید، همان طور که معمولاً در اجتماع جدید و ماشینی امروزی دیده می‌شود، چربی وارد شده در جریان خون احتمالاً به دیواره‌های رگ‌های خونی خواهد چسبید و رسوب‌های چربی تشکیل خواهد داد. این رسوب‌ها تا آنجا متراکم خواهد شد که از جریان موج خون به طرف قلب جلوگیری خواهد کرد و در نتیجه حمله‌های قلبی پیش خواهد آورد.

 

شخصیت تیپ A

اگر شخص خیلی پر انرژی، رقابت جو، جاه طلب، بی حوصله و ستیزه جو باشد، احتمالاً‌ آثار استرس شدت پیدا خواهد کرد. اشخاصی که تیپ شخصیتی A دارند، به طور دایم عصبانی می‌شوند، تند تند حرف می‌زنند، احساس فوریت می‌کنند و اغلب به مسئولیت‌های خود می‌اندیشند. نقطه مقابل شخصیت تیپ A، شخصیت تیپ B است. کسانی که شخصیت تیپ B دارند، آرام، راحت و بدون تنش هستند.

چگونه بفهمیم که به تیپ A تعلق داریم؟ روان شناسان، تیپ‌های شخصیتی را به کمک پرسش‌نامه ارزش‌یابی می‌کنند. برای آن که درباره تیپ شخصیتی خود دید کلی داشته باشید، می‌توانید به جدول ۱-۶ مراجعه کنید. این جدول، طرح‌های کلی رفتارهای شخصیت‌های تیپ A و تیپ B را نشان می‌دهد.

اولین تحقیقاتی که درباره رفتار تیپ A انجام گرفته‌، این باور را به وجود آورده که رفتار تیپ A ، برای بیماری‌های قلبی و فشار خون، عامل بسیار مهمی است. با این همه، تحقیقات جدید این همبستگی را به دست نیاورده است.[۷۵] به نظر می‌رسد که همه ویژگی‌های شخصیت تیپ A به بیماری‌های قلبی کمک نمی‌کنند و تنها برخی آنها می‌توانند در این مورد نقش داشته باشند، مخصوصاً دشمنی، خشم و تندخویی. به نظر می‌رسد که افراد تیپ A ، وقتی با موقعیت‌هایی رو به رو می‌شوند که برای سازگاری مجدد باید تلاش شدیدی به کار ببرند یا خشونت داشته باشند، نسبت به افراد تیپ  B، واکنش‌های فیزیولوژیک شدیدتری نشان می‌دهند.[۷۶]

به نظر ویلیامز، دشمنی و تندخویی عواملی هستند که به بیماری‌های قلبی کمک می‌کنند. به عقیده او، فردی از تیپ  A، که نگرش دشمنانه و منفی دارد، نسبت به فرد دیگری از همان تیپ که نگرش دوستانه و مثبت دارد، بیشتر در معرض خطرات جسمی و روانی است. دشمنی موجب می‌شود که فرد همیشه در حال آماده باش باشد، دشمنی‌ها را پیش‌بینی و پیشگیری کند، و در نتیجه دائماً در حال استرس روزگار بگذراند. به علاوه، این افراد، در موقعیت‌های استرس زا، اغراق آمیز واکنش نشان می‌دهند و این حالت را به مدت طولانی نیز نگه می‌دارند.

آیا می‌توان به جای رفتار تیپ A رفتار تیپ B نشان داد؟ آن گروه از افراد تیپ  A، که نگرش مثبت دارند، نیاز ندارند رفتار خود را تغییر دهند؛ اما آنهایی که نگرش منفی و خصمانه دارند باید سعی کنند رفتارهای تیپ B نشان دهند و کمی حوصله داشته باشند. روان شناسان بهداشت روانی، برای تغییر رفتار تیپ  A، دو روش فراهم آورده‌اند: روش کلی و روش اختصاصی.

(۱-۶) طرح‌های کلی رفتارهای شخصیت‌های تیپ A و تیپ B

ویژگی‌ها تیپ A تیپ B
بحث

·         مکالمه

·         تولید کلمات

·         لحن کلام

·         کیفیت کلام

·         دیکلمه، انعطاف پذیری

·         زمان پاسخ

·         مدت واکنش‌ها

·         موارد دیگر

رفتارهای کلی

·         آه کشیدن

·         حالت

·         نگرش کلی

·         حرکات چهره

·         تبسم

·         خنده

·         فشار دادن انگشتان

واکنش به هنگام مصاحبت

·         قطع کردن حرف دیگران

·         برگشت به موضوع پس از قطع شدن

·         تلاش برای تمام کردن سؤالات طرف مقابل

·         به عجله واداشتن طرف مقابل (بلی، بلی، آهان، آهان، تکان دادن سر)

·         تلاش برای تسلط برطرف مقابل

·         دشمنی

رفتارهای ویژه

·         رضایت ازکار

·         انگیزش، جاه طلبی

·         احساس فوریت

·         بی حوصلگی

 

·         شایستگی

 

 

·         دشمنی

 

تند

پاسخ یک کلمه‌ای، سرعت در پایان جمله

شدید

زمخت، محکم، کوتاه

انفجاری، تکیه بر کلمات

پاسخ آنی

کوتاه و مستقیم

بلعیدن کلمات، جا انداختن، تکرار

 

فراوان

همراه با تنش، ناآرام

آماده باش، سخت

کشیده، خصمانه، ابروها درهم

درگوشه لب

خشک

زیاد

 

اغلب

اغلب

اغلب

اغلب

 

اغلب

اغلب

 

خیر، تلاش برای طی کردن درجات

بلی، طبق نظر دیگران و خود

بلی

بیزاری در رعایت نوبت، چه در رانندگی و چه در خرید

تلاش برای برنده شدن، حتی به هنگام بازی با فرزندان

شدید، استقبال خطر

 

کند

شمرده، مکث‌ها با توقفهای زیاد

ملایم

یکنواخت

—-

مکث پیش از  پاسخگویی

طولانی، بی ربط

—-

 

به ندرت

بدون تنش، راحت

آرام، دقیق

آرام، دوست داشتنی

گسترده

نرم و لطیف، خوشایند

به ندرت

 

به ندرت

به ندرت

به ندرت

به ندرت

 

به ندرت

هرگز

 

بلی

نه به طور خاص

خیر

پذیرش هر نوع فاصله زمانی، بدون عصبانی شدن

 

بی اهمیت بودن

 

به ندرت صرف نظر از هر موقعیت

روش کلی سعی می‌کند مجموعه رفتارهای تشکیل دهنده شخصیت تیپ A را تغییر دهد. فریدمن و همکاران او، از این روش، در برنامه پیشگیری بیماری‌های قلبی حاد استفاده می‌کنند. این برنامه در مورد تشخیص و درمان بیماری‌های قلبی، توصیه‌هایی ارائه می‌دهد: تجویز رژیم غذایی، برنامه ورزشی و دارویی مناسب و گروه درمانی به منظور تغییر یا حذف رفتارهای تیپ  A. در این روش، افراد تیپ A تشویق می‌شوند که آهنگ رفتارهای خود را آرام‌تر کنند و رفتارهایی پیش بگیرند که با شخصیت آنها سازگاری ندارد؛ مثلاً،‌ سعی کنند به حرف دیگران، بدون قطع کردن آنها، گوش دهند یا به میل خود در صف‌های طولانی فروشگاه‌ها یا اتوبوس‌ها بایستند و تلقین کنند که عصبانی نخواهند شد؛ وقتی به بانک می‌روند، با حوصله تمام، نوبت را رعایت کنند و وقتی به طور دسته جمعی و با اعضای فامیل بر سر سفره هستند، صبر کنند تا همه بیایند و آن وقت شروع کنند؛ در حال غذا خوردن،‌ اگر حرفی به ذهنشان رسید که باید بگویند، آن قدر تحمل داشته باشند که غذای خود را ببلعند بعد حرف بزنند، نه این که با دهان پر سخن بگویند.

روش اختصاصی تنها آن گره از رفتارهای تیپ A را هدف قرار می‌دهد که احتمالاً علت بیماری قلبی هستند و مخصوصاً آنهایی که نگرش منفی و دشمنانه ایجاد می‌کنند. فردی که بتواند رفتارهای مورد نظر را تغییر دهد کسی خواهد بود که اراده دارد و بر خود مسلط است. چنین فردی می‌تواند اختیار بهداشت روانی خود را نیز تا اندازه‌ای بر عهده بگیرد.

مسلماً، استرس و رفتار تیپ A، تنها عواملی نیستند که بروز بیماری‌های قلبی را مساعد می‌کنند. چاقی نیز می‌تواند مستقیماً بر قلب فشار آورد، زیرا افزایش وزن، ماهیچه‌های قلب را وادار می‌کند تا خون زیادی به بدن بفرستند. رژیم غذایی پر چربی، مخصوصاً غذای کلسترول دار، می‌تواند به گرفته شدن شبکه‌های خونی،‌ بر اثر تراکم مواد چربی،‌ کمک کند. نبود ورزش یا فعالیت بدنی، وزن را افزایش می‌دهد و مانع می‌شود تا ارگانیسم، از امکاناتی که در اختیار دارد بهره بگیرد، مثل تقویت ماهیچه‌های قلب، بهبود اثربخشی قلب و ترشح هورمون‌هایی که فرد را آرام می‌سازند و به سلامتی او کمک می‌کنند.

زندگی با استرس

باور نکردنی است که بتوان از همه موقعیت‌های استرس اجتناب کرد. البته از نظر بهداشت روانی نیز درست نخواهد بود که تحت هیچ نوع عامل استرس‌زا قرار نگرفت، آنها را تجربه نکرد، و برای مقابله با آنها آماده نشد. انسان همه تنش‌های کاری، سیاسی، گرفتاری‌های روزانه و دگرگونی‌ها را تحمل می‌کند. او مجبور است مرگ عزیزان را نیز تحمل کند. چون انسان نمی‌تواند از استرس به دور باشد، پس باید بیاموزد که در مقابل عوامل استرس زا به طور مؤثر وارد عمل شود.

لازاروس و فولکمن[۷۷] سازگاری با استرس را بدین صورت تعریف کرده‌اند: «تغییر دائمی در رفتار‌ها و ادراک‌ها، به منظور پاسخ‌گویی به خواست‌های درونی و بیرونی‌ای که طاقت فرسا به نظر می‌رسد و از توانایی‌های شخص بالاتر است». به عبارت ساده‌تر، سازگاری با استرس، یعنی، پذیرفتن آن و به نحو مؤثر واکنش نشان دادن. البته در اینجا سازگاری با استرس خاصی مورد نظر نیست، بلکه فرایندی مورد نظر است که امکان مقابله با انواع استرس‌ها را ممکن می‌سازد. این فرایند می‌تواند هم شکل‌های سازگاری با هیجان‌های استرس و هم شکل‌های سازگاری با حل مسائل حاصل از استرس را در بر بگیرد.

 

شکل‌های سازگاری با هیجان‌های استرس: ارزش‌یابی مجدد موقعیت

شکل‌های سازگاری با هیجان‌های استرس، یعنی، استفاده از راهبردهای هیجانی یا شناختی‌ای که ارزش‌یابی فرد از موقعیت‌های استرس زا را تغییر می‌دهند. به عنوان مثال، فرض کنید تقاضای شما برای شغل دلخواه رد شده است. می‌توانید موقعیت را مجدداً ارزش‌یابی کنید و نهایتاً به این نتیجه برسید که آن شغل برای شما خیلی هم مناسب نبوده است. پیش خود استدلال می‌کنید که به نظر کارفرما، شما همه توانایی‌های لازم برای احراز آن شغل را ندارید و بهتر است به شغل دیگری اشتغال داشته باشید.

برای رو به رو شدن با استرس، اغلب از مکانیسم‌های دفاعی[۷۸] استفاده می‌شود. شخص به طور ناآگاه از این راهبردها کمک می‌گیرد تا خود را حفظ کند و، با تغییر شکل واقعیت، اضطراب را از خود دور نگه دارد. مکانیسم‌های دفاعی می‌توانند احساس اضطراب و گنهکاری را سبک کنند، اما در عین حال، ممکن است در دراز مدت زیان‌آور باشند؛ مثلاً کسی که به مکانیسم دفاعی انکار متوسل می‌شود،‌ در واقع وجود مشکل را حاشا می‌کند و نگرش غیر واقعی پیش می‌گیرد.

شکل‌های سازگاری با حل مسائل حاصل از استرس

شکل‌های سازگاری با مسائل حاصل از استرس مستقیماً خود موقعیت یا عوامل استرس‌زا را هدف قرار می‌دهند تا آنها را کاهش دهند یا از بین ببرند. به طور کلی، سازگاری با مسائل، یعنی، به کار بردن شیوه‌هایی برای حل آنها. هر اندازه فرد بیشتر تمایل داشته باشد که مسائل خود را حل کند، به همان اندازه بیشتر توان خواهد داشت که راهبردهای مؤثر برای مقابله با استرس را فراهم آورد. راهبردهای مؤثر عبارت است از تعیین منبع استرس، بیان راه‌حل‌های قابل تصور، آشکار کردن راه حل مناسب، و به کارگیری مناسب آن به منظور حذف استرس.

برای روشن‌تر شدن تفاوت دو راهبرد سازگاری، مثال می‌آوریم. فرض کنید که استاد گزارش کار شما را گم کرده و با این تصور که شما گزارش ننوشته‌اید، نمره نداده است. می‌توانید موقعیت را دوباره ارزش‌یابی کنید و به این نتیجه برسید که این مردودی برای شما ضرری نخواهد داشت (راهبرد سازگاری با هیجان استرس) یا می‌توانید با دلایل و مدارک نشان دهید که کار خود را به موقع تحویل داده‌اید (راهبرد سازگاری با حل مسأله).

منابع لازم برای مبارزه با استرس: از سلامتی تا امکانات مالی

لازاروس و فولکمن،[۷۹] برای مبارزه با استرس، فهرستی از انواع مختلف منابع فراهم آورده‌اند: سلامتی و توانایی، افکار مثبت، توانایی حل مسائل، منبع کنترل درونی، توانایی اجتماعی شدن، حمایت اطرافیان، و امکانات مالی.

سلامتی و توانایی

عامل استرس زا موجب تغییرات فیزیولوژیک می‌شود، در نتیجه سلامتی فرد و ناتوانی سازگاری او با عامل استرس زا، مستقیماً تحت تأثیر قرار می‌گیرد. با مراجعه به پژوهش‌ها مشاهده خواهیم کرد که مرحله مقاومت، در واقع مرحله سازگاری است. توانایی مقاومت و سازگاری فرد، تابع نیرومندی و زنده بودن اوست؛ او می‌تواند بدون آن که وارد مرحله فرسودگی شود، تا زمانی که سلامتی اجازه می‌دهد، با استرس مقابله کند.

افکار مثبت

نگرش و تصویر ذهنی مثبت از خود، سودمندی خاصی دارد. تحقیق نشان می‌دهد که حتی افزایش موقتی اعتماد به نفس، اضطراب ناشی از موقعیت‌های استرس زا را کاهش می‌دهد. امیدواری نیز می‌تواند به هنگام گرفتاری، به فرد کمک کند، همان طور که فعالیت و پیروزی افراد در موقعیت‌های دشوار و ظاهراً غیر ممکن، موجب تقویت روحیه آنها می‌شود. به نظر لازاروس و فولکمن، امیدواری موجب می‌شود تا فرد: ۱) به خود اعتماد داشته باشد و بر اثر این اعتماد راهبردهای سازگاری خاص خود را به کار گیرد؛ ۲) به دیگران اعتماد پیدا کند، همچنان که بیمار به پزشک معالج خود اعتماد پیدا می‌کند. ۳) به خدا متوجه شود و در اثر این توجه، قوت قلب به دست آورد. نرمان کازینز (Norman Cousins)، فردی که به بیماری مرگ‌آوری مبتلا شده بود، در کتاب اراده و بهبود، نجات خود را به نگرش خوب و عوامل مثبت، مثل خنده، امیدواری، اعتماد و اراده برای زندگی کردن و زنده ماندن، نسبت می‌دهد. کازینز به این فکر می‌افتد که از هیجان‌های مثبت خود چگونه می‌تواند بهره بگیرد. او پس از بهبود اعلام می‌کند: «خنده دوای همه دردهاست». کازینز واقعاً تصمیم گرفته بود زنده بماند. او درمان‌های عادی بیماری را کنار گذاشته بود و در عوض شوخ طبعی بیش از اندازه، مشاهده فیلم‌های کمدی، باز هم کمدی، خنده‌های انفجاری، فیلم‌های بسیار شاد، شوخی، سر به سر گذاشتن‌ها و گاهی هم به بازی گرفتن زندگی روی آورده بود.

منبع کنترل

اگر شخص منبع کنترل درونی داشته باشد، یعنی، شانس و تصادف را قبول نکند و معتقد باشد که سرنوشت انسان به دست خود اوست، می‌تواند رویدادهای مؤثر بر زندگی را تحت کنترل خود در آورد و بهتر با استرس کنار بیاید. کسی که منبع کنترل بیرونی دارد، خود را ناتوان احساس می‌کند و بر این باور است که نمی‌تواند جریان رویدادها را تغییر دهد. کسی که منبع کنترل درونی دارد، درباره بیماری‌ها مدارک و اطلاعات علمی دقیقی فراهم می‌آورد و رژیم سالمی اتخاذ می‌کند و در نتیجه، نسبت به فردی که منبع کنترل بیرونی دارد، از بهداشت روانی بالاتری بهره مند می‌شود. متخصصان بهداشت روانی معتقدند که منبع کنترل درونی یکی از مطمئن‌ترین ابزارهای مبارزه با استرس است.

توانایی اجتماعی شدن

برخوردهای اجتماعی (دور هم جمع شدن‌ها، تشکیل کانون‌های بحث، ملاقات‌های دوستانه، قرارهای محبت آمیز، جشن‌ها و…) اغلب به عنوان منابع شادی به حساب می‌آیند و در عین حال می‌توانند استرس‌هایی ایجاد کنند؛ مثلاً، اولین ملاقات با افراد ناآشنا، اجبار در بحث با کسی که او را خیلی نمی‌شناسیم و گاهی هم بحث با دوستان قدیمی می‌توانند استرس آور باشند. اشخاصی که می‌دانند در اجتماع چگونه رفتار کنند، چگونه با موقعیت سازگار شوند، چگونه بحث‌ها را اداره کنند و طوری حرف بزنند که شنونده را تحت تأثیر قرار دهند، در مقایسه با دیگران، کمتر استرس احساس می‌کنند. کسانی که به دشواری روابط اجتماعی برقرار می‌کنند، بیشتر در خطر بیماری قرار دارند. قدرت اجتماعی شدن به فرد اجازه می‌دهد تا آرزوها، تمایلات و نیازهای خود را به راحتی انتقال دهد؛ در صورت نیاز درخواست کمک کند یا به کمک دیگران بشتابد و بدین وسیله دشمنی را کاهش دهد.

حمایت اطرافیان

دوستان، والدین و سازمان‌های اجتماعی، از جمله سازمان‌های مذهبی، می‌توانند برای رو به رو شدن با استرس کمک‌های خوبی باشند. حمایت اطرافیان می‌تواند آثار طلاق، از دست دادن یکی از عزیزان، بیماری مزمن، سقط جنین، بدهکاری و بسیاری دیگر از گرفتاری‌ها را کاهش دهد. وقتی شخص در موقعیت استرس‌زا قرار می‌گیرد، خانواده و دوستان به کمک او می‌آیند. آنها مواظب سلامتی او می‌شوند و به این فکر می‌افتند که شخص استرس دار خوب استراحت کند، خوب بخورد و روحیه خوبی داشته باشد. آنها به حرف‌های او گوش می‌دهند، دستهایش را در دست می‌گیرند، بغل می‌کنند و این احساس را در او به وجود می‌آورند که می‌تواند بر آنها متکی باشد. آنها نمی‌گذارند که او کارهای احمقانه انجام دهد و بدین وسیله تعادل و بهداشت روانی خود را بیش از پیش بر هم بزند.

 

راهبردهای سازگاری خاص: چگونگی کاهش استرس

تا اینجا، برای کنار آمدن با استرس و حفظ بهداشت روانی، شیوه‌های زیادی ارائه شد: ارزش‌یابی منطقی واقعیت و واقعیت گرایی، اعتقاد به این که می‌توان بر خود مسلط شد و با استرس مقابله کرد، توجه به جنبه‌های مثبت موقعیت استرس زا به جای جنبه‌های منفی آن، یادگیری حل دشواری‌ها و پایان دادن به تعارض‌ها.

علاوه بر روش‌های سازگاری شناختی، روش‌های فعال دیگری نیز وجود دارند که می‌توانند برای کاهش آثار استرس، راه‌های مستقیم‌تری در اختیار ما بگذارند. این راه‌ها عبارتند از آرمیدگی (Relaxation)، ورزش و توصیه‌های دیگر.

آرمیدگی

آرمیدگی یکی از روش‌های مقابله با واکنش‌های جسمی استرس است. هنگام استرس، در ماهیچه‌های خود تنش ایجاد می‌کنیم. اگر یاد بگیریم که تنش یا کشیدگی ماهیچه‌ها را به کمک آرمیدگی کاهش دهیم، خواهیم توانست استرس را به کنترل خود درآوریم.

شیوه آرمیدگی. برای آرمیدگی شیوه‌های مختلفی وجود دارد. در اینجا شیوه آرمیدگی جاکوبسون (Jacobson) توضیح داده می‌شود و آن عبارت از سفت و شل کردن شانزده گروه ماهیچه بدن است.[۸۰]  اینک چگونگی آن:

  • روی صندلی، مبل یا تختخواب لم بدهید، خود را شل کنید، آرام، مرتب و عمیق نفس بکشید.
  • روی اولین گروه ماهیچه‌ها (دست و ساعد) متمرکز شوید.
  • ماهیچه‌ها را به مدت پنج دقیقه سفت کنید.
  • ماهیچه‌ها را به تدریج شل کنید، در حالی که به خود می‌گویید: آرام، آرام،…
  • روی تفاوت بین سفت شدن و شل شدن ماهیچه‌ها بروید، تمرین بالا را تکرار کنید.
  • همین مراحل را برای هر یک از گروه‌های ماهیچه‌های زیر انجام دهید:

۱- دست و ساعد راست

۲- بازوی راست

۳- دست و ساعد چپ

۴- بازوی چپ

۵- پیشانی

۶- بینی و چشم‌ها

۷- فک‌ها و لب‌ها

۸- گردن

۹- سینه و شانه‌ها

۱۰- شکم

۱۱- ران راست

۱۲- ساق پای راست

۱۳ – پای راست

۱۴- ران چپ

۱۵- ساق پای چپ

۱۶- پای چپ

آرمیدگی نوعی یادگیری است. همان طور که ورزش روزانه ظرفیت دستگاه تنفسی را افزایش می‌دهد، تمرین آرمیدگی (دو نوبت در روز) نیز ظرفیت آرام گرفتن را بیشتر می‌کند.

ورزش

اگر ورزش کنید و وضعیت جسمی خود را به حالت طبیعی و خوب نگهدارید، نسبت به زمانی که از نظر جسمی وضعیت خوبی ندارید، کمتر مضطرب و افسرده خواهید شد. روان شناسان دو گروه افراد را مقایسه کرده‌اند. گروه اول ورزش‌های سخت و گروه دوم ورزش‌های سبک انجام می‌دادند. اضطراب افراد گروه اول آشکارا از اضطراب افراد گروه دوم کمتر بوده است. ورزش جسمی آثار منفی استرس را به شیوه‌های مختلف کاهش می‌دهد: در درجه اول هورمون‌های وارد شده در جریان خون به هنگام استرس را مصرف می‌کند و خطر آنها را در تحت تأثیر قرار دادن دستگاه ایمنی بدن کاهش می‌دهد؛ در درجه دوم، تنش متراکم شده در ماهیچه‌ها را آزاد می‌سازد؛ و بالاخره ورزش، نیرو، نرمی و قدرت بدنی را افزایش می‌دهد و مقاومت دستگاه قلبی – عروقی را زیادتر می‌کند. ورزش‌هایی که در هوای آزاد انجام می‌گیرد، مؤثرتر از ورزش‌های داخل سالن است. در بین ورزش‌های مفید می‌توان پیاده روی، دوچرخه سواری و شنا را نام برد.

توصیه‌های دیگر

۱- اعتماد کنید. اضطراب‌ها و کسالت‌های خود را با اعضای خانواده و با دوستان در میان بگذارید. گاهی دیگران موفق می‌شوند درباره موقعیت شما نظر خاصی داشته باشند، مسائل را روشن‌تر کنند و راه‌حل‌هایی ارائه دهند که شما به آنها فکر نکرده بودید. اگر مسائل حاد باشد، بهتر خواهد بود به روان شناس، مشاور یا متخصص بهداشت روانی مراجعه کنید.

۲ موقعیت خود را ارزش‌یابی کنید. علت استرس خود را به روشنی تعیین کنید. آیا علاقه دارید از راهبردهای سازگاری با حل مسأله کمک بگیرید (مثلاً، ساعات کاری خود را کم کنید) یا ترجیح می‌دهید از راهبردهای سازگاری با هیجان استرس بهره بگیرید (مثلاً، اگر مادر خود را از دست داده‌اید، سعی می‌کنید واقعیت فقدان او را بپذیرید)؟

۳- هر بار یک کار انجام دهید. وقتی بر اثر کار، مطالعه، خانواده و مزاحمت‌های دیگران خسته می‌شوید، کارهای مهم خود را یادداشت کنید و در هر نوبت فقط یکی از آنها را انجام دهید.

۴- فرصت زندگی کردن پیدا کنید. برای خود زمان آزاد در نظر بگیرید. باید بین کار و اوقات فراغت تعادل به وجود آورید، زیرا این کار به سلامت جسمی و روانی و مبارزه با بیماری کمک می‌کند. دست کم هفته‌ای یک روز به خود اختصاص دهید و با یکی از دوستان صمیمی گردش کنید و از گذشته‌های خوب حرف بزنید.

۵- غذای سالم بخورید و استراحت کنید. وقتی انسان‌ها مواظب غذای خود هستند و خواب خود را نیز تنظیم می‌کنند، بهتر می‌توانند با استرس رو به رو شوند.

آخرین کلام این که خود را مسؤول بهداشت جسمی و روانی خود بدانید. به هنگام بیماری، همه پزشکان، پرستاران، روان پزشکان و روان شناسان، به شرط این که اراده و امکان داشته باشید، در اختیار شما هستند، اما فراموش نکنید که پیشگیری بهتر از درمان است. اگر درجه استرس خود را در حد مطلوب نگه دارید، یعنی، نگذارید از حد توان شما بالاتر رود، به ارگانیسم خود کمک خواهید کرد که در حالت سلامت جسمی و روانی کامل قرار گیرد.

 

خلاصه

استرس را به صورت «مجموعه واکنش‌های غیر اختصاصی ارگانیسم در مقابل هر نوع تقاضای سازگاری از آن» تعریف کرده‌اند؛ یعنی، هر عاملی که موجب شود تعداد ضربان‌های قلب بالا رود، فشار خون زیادتر شود و شخص احساس کند که از نظر روانی زیر بار فشار است، در حالت استرس خواهد بود. همه استرس‌ها منفی نیست، بلکه برخی آنها مثبت و مفید است؛ مثلاً، اگر کسی را به شدت دوست داشته باشیم بهانه پیدا خواهیم کرد که هم تلاش کنیم و هم به فکر سلامتی خود باشیم. اما روان‌شناسان و متخصصان بهداشت روانی معمولاً دوست دارند جنبه‌های منفی استرس را مطالعه کنند.

عواملی که می‌توانند استرس به وجود آورند، بسیار زیادند، از جمله دگرگونی‌های مهم زندگی و گرفتاری‌های روزانه. از دگرگونی‌های مهم زندگی می‌توان به مرگ نزدیکان، ازدواج یا طلاق اشاره کرد. از گرفتاری‌های روزانه می‌توان، رفت و آمد به سر‌کار، ایستادن در صف‌های طولانی، خرید روزانه و غیره را نام برد. عقیده بر این است که گرفتاری‌های روزانه بیشتر از رویدادهای مهم زندگی استرس می‌آورند.

استرس، آثار روانی و فیزیولوژیک دارد. از آثار روانی آن می‌توان اضطراب، عدم اعتماد به نفس، تمایل به دور شدن از موقعیت‌های استرس زا و غیره را نام برد. آثار فیزیولوژیک آن عبارتند از بالا رفتن فشار خون، افزایش ضربان‌های قلب و تعداد تنفس، اختلال در دستگاه گوارش و غیره. متخصصان بهداشت روان معتقدند که استرس شدید واکنش تعمیم یافته‌ای تحت عنوان «سندرم کلی سازگاری» ایجاد می‌کند. این واکنش سه مرحله دارد: اعلام خطر، مقاومت، و فرسودگی. استرس، دستگاه ایمنی بدن را تضعیف می‌کند و آن را برای ابتلا به بیماری‌های قلبی و سرطان آماده می‌سازد.

عامل دیگری که می‌تواند استرس و خطر بیماری را افزایش دهد، شخصیت تیپ A است. این تیپ اشخاص، به طور دائم عجله می‌کنند، تندخو هستند، دشمنی دارند و همیشه در حال رقابت به سر می‌برند. البته می‌توان تیپ شخصیتی A را در جهت تیپ شخصیتی B سوق داد و برای این کار متخصصان بهداشت روانی دو روش پیشنهاد کرده‌اند: روش کلی و روش اختصاصی.

مطالعات نشان می‌دهد که شیوه زندگی می‌تواند بر استرس اثر بگذارد؛ مثلاً، معلوم شده است که شیوه زندگی شرقی، نسبت به شیوه زندگی غربی، کمتر استرس آور است. ژاپنی‌های مقیم ژاپن، نسبت به ژاپنی‌های مقیم آمریکا، کمتر استرس و بیماری قلبی دارند.

نمی‌توان از همه استرس‌ها به دور ماند و از نظر بهداشت روانی نیز توصیه نمی‌شود که استرس نداشته باشیم. آنچه طبیعی می‌نماید این است که باید شیوه برخورد با استرس را یاد بگیریم و با آن سازگار شویم. برای سازگاری با استرس دو شیوه پیشنهاد شده است. شیوه اول این است که هیجان ناشی از استرس را بپذیریم، مثلاً، اگر در امتحان قبول نشده‌ایم، موقعیت را دوباره ارزیابی کنیم و نهایتاً به این نتیجه برسیم که احتمالاً‌ به نفع ما بوده است. شیوه دوم این است که مسائل را حل کنیم؛ مثلاً، اگر در کنکور مردود شده‌ایم، میزان فعالیت خود برای نوبت بعدی را افزایش دهیم.

برای مبارزه با استرس راه‌های دیگری نیز وجود دارد از  جمله تقویت سلامت جسمی، افکار مثبت، منبع کنترل درونی، اجتماعی شدن، حمایت اطرافیان و منابع مالی. البته از آرمیدگی و ورزش نیز می‌توان کمک گرفت. سایر راه‌های کاهش آثار استرس عبارتند از: اعتماد به دیگران، ارزش‌یابی موقعیت، انجام دادن یک کار در هر نوبت، تغذیه سالم، استراحت، و فرصت زندگی به خود دادن.

پرسش

۱- استرس را تعریف کنید.

۲- مواردی که باعث ایجاد دگرگونی در زندگی می‌شوند را نام ببرید.

۳- چند نمونه از رفتارهای شخصیت تیپ  A را بنویسید.

۴ – «روش اختصاصی» تغییر رفتار تیپ A چه کار می‌کند؟

۵- فرهنگ پذیری به چه معناست؟

۶- افرادی که به روش آرمیدگی متوسل می‌شوند در واقع چه کار می‌کنند؟

 

منابع فصل ششم:

*  منبع اصلی: گنجی، حمزه، بهداشت روانی، تهران، نشر ارسباران، چاپ هشتم، ۱۳۸۶، ص ص ۶۷ – ۹۲٫

  1. Bernstein , D. A. , Borkovec , T. D. , progressive relaxation training , research press , 1973.
  2. Contrada , R. J , D. S, Krantz , (1988) , Stress , Reactivity; and Type A Behavior: Corrent Status and Future direction , Annals of Behavioral Medicine , 10 , P.P. 64 – ۷۰٫
  3. Holmes, T. H. , R. H. Rahe (1967) , The Social Readjustment Rating Scale , journal of psychology research , 11 , P.P. 213 – ۲۱۸٫
  4. Lazarus , R. S. , S. Folkman (1984) , Stress Appraisal an coping , New York , Springer.
  5. Neugarten , B. L. (1970) , Dynamics of Transition of Middle Age to old Age: Adaptation and the life cycle, Journal of geriatric psychiatry , 4 , P.P. 71 – ۸۷٫
  6. Rosow, I. (1963) , Adjustment of the normal Aged: concept and Measurement dans R. Williams , C. Trbbitts , et W. Donahue (Ed) , processing of Aging , vo 12. New York , Atherton , 1963.
  7. Williams , R. B. (1984), Type A behavior and Coronary heart Disease: Something old , Something New , Behaviorial Medicine Update 6 (3) , P.P. 29 – ۳۳٫

فصل هفتم:

روان شناسی سازگاری

 

دکتر ایرج والی پور

مقدمه

سازگار و هماهنگ شدن با خود و با محیط پیرامون خود برای هر موجود زنده‌ای یک ضرورت حیاتی است، تلاش روزمره همه آدمیان نیز عموماً بر محور همین سازگاری دور می‌زند. هر انسانی، هوشیارانه یا ناهوشیارانه، می‌کوشد نیازهای متنوع و گاه متعارض خود را در محیطی که در آن زندگی می‌کند برآورده سازد. این نیازهای فطری و اکتسابی، به مثابه نیروی فشارنده، آدمی را برمی‌انگیزانند و در جهت تأمین نیازها و بازیابی تعادل و آرامش به هم خورده به حرکت می‌آورند. حال آدمی چگونه با این نیروهای انگیزشی و موانع و مشکلات گوناگون که در راه ارضای آنها قرار دارد به مقابله برمی‌خیزد و با توسل به چه اعمال و شگردهای روانی این حالات برانگیختگی و بی تعادلی را به حالات آرامش و تعادل بازمی‌گرداند و خود را سازگار می‌سازد؛ موضوعی است که در این فصل به اجمال بازگو شده است. سازگاری البته امری نسبی است و انسان‌ها به درجات مختلف به اصول سازگاری توفیق می‌یابند. در این فصل رویکرد ما با توجه به نسبی بودن امر سازگاری به  فرایند ناسازگاری معطوف می‌باشد و مراد از ناسازگاری همان حالات و رفتاری است که به آن بیماری‌های روانی،‌ امراض عصبی، ضعف اعصاب، اختلالات شخصیتی و عناوینی از این قبیل گفته می‌شود. امید می‌رود که خواننده نیز به تبعیت از شیوه لقمان حکیم بتواند رسم سازگاری را از ناسازگاری بیاموزد.

تعارض، ناکامی و اضطراب

روان شناسان معتقدند یکی از علل عمده اضطراب و نگرانی در انسان، ناکامی‌های ناشی از تعارضات درونی است. وقتی که انگیزه‌های متعارض در انسان نیرومند و برای زمانی طولانی بر وجود او مستولی گردند تنش و اضطراب او حتمی خواهد بود. در چنین حالات اضطراب انگیز و دلهره آور، انسان می‌کوشد دلهره را از وجود خود بزداید و آرامش و تعادل خود را حفظ کند. ولی چه چیز باعث اضطراب و نگرانی انسان می‌شود؟ اضطراب و نگرانی انسان از انگیزه‌های متضاد او مایه می‌گیرد. به دلیل اینکه تمایلات و خواست‌های او، در صورت تحقق یافتن ممکن است او را در معرض خطر بازخواست جامعه قرار دهند یا در او احساس گناه و تقصیر پدید آورند و یا او را نزد دیگران شرمنده و منفعل نمایند و یا اینکه منیت و غرور و عزت نفس او را به خطر اندازند و یا پیامدهای ناراحت کننده دیگر.

بین واکنش ترس و واکنش اضطراب تفاوت‌های اساسی وجود دارد. ترس عموماً معلول محرک و موقعیت‌های خاص و معینی است که خطرناک تشخیص داده شده‌اند. ترس واکنشی است مشخص و موجه و معطوف به وضعیت و محرک معینی. ما از یک سگ وحشی که به ما حمله نموده است و یا از نقطه بلندی که از آن معلق هستیم در خود احساس ترس و وحشت می‌کنیم و این واکنشی است غریزی و ضروری و منطبق با مقتضیات بقای نسل آدمی. اگر نترسیم عجیب است و اگر به علت آن وقوف نداشته باشیم این هم عجیب است.

بر عکس ترس، اضطراب و تشویش و دلهره معمولاً دلیل و علت خاص و شناخته شده‌ای ندارد. اضطراب و تشویش هیجان و تنشی است کلی و مبهم و مشحون از بیم و امید. به همین دلیل وصف دلهره و اضطراب با تصویری که ما از تعارض و ناکامی داریم کاملاً منطبق است.

تعارض انگیزه‌ها، مادام که از قوه به فعل درنیامده است، آسیب و خطر آنی و حی و حاضر ندارد. تعارض مولود تهدیدی است از آسیب و خطری در آینده. اگر فلان عمل را انجام دهیم و اگر تسلیم فلان میل و هوس خود شویم این چنین و آن چنان خواهد شد.

کارمندی را در نظربگیرید که گرفته و مضطرب به نظر می‌رسد. او جوانی است ساعی و پرکار و با سواد. رئیسی دارد فرومایه و بی سواد. او نسبت به رئیس خود برخوردی منفی دارد. در عین حال که برای ترفیع اداری مجبور است نظر و حمایت رئیس خود را به خود جلب کند. او از دو نیاز و انگیزه متعارض رنج می‌برد. نیاز به ترفیع و ترقی و نیاز به بیان معتقدات و دفاع از ارزش‌های خود. اگر به مداهنه و چاپلوسی رئیس خود بپردازد، به ارزش‌ها و اصولی که بدان پایبند است و در نتیجه به منیت و خودپنداری خود لطمه خواهد زد. اگر نسبت به ارزش‌ها و اصول فکری خود وفادار باقی بماند، از کسب درآمد کافی و پیشرفت و ترقی در سلسله مراتب اداری بازخواهد ماند. این کشمکش درونی می‌تواند جهنمی پر از عصبانیت و اضطراب برای او پدید آورد. این پدیده دوستی و دشمنی و عشق و نفرت در روابط دوستان و همکاران و خویشاوندان همه جا دیده می‌شود.

روان شناسان در مورد ماهیت این کشمکش‌های درونی که منبع اصلی نگرانی و اضطراب اند به توافق نرسیده و تئوری‌ها و نظریه‌های گوناگونی در این مورد ابراز نموده اند.

روان کاوان اصولاً اضطراب‌های آدمی را به سه نوع تقسیم می‌کنند. اضطراب واقعی که ناشی از مخاطرات واقعی در محیط زندگی است و این همان ترس از چیزهای تهدیدکننده است. اضطراب عصبی که ناشی از تعارض‌های درونی است، به ویژه تعارض بین نهاد (امیال و غریزه‌ها) و خود و اضطراب اخلاقی که از احساس شرمندگی و گناه و برخورد با دیگران و یا با ندای وجدان ناشی می‌شود.

علل این کشمکش‌های روانی هرچه باشد، تشویش و اضطراب ناشی از آن پدیده‌ای غیرقابل انکار است. روان‌کاوان معتقدند که انسان از این کشمکش‌های درونی خود وقوف کامل ندارد، چون در ضمیر ناخودآگاه او پنهان هستند. با این وصف مادام که منبع احساس ناکامی و تعارض عیان نشده و در قلمرو آگاهی انسان قرار نگرفته باشد، اضطراب و تنش او همچنان پابرجا خواهد بود.

از دیدگاه تئوری یادگیری، کلیه واکنش‌های هیجانی از جمله واکنش ترس و اضطراب و نگرانی اکتسابی به شمار می‌روند و طبق قواعد و اصول یادگیری به تدریج در رفتار و حالات آدمی ظاهر می‌شوند و به صورت عادت در می‌آیند. البته نه تئوری روان‌کاوی و نه تئوری یادگیری و نه سایر تئوری‌های مکاتب فکری دیگر، هیچ یک منحصراً قادر به توضیح کامل پدیده تعارض و اضطراب نیستند و باید در انتظار تئوری جامع و کاملی که بتواند جنبه‌هایی از اصول روان‌کاوی و اصول یادگیری را نیز در خود ملحوظ نماید باقی بمانیم.(کمک گرفتن از منابع وحیانی که شناختی جامع و کامل از انسان ارائه می‌کنند راهی صحیح و مطمئن برای درک و فهم این تعارضات و درمان آنها می‌باشد.)

در فرآیند سازگاری آنچه که حائز اهمیت است طرق مقابله انسان با تنش و اضطراب است. انسان در جریان ارضای نیازهای خود دچار ناکامی و اضطراب می‌شود. در بحث مکانیزم‌های دفاعی چگونگی مقابله انسان با مسئله ناکامی و اضطراب، و یا به زبانی دقیق‌تر، چگونگی دفاع انسان از خود در برابر احساس ناکامی و اضطراب مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

 

مکانیزم‌های دفاعی

مکانیزم‌های دفاعی اصولاً با سایر مکانیزم‌های سازگاری فرقی ندارند جز اینکه بیشتر در مواردی به کار گرفته می‌شوند که به کاهش تنش و اضطراب بیانجامند. این مکانیزم‌ها چیزی جز خصوصیات رفتاری و عادات معمولی که به وسیله آن اشخاص می‌آموزند چگونه انگیزه‌های خود را سیراب و تنش خود را ملایم و تعارض‌های خود را حل نمایند، نیستند. به معنی وسیع آن، هر فکر و گفتار و عمل و عکس‌العملی که نیازی را ارضا کند یک مکانیزم سازگاری به شمار می‌رود. خوابیدن، غذا خوردن، بحث و گفتگو کردن، فرار کردن، پرخاش و حمله کردن، قهر و کناره‌گیری کردن، تمسخر و تحقیر کردن، خیال بافی کردن، تشریک مساعی کردن، راست گفتن، دروغ گفتن، چاپلوسی کردن، همه اینها مکانیزم‌های سازگاری به شمار می‌روند که در زندگی روزمره افراد بهنجار و نابهنجار هر دو به چشم می‌خورد.

وقتی تنش و هیجانات درونی از حالت اعتدال خارج شد، انسان از مکانیزم‌هایی استفاده می‌کند تا از موجودیت خود در برابر اضطراب و نگرانی دفاع کند. وجه تسمیه مکانیزم‌های دفاعی نیز به همین مناسبت است. به یاری این مکانیزم‌های دفاعی انسان می‌کوشد اضطراب ناشی از مخاطرات و ناکامی‌ها و تعارض‌های خود را به نحوی رضایت بخش تسکین دهد. یکی از کشفیات روان شناسی این بوده است که بین مکانیزم‌های سازگاری که به وسیله افراد متعادل و بهنجار و افراد نامتعادل و نابهنجار به کار گرفته می‌شود اختلاف اساسی موجود نیست.

برای مثال، شخصی برای اینکه خود را از وضعیت رنج آوری نجات دهد و شکست خود را در کاری توجیه نماید عذر و بهانه‌های گوناگون می‌آورد، احتمالاً تمارض می‌کند و عدم توفیق خود را به سرماخوردگی، سردرد و خستگی عصبی نسبت می‌دهد و یا اینکه تقصیر را به گردن دیگران می‌اندازد. این نوع رفتار و حرکات را ما عذر آوردن و دلیل‌تراشی می‌گوییم و همه افراد آن را کم و بیش به کار می‌برند. یک شخص دیوانه نیز در عالم وهم و خیال فکر می‌کند که دیگران در پی شکست و یا آزار و شکنجه او هستند و یا اینکه قصد نابودی او را دارند. این رفتار و کردار نیز بی شباهت به مکانیزم دلیل‌تراشی نیست، تنها قدری در آن مبالغه شده و از واقعیات دورتر به نظر می‌آید.

سائقه مکانیزم‌های دفاعی تنش و اضطراب است و به همان گونه که یک ارگانیزم خسته و یا گرسنه‌ای یاد  می‌گیرد که چگونه رفع خستگی و یا گرسنگی نماید، یک ارگانیزم گرفتار اضطراب نیز می‌آموزد که چگونه آرامش از دست رفته خود را باز یابد. ولی بهره‌گیری از مکانیزم‌های دفاعی، حساب شده و از روی عمد نیست و غالباً ناهوشیارانه و بدون اینکه به زبان آورده شوند آموخته می‌شوند. مثلاً شخصی که مضطرب و بی قرار است و به قهر و کناره‌گیری و یا به پرخاش‌گری و یا قلدری متوسل می‌شود عمل او ناشی از تصمیم حساب شده‌ای برای بهبود وضع خود نیست. او تنها دستخوش هیجان درونی خویش است و از وجود این احساس در درون خود آگاه است که بوی رنج می‌دهد در حالی که ماهیت و دلیل وجودی این هیجان نیز چندان برایش روشن نیست.

این حالت هیجان زدگی و بی قراری را در بیان شاعر به خوبی در می‌یابیم که می‌گوید:

«در اندرون من خسته دل ندانم چیست‌/ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.» ولی روان شناس بهتر از شاعر درمی‌یابد هنگامی که در اندرون کسی غوغایی به پاست او ساکت و خاموش نمی‌نشیند و چون بی قرار و ناراحت است طبعاً سعی می‌کند تا دریابد کدام یک از اعمال و حرکات او تنش و اضطرابش را تسکین می‌دهد. همچون موش‌های اسکینر که کورکورانه و از روی اتفاق دریافتند که فشار اهرم آنها را به دانه غذا می‌رساند و از گرسنگی نجات می‌دهد، شخص غوغا زده نیز با آزمودن اعمال و حرکات مختلف می‌کوشد تا راه‌های تسکین دادن به تشویش و التهاب خود را بیابد.

بدین سان جریان کشف و اتخاذ مکانیزم‌های دفاعی نوعی یادگیری معمولی بیش نیست و انتخاب و سنجش آگاهانه‌ای در اتخاذ آن مطلقاً صورت نمی‌گیرد. در واقع چنان که خواهیم دید ثمربخشی مکانیزم‌های دفاعی در همین ناهوشیارانه و غیر عمد بودن آنهاست؛ چون اگر جز این باشد اثر دفاعی خود را از دست می‌دهند و اضطراب و التهاب دوباره ظاهر می‌شود.

چگونگی کاربرد ناهوشیارانه مکانیزم‌های دفاعی باید برای ما از صورت معما خارج شده باشد. برخلاف اختلاف نظرهایی که میان روان شناسان درباره منبع تعارض و ناکامی دیده می‌شود در مورد وجود و ماهیت مکانیزم‌های دفاعی وحدت نظر وجود دارد. گاهی اوقات انسان به یاری این مکانیزم‌ها، تشویش و اضطراب خود را تا حدود زیادی تسکین می‌دهد، ولی در برخی مواقع به قیمت پرداخت بهای سنگین انکار و تحریف واقعیات. به سخنی دیگر مکانیزم‌های دفاعی اضطراب آدمی را کاهش می‌دهند و تا این حد در حصول سازگاری لازم و مفید هستند. ولی اگر این کاهش اضطراب با تحریف واقعیات توأم باشد احتمالاً به حصول سازگاری نهایی دائمی که باید متکی به واقعیات عینی باشد لطمه خواهد زد.

در زیر پاره‌ای از این مکانیزم‌های دفاعی به اختصار شرح داده می‌شود. مسلماً خوانندگان با این شیوه‌های دفاع از خود در برابر اضطراب وتنش آشنا هستند ولی شاید برای آنها اسم و رسمی قائل نشده باشند. اینکه چه کسانی در فرآیند سازگاری خود به کدام یک از این مکانیزم‌های دفاعی متوسل خواهند شد به صفات و شخصیت و تجربیات گذشته آنان بستگی خواهد داشت.

باید دانست که مکانیزم‌های دفاعی از بعضی جهات مشابهند و عناصر مشترک در آنها کاملاً مشهود است. گاهی نیز دو یا چند مکانیزم دفاعی با هم و در یک زمان به کار برده می‌شوند و این خود دلیل دیگری است بر سنخیت و وجوه اشتراک در آنها. ولی قبل از آنکه به توصیف مکانیزم‌های دفاعی بپردازیم تأکید مجدد چند نکته مفید خواهد بود.

استفاده از مکانیزم‌های  دفاعی امری است کاملاً  اکتسابی که به تدریج و بدون قصد و عمد و هوشیاری صورت می‌گیرد. وقتی انسان در راه ارضای انگیزه‌های نیرومند خود با موانع و مشکلات برخورد می‌کند و انگیزه‌های او کماکان فعال باقی می‌مانند و او احساس ناکامی و ناراحتی می‌نماید به اعمال مختلفی دست می‌زند تا اینکه راه‌حلی بیابد و تنش و التهاب خود را که حاصل ناکامی و تعارض است کاهش دهد. اعمال مختلفی که انسان انجام می‌دهد عموماً جنبه سعی و خطا دارد، به این معنی که عملی را انجام می‌دهد و سپس عواقب و اثرات آن عمل را در بهبود حالت خود می‌سنجد، یعنی در حقیقت حس می‌کند. اگر اثر عمل اول منفی یا خنثی بود و حالت او بدتر شد و یا تغییری نکرد به عمل دوم دست می‌زند. اگر عمل دوم منفی یا خنثی بود، به عمل سوم دست می‌زند تا بالاخره یکی از آنها به حال او مفید واقع شود. مفید بودن به این معنی که تنش او را کاهش دهد و در او احساس آرامش و راحتی به وجود آورد. طبق اصل تقویت، هر عمل و رفتاری که تنش‌کاه باشد، آموخته می‌شود و رفته رفته به صورت عادت در می‌آید. مکانیزم‌های دفاعی از ما در برابر اضطراب و تنشی که در اثر موقعیت‌های تهدید کننده و ناکامی و تعارض در ما ایجاد می‌شود، دفاع می‌کنند. استراتژی دفاعی ممکن است جنبه حمله و مبارزه داشته باشد یا جنبه گریز و کناره گیری و یا انکار واقعیات و گاهی هم از حمله و گریز با هم استفاده می‌شود. اینک شرح مکانیزم‌های دفاعی:

 

سرکوبی

در نوشته‌های متفکر و روان شناس ایرانی ابوعلی سینا اشاراتی به مفهوم سرکوبی و کتمان شده است. ولی مفهوم مکانیزم سرکوبی را برای اولین بار «زیگموند فروید» به معنی امروزی آن مطرح نمود. پس از او نیز روان شناسان بالینی و تجربی عموماً وجود این پدیده را بررسی کرده اند.

در اثر سرکوبی، انسان از تمایلات و انگیزه‌های تنش آور و اضطراب انگیز خود بی‌خبر می‌شود و نسبت به محرک‌ها و موقعیت‌هایی که در او واکنش و پاسخ‌های نگران کننده ایجاد می‌کند، فراموشی می‌آورد.

به طور مثال شخصی که واقعه رسواکننده و ناگواری برای او رخ داده باشد و خاطره آن، او را ناراحت و نگران کند احتمال قوی می‌رود آن واقعه را به کلی فراموش کند. سرکوبی را می‌توان نوعی فراموشی تلقی نمود ولی با فراموشی‌های معمولی فرق دارد. شما ممکن است چیزی را در اثر گذشت زمان و عدم یادآوری آن فراموش کنید. مثلاً شماره‌های تلفن دوستان که مدت‌ها به کارگرفته نشده باشند معمولاً از ذهن انسان محو می‌شوند. بعضی اوقات ما چیزی را فراموش می‌کنیم چون از ابتدا هم آن را خوب یاد نگرفته ایم. مثلاً مواقعی که در مجالس مهمانی در یک لحظه عده زیادی به یکدیگر معرفی میشوند و بعداً کسی اسم کسی را به خاطر می‌آورد. ولی پاره‌ای اوقات چیزهایی را که باید به خاطر بیاوریم از یادآوری آن عاجز می‌مانیم. و این نوع فراموشی به سرکوبی نزدیک است.

فروید در تئوری سرکوبی خود به نیروهای ضمیر هوشیار و ناهوشیار اشاره می‌کند و می‌گوید که خاطره‌ها و تجربیات و افکار اضطراب انگیز چون برای ضمیر هوشیار قابل تحمل نیست به ضمیر ناهوشیار رانده می‌شوند. حتی محرک‌ها و موقعیت‌هایی که در اثر تداعی می‌توانند همان خاطره‌های دلهره آور را در اشخاص بیدار کنند آنها نیز به دست فراموشی سپرده می‌شوند و یا به قول فروید به ضمیر ناهوشیار پس زده می‌شوند. البته اشخاص از محفوظات سرکوب شده خود آگاهی ندارند ولی در روان‌شناسی علمی به وجود نیروهای هوشیار و ناهوشیار که گویی در اتاقک‌های مجزایی در خانه ذهن آدمی با هم در کشمکش و داد و ستد هستند با شک و تردید نگریسته می‌شود. پدیده سرکوبی در چهارچوب اصول و مفاهیم یادگیری قابل توجیه می‌باشد و نیازی به توسل به نیروهای مرموز روانی و وضع قواعد و تئوری‌های تازه برای توجیه آن نیست.

سرکوبی نوعی یادگیری اجتنابی است. اگر موش‌های جعبه اسکینر را در لحظه‌ای که میله را برای به دست آوردن دانه‌های غذا فشار می‌دهند شوک برقی بدهیم و دستگاه رها شدن دانه غذا را نیز از کار بیاندازیم، عادت فشار دادن به میله در موش‌ها ناپدید می‌شود. در چنین موقعیتی اگر ما صرفاً دستگاه رهاشدن دانه را از کار می‌انداختیم و در واقع رفتار میله فشاری را بدون پاداش می‌گذاشتیم، پس از چند بار تکرار این رفتار در موش به تدریج خاموش می‌شد و مطلقاً در این حالت، تعارضی در موش به وجود نمی‌آمد ولی اگر قبل از خاموشی رفتار یعنی در زمانی که انگیزه میله فشردن و غذا خوردن در موش قوی باشد به موش شوک برقی بدهیم او را دچار تعارضی خواهیم نمود و به خاطر بروز همین تعارض (تعارض نزدیک شدن و دور شدن از میله) رفتار میله فشردن زودتر از زمان معمول (زمانی که برای خاموشی طبیعی رفتار لازم است) متوقف می‌گردد. این پدیده‌ را در روان‌شناسی «منع» پاسخ یا رفتار می‌نامند. و برای این مفهوم علمی ما مدیون «پاولو» هستیم. به دلیل اثر شوک برقی که نوعی تقویت منفی است تمایل به میله فشردن در موش «منع» می‌شود.

در فرایند سرکوبی و انکار نیز نوعی منع پاسخ وقوع پیدا می‌کند. همان گونه که موش پاسخ میله فشردن را در خود منع می‌کند (پاسخ در مقابل محرک بصری میله در قفس)، در سرکوبی نیز پاسخ به خاطر آوردن منع می‌شود. یعنی به جای اینکه یاد بگیریم چیزی را به خاطر بیاوریم «یاد می‌گیریم که به خاطر نیاوریم». همان طور که موش هم یاد گرفت وقتی در مقابل میله قرار می‌گیرد به جای اینکه میله را فشار دهد میله را فشار ندهد. وقتی فکر و خاطره‌ای انسان را نگران نماید او این نگرانی را با فراموش کردن فکر و خاطره از میان می‌برد و با فروکش یافتن نگرانی و اضطراب، عمل (پاسخ) انکار و سرکوبی تقویت می‌شود.

باز برای تفهیم بهتر موضوع یک مثال دیگر می‌زنیم. شما اگر گربه‌ای را که عادت کرده است برای خوردن غذا روی میز بپرد چند بار تنبیه نمائید گربه از پریدن روی میز خودداری خواهد نمود (به هر حال در حضور شما و دیگران از این کار خودداری خواهد کرد. برای اینکه «رفتار نپریدن» جای «رفتار پریدن» روی میز را بگیرد بهتر است همزمان با تنبیه کردن، گربه را در کف اطاق یا محل مناسب دیگری تغذیه کنید.) و به این ترتیب واکنش یا پاسخ پریدن روی میز در گربه منع می‌شود. فکر و خاطره خاصی هم چون دردناک و اضطراب انگیز است طبق همین پدیده «منع» سرکوب می‌شود.

از لحاظ فرایند یادگیری اجتنابی بین پاسخ‌های «بدنی» و پاسخ‌های «ذهنی» تفاوتی نیست. گربه عمل پرش بر روی میز را در خود منع می‌کند و انسان عمل به خاطر آوردن محفوظات دردناک و شرم آور را.

باید در نظر داشت هر چیزی که باعث ناراحتی و نگرانی اشخاص بشود لزوماً سرکوب نخواهد شد. نیروهای پویایی که در سرکوبی و کتمان تمایلات و خاطره‌های التهاب آور و تنش زا می‌توانند مؤثر واقع شوند باید از انگیزه‌های نیرومند و عمیق انسانی مایه گرفته باشند،‌ همچون انگیزه‌هایی که به حفظ آبرو و غرور حرمت انسان و خودپنداری و ارزش‌های معنوی او ارتباط نزدیک دارند. اشخاص معمولاً خاطره درد و اضطراب ناشی از چرخ دندان پزشکی را فراموش نمی‌کنند چون به خاطر آوردن این صحنه‌ها معمولاً نباید تعارض و اضطرابی در آنها به وجود آورد. ولی فرض کنید که مرد جوانی که ادعای شجاعت و بی باکی می‌کند روزی از روبرو شدن با چرخ دندان پزشک آنچنان وحشت زده و هراسان می‌شود که پا به فرار می‌گذارد. یادآوری این صحنه ممکن است این جوان را بسیار ناراحت و شرمنده نماید به خصوص که عمل فرار کردن از مطب دندان‌پزشک با خودپنداری و تصویری که او از خود داشته است متضاد است و دور از انتظار دوستان. اذعان به ترسیدن از مته دندانپزشک می‌تواند به غرور و عزت نفس این جوان لطمه وارد آورد و خودپنداری او را متزلزل سازد. با سرکوبی این خاطره تلخ، تعارض و ناکامی و در نتیجه احساس شرم و افسردگی او نیز از میان می‌رود.

در حصول سازگاری تکیه بر مکانیزم سرکوبی راه حل ساده و مؤثری به نظر می‌رسد. انسان تمایلات و انگیزه‌هایی را که در خود نمی‌پسندد و از آن رنج می‌برد انکار می‌کند. ولی موضوع به این سادگی نیست. آثار انگیزه‌ها و خاطره‌های سرکوب شده در رفتار آدمی به کلی محو نمی‌شود. به اعتقاد روان‌کاوان مواد سرکوب شده در ضمیر ناهشیار آدمی انباشته می‌شوند و دائم همچون فنر جمع شده با نیرویی پویا درصدد بازگشتن و عرض اندام نمودن هستند منتها به شکلی مسخ شده و مبدل.

بر خلاف فراموشی معمولی، به خاطر آوردن آنچه که سرکوب شده بسیار سخت و دشوار است و بیماران روانی به خصوص از به یاد آوردن خاطرات دردناک و سرکوب شده خود عاجزند. از دیدگاه روان‌شناسی علمی تصور روان‌کاوان درباره انبار شدن مواد سرکوب شده در ضمیر ناهوشیار آدمی به این شکل قابل قبول نیست گرچه نمی‌توان منکر آثار و عواقب تعارض‌های سرکوب شده گردید. درست مثل این می‌ماند که از شما بپرسند وقتی چشمک نمی‌زنید و یا مشغول چشمک زدن نیستید چشمک زدن شما در کجا ذخیره می‌شود؟ جواب علمی به این پرسش این است که در هیچ جا ولی وقتی شرایط و محرک‌های لازم دو مرتبه جمع شوند شما نیز دو مرتبه چشمک خواهید زد. عمل سرکوبی هم بی شباهت به چشمک زدن نیست. اگر چیزی را کسی به خاطر نمی‌آورد قضیه به همین جا خاتمه پیدا می‌کند و نیازی به تجسم انبار و مخزن خاصی در سلسله اعصاب او نیست. البته مسئله رابطه جسم و روان و مبانی و فیزیولوژیک پدیده‌های ذهنی و نقش نورون‌ها در مغز و سلسله اعصاب موضوع دیگری است که شباهتی به تئوری‌های فروید ندارد و از حوصله بحث ما نیز خارج است.

البته کتمان آگاهانه پاره‌ای افکار و خاطرات دردناک امر متداول و رایجی است و افراد معمول درباره وقایع و تجربه‌هایی که آنان را ناراحت می‌کند فکر نمی‌کنند و ترجیح می‌دهند ذهن خود را به افکار و خاطرات خوشایند مشغول سازند. ولی این سرکوبی نیست. سرکوبی فراموشی کامل و ناهوشیارانه و عمیق و تعمیم یابنده‌ای است که گاهی اوقات علاوه بر واقعه و رخداد اصلی، وقایع فرعی و محرک‌هایی که با واقعه اصلی تداعی شده‌اند نیز سرکوب می‌شود. در زمان جنگ جهانی دوم سربازانی که از جبهه جنگ فرار می‌کردند گاهی دیده می‌شد که دچار نسیان و فراموشی شده‌اند (این پدیده را با نسیان ناشی از سالخوردگی اشتباه نکنیم). در جریان معالجات روانی این سربازان معلوم می‌شد آنها غالباً در اثر انفجارات اطراف خود شوکه شده و با ترس و وحشت صحنه نبرد را ترک کرده و رفقای هم سنگر خود را تنها و بدون کمک گذاشته‌اند. قبول این رویداد برای این سربازان که خود را افرادی میهن پرست و شجاع و نوع دوست می‌دانستند آنچنان دردناک و التهاب آور بود که نه تنها واقعه گریز از صحنه نبرد را به کلی فراموش می‌کردند بلکه گاهی نیز اسم و هویت خویش را دیگر به خاطر نمی‌آوردند. گویی که این سربازان گریز پا به خود تلقین کرده بودند: «شخصی که مرتکب این عمل زشت و شرم آور شده است من نبوده ام. من حتی هویت این شخص را هم نمی‌دانم».

در جریان روان درمانی (معالجات روانی) خاطره سرکوب شده فرار از جبهه جنگ، رفته‌رفته در این سربازان بیدار می‌شد و با بصیرت یافتن به این رویداد و علل تعارض‌های خود اغلب شفا می‌یافتند.

قلمرو عمل مکانیزم سرکوبی را فرهنگ و سنن جامعه تعیین می‌کند. عموماً تمایلات و انگیزه‌هایی سرکوب می‌شوند که به احساس گناه و شرمندگی یک فرد بیانجامد. به همین دلیل است که هوس‌ها و تخیلات جنسی کاندیداهای خوبی برای سرکوبی به شمار می‌روند.

مکانیزم سرکوبی گرچه وسیله متداولی است برای حصول سازگاری و پرهیز از تنش و اضطراب، مع الوصف انگیزه‌های متعارض و اضطراب آور آدمی گاهی باید به کمک مکانیزم‌های دفاعی دیگر تکمیل و تقویت شود از جمله به کمک مکانیزم واکنش متقابل.

واکنش متقابل

سرکوبی انگیزه‌های نیرومند و مضطرب‌کننده گاهی با انگیزه‌ها و اعمالی همراه می‌شود که نقطه مقابل انگیزه سرکوب شده به نظر می‌رسد. این مکانیزم سازگاری را واکنش متقابل نام نهاده‌اند. و این معنی را می‌رساند که اشخاصی برای حل تعارض‌های روانی و حفظ آرامش خود علاوه بر سرکوبی و انکار تمایلات نگران‌کننده درست بر عکس آن نیز عمل می‌کنند. این در ظاهر تاکتیک مؤثری است. ما نه تنها منکر تمایلاتی در خود می‌شویم که مغایر با حفظ عزت نفس و موازین اخلاقی و انتظارت جامعه است، بلکه بر مبنای آنچه که ‌در جهت تأیید و خواست جامعه نیز هست عمل می‌کنیم و بدین طریق خود را از مظان اتهام و شرمساری به دور نگه می‌داریم.

مکانیزم واکنش متقابل در رفتار کسی که واقعاً می‌ترسد ولی وانمود می‌کند که نمی‌ترسد مصداق پیدا می‌کند. سوت زدن در تاریکی شب نوعی واکنش متقابل است زیرا سوت زننده ترس و نگرانی خود را با این عمل که در ظاهر مبین بی‌اعتنایی و خونسردی اوست کاهش می‌دهد. ضمناً نباید واکنش متقابل را با خدعه و ریا اشتباه کنیم. چون در ریاکاری قصد و عمد هست و حال آنکه واکنش متقابل، مثل سایر مکانیزم‌های دفاعی، اصولاً ناهوشیارانه و غیر عمد به کار گرفته می‌شود.

مکانیزم واکنش متقابل در حیوانات نیز مشاهده شده است. در یک تحقیق آزمایشگاهی ماورر (O.H.Mowrer) تعدادی موش را به ترتیب در جعبه مخصوصی که کف آن را مشبکی از سیم‌های برق پوشانده بود قرار داد. او به موش‌ها شوک برقی ملایمی می‌داد که به تدریج قوی‌تر می‌شد.

موش‌ها می‌توانستند با فشردن رکابی که در انتهای جعبه نصب شده بود جریان برق را قطع کنند. با افزایش تدریجی نیروی برق، موش‌ها به تلاش می‌افتادند و از روی تصادف رکاب انتهای جعبه را لمس می‌کردند و برق قطع می‌شد. کافی بود چند مرتبه‌ای این وضع تکرار شود تا همه موش‌ها یاد بگیرند که فوری با فشردن رکاب به جریان برق پایان دهند.

وقتی این عمل را موش‌ها خوب یاد گرفتند و عادت کردند که در اثر درد و اضطراب ناشی از شوک برقی به رکاب فشار آورند، به خود رکاب نیز جریان برق متصل شد. در نتیجه با لمس کردن آن موش‌ها می‌توانستند شوکه شوند.

مراحل بعدی آزمایش نتایج جالبی به دست داد. وقتی نیروی شوک کف جعبه شدت بیشتری می‌گرفت غالب موش‌ها به انتهای دیگر جعبه در نقطه مقابل رکاب می‌رفتند. رفتار بیهوده‌ای که تأثیری در قطع شوک نداشت. این طور به نظر می‌آمد که این موش‌ها از روی عادت قبلی می‌خواستند به طرف رکاب بروند و برای رهایی از شوک آن را فشار دهند ولی بالعکس از آن فاصله می‌گرفتند تا خود را از انجام عملی که مطلوب ولی آزار دهنده بود در امان بدارند.

رفتار موش‌ها شبیه رفتار کسی بود که بر خلاف میل و هوس واقعی ولی اضطراب‌آور خود عمل می‌کند. می‌توانیم حدس بزنیم که موش‌ها از نزدیک شدن به رکاب اجتناب می‌کردند تا دچار «وسوسه» فشردن رکاب برق‌دار نشوند چون به این کار عادت کرده بودند.

مکانیزم واکنش متقابل بیشتر در رابطه با انگیزه‌های ضد اجتماعی و اعمالی که به فسق و فجور موصوف شده‌اند به کار گرفته می‌شود. در مقابل این نوع تعارض‌های روانی، برخلاف یک میل ضد اجتماعی عمل نمودن به انکار و سرکوبی آن میل کمک می‌کند. مضافاً به اینکه بر خلاف یک میل قبیح و سخیف عمل نمودن رفتاری ملیح و ظریف نیز جلوه خواهد نمود.

مثلاً کسی که در باطن به گناه یا فسقی تمایل دارد اگر ضمن انکار این شهوات، برعکس آن نیز عمل کند و گناهکاران و فاسقان را دائم هدف زخم زبان و سرزنش خود قرار دهد نه تنها از مظان اتهام مصون خواهد ماند بلکه به خاطر مبارزه با فسق و فجور از پاداشی هم محتملاً بهره خواهد برد. در جامعه‌ای که در آن  بازار خدعه و ریا داغ  است، زمینه برای کاربرد مکانیزم واکنش متقابل مساعد به نظر می‌رسد.

جاهل کلاه مخملی که در باطن آدمی جبون و ترسو است ولی در میان همقطاران خود چاقو به دست می‌گیرد و فریاد میکشد و نفسکش  طلب میکند، مادری که تنفر خود را از بچهاش با محبت زیاد از حد پنهان می‌کند،‌ هر دو محتملاً واکنش متقابل  نشان می‌دهند و خصلتی را از خود و دیگران پنهان نگه می‌دارند که برای آنان  نگران کننده است.

مفهوم واکنش متقابل همچون تیغ دو لبه‌ای می‌ماند که با آن هر نوع انگیزه‌ای را به رفتار اشخاص می‌توان نسبت داد و اشکال کار هم در همین جا است. این مفهوم  می‌تواند در افراد نوعی بدبینی و تردید نسبت به انگیزه‌ها و رفتار دیگران به وجود آورد و در نظرشان شجاعت حمل بر ترس و محبت حمل بر نفرت و پارسایی حمل بر خباثت بشود. ولی هر عابد و پارسایی گناهکار پنهانی نیست و هر مرد شجاعی در باطن بزدل و ترسو نیست. فقط گاهی اوقات این طور است و تشخیص آن بر اساس اطلاعات کلی کار بسیار مشکلی است. یک نشانه گویای واکنش متقابل شدت و حدت رفتار و تعصب زیاد در افکار و اعمال کسانی است که ناخودآگاه این مکانیزم را به کار می‌برند.

موضع گیری شدید اخلاقی، مهربانی و محبت مفرط، تهور و شجاعت احمقانه، تعظیم و تکریم دائم، امساک و خویشتن داری زیاد از حد می‌توانند ناشی از واکنش متقابل باشند.

قبل از آنکه بتوانیم شدت احساس و رفتار کسی را به واکنش متقابل نسبت بدهیم باید درباره او و سوابقش و چگونگی بروز رفتار مورد بحث اطلاعات کافی در اختیار داشته باشیم.

 

دلیل تراشی

انسان همواره می‌کوشد رفتار و گفتار خود را موجه و عقلایی جلوه دهد و دنیای اطراف خود را به صورت منظم و منطقی درک کند و معنی تجربیات و چگونگی حالات خود را بفهمد. دلیل تراشی وسیله‌ای است که به یاری آن انسان انگیزه‌ها و رفتار خود را معقول و موجه جلوه می‌دهد، انسانی که باید در یک محیط اجتماعی زندگی کند و رفتار و افکار او را سایر انسان‌ها نیز بفهمند و بپسندند. به زبانی دیگر انسان با دلیل تراشی دل خود را خوش و هیجان خود را آرام می‌کند.

دلیل تراشی یک فرایند منطقی و مستدل نیست. خاصیت اصلی این مکانیزم دفاعی آن است که به اتکای آن افراد می‌توانند برای انگیزه‌ها  و اعمال خود دلیل خوب و موجه و مردم پسند ارائه نمایند و یا بهتر بگوییم بتراشند و به این وسیله ماهیت واقعی انگیزه‌های  خود را از خویشتن و از دیگران بپوشانند.

وقتی انسان دچار تعارض‌های روانی می‌شود؛ برای رفع این تعارض‌ها احساس و تمایلات خود را به گونه‌ای توضیح خواهد داد که حیثیت و آبروی او حفظ گردد و آدمی منصف و معقول و منطقی جلوه کند. این تاکتیک در ضمن او را از اضطراب و ناراحتی نیز می‌رهاند. هدف دلیل تراشی هم در حقیقت کاهش تنش و اضطراب است و آن انواع مختلف دارد:

وقتی افراد در کاری شکست می‌خورند و یا مرتکب عملی قبیح و نکوهیده می‌شوند  به عذرتراشی و بهانه جویی توسل می‌جویند. فی المثل دانشجو دلیل مردودی خود را در امتحان مشکل بودن سؤالات معرفی می‌کند. شهروندی که در پرداخت مالیات به دولت تقلب کرده است با خود استدلال می‌کند که «دستگاه دولت فاسد است و پول مرا به هر حال حیف و میل خواهد کرد. از این گذشته کی به دولت مالیات می‌دهد که من بدهم. همه سر دولت شیره می‌مالند».

حکایت گربه‌ای که دستش به گوشت نمی‌رسید و میگفت «پیف بو می‌دهد» را همه شنیده‌اند. معادل‌های انسانی این گربه در جامعه فراوانند. بعضی کارمندان دولت هم پس از انفصال از پست سازمانی غالباً به ظاهر، اظهار خوشوقتی می‌کنند که راحت شده‌اند چون شغل پر دردسر و بی اجر و پاداشی را بر عهده داشته‌اند و در واقع مدت‌هاست که در انتظار این لحظه بوده‌اند. گاهی هم وقتی افراد با اجبار درموقعیت‌های بدی قرار می‌گیرند یا تصمیمات غلطی اتخاذ می‌کنند، دلیل می‌آورند که چندان بد هم نیست. و در واقع خیلی هم از وضع خود و از تصمیمی که گرفته‌اند راضی هستند. با دلیل تراشی از یک چیز ناقص و بد یک چیز کامل و خوب درست می‌کنند.

البته این دلیل تراشی‌ها از لحاظ علمی درست نیستند ولی اینها دلایلی است که برای توجیه کردن چیزهایی که برجسته و ممتاز نیست به کار برده می‌شود. این نوع افراد دلیل می‌آورند که ممتاز و برجسته و متعالی نبودن عیبی نیست و از این بابت کسی نباید افسرده شود. با حربه هر چیزی متعادل آن خوب است کم مایگان زندگی را به کام خود شیرین و سازگار می‌سازند.

در دلیل تراشی معمولاً به دلیل قناعت نمی‌شود. از پیوند رشته استدلال‌های مشابه و مرتبط، انسان موضع و سپر محکمی برای موجه جلوه دادن افکار و اعمال خود می‌سازد که به آسانی قابل نفوذ و آسیب نیست. در این موضع دفاعی اگر دلیل ما قابل قبول نبود و رد شد، دلیل دیگری جای آن را بدون وقفه پر می‌کند. اگر یک نوع دلیل تراشی کافی نبود به نوع دیگری توسل جسته می‌شود.

ریشه مکانیزم دلیل تراشی را باید در تعارض‌هایی جستجو نمود که جامعه با ضوابط و امر و نهی‌های ضد و نقیضی به افراد خود تحمیل می‌کند. از یک سو افراد عملاً به رقابت و برتری جویی تشویق می‌شوند و از سوی دیگر به آنان درس برادری و برابری داده می‌شود. از یک سو به افراد قدرتمند و صاحب نفوذ با دیده تحسین و احترام نگریسته می‌شود و از سوی دیگر می‌گویند درویش صفت و متواضع باش. از یک سو تجمل و ثروت را می‌ستایند و از سوی دیگر قناعت و امساک را. انسان گرفتار در این تور تناقضات اجتماعی و تعارض‌های انگیزش می‌کوشد تا برای دفاع از خویشتن به دلیل‌تراشی روی آورد و رفتار خود را در رابطه با دیگران توجیه نماید. به ناچار به آن دلایلی استناد می‌جوید که بیشتر جوابگوی نیاز و عواطف او باشد. در این رهگذر که استدلال و منطق در خدمت هدفی غیرمنطقی قرار داده می‌شود، یعنی هدف خود حرمتی و خود توجیهی و بازیافتن آرامش درونی، انسان در معرض خطر بزرگ تری قرار می‌گیرد و بهای سازگاری موقتی را به قیمت درگیری بزرگ تری در شبکه استدلال‌های غلط و مغرضانه و غیر واقعی می‌پردازد. تکیه زیاد بر دلیل تراشی و خیالات واهی آدمی را از حل واقع بینانه معضلات زندگی بازخواهد داشت که در حالات افراطی و حاد به اختلالات روانی منتهی خواهد شد.

انفصال

یک مکانیزم دفاعی برای حل تعارض‌های  روانی، انفصال ذهنی است. ذهن انسان تحت شرایطی قادر است دو فکر و مفهوم و معنی را که از لحاظ منطقی با یکدیگر متناقض هستند در کنار هم پذیرا گردد، بدون اینکه از این تناقض آگاه و ناراحت باشد. این پدیده نوعی تفکیک و انفصال ذهنی نامیده می‌شود یعنی بخشی از محتویات ذهنی آدمی اعم از افکار و عواطف و احساسات از بخش دیگری که با آن در تضاد است به گونه‌ای جدا و منفصل می‌گردد که دیگر تضاد و تعارض حس نمی‌شود.

نمونه بارز این انفصال ذهنی نامه عجیبی است که از طرف یکی از مخالفین عمل تشریح به یک روان پزشک محقق نوشته شده است. این روان پزشک درباره تحقیقات خود گزارشی در یکی از نشریات علمی منتشر کرده بود که در آن آمده بود که در جریان بررسی‌های آزمایشگاهی خود تعدادی گربه را در معرض شوک برقی قرار داده بود.

«من در شگفتم که فرد تحصیل کرده‌ای چون شما حاضر است این چنین در قعر پلیدی فرو رود که گربه‌های  نحیف و بیچاره را در جستجوی راه علاجی برای معتادین به الکل شکنجه دهد… در عوض… چرا این مستان لایعقل را شکنجه نمی‌دهید… اگر معتادین مردمی سست  عنصر و بی اراده هستند جهان بدون آنان مکان بهتری خواهد بود. آرزوی من این است که با این عمل خود شکنجه‌ای را حس کنید که از آنچه بر سر این حیوانات کوچک آورده‌اید هزاران بار شدیدتر باشد… من خوشحالم از اینکه یک فرد معمولی هستم… با وجدانی پاک و روشن و واقف به اینکه هرگز موجود زنده‌ای را آزار نداده‌ام.»

در این مکانیزم انفصال ذهنی می‌بینیم که عمل شکنجه در این جا مقبول است و در جای دیگر مطرود. شکنجه مستان خوب است و شکنجه حیوانات بد. «ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند/ بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست». مسلمانی که مال مسلمان دیگری را به زور می‌برد به یاری مکانیزم انفصال هیچ تعارض و تناقضی در رفتار خود حس نمی‌کند.

یک شکل رایج این پدیده ذهنی، انتزاعی فکر کردن زیاده از حد درباره مسائلی است که جنبه‌های عاطفی آن ممکن است برای انسان اضطراب انگیز و ناراحت کننده باشد. مثلاً شیمی‌دانی که در کشفیات مربوط به  جنگ‌های شیمیایی دست داشته است سعی می‌کند به قضیه از دیدگاه صرفاً علمی نگاه کند و اثرات ویران‌گر آن را در میدان‌های نبرد و در زندگی مردم غیر نظامی نادیده انگارد.

استبعادی ندارد که میر غضب‌های قدیم و شکنجه‌گران جدید نیز برای رهایی از تعارض‌های  روانی خود به نوعی انفصال ذهنی توسل جسته باشند. همان بازجویی که ساعت‌های متمادی از وقت خود را در روز صرف شکنجه و آزار افراد نموده است شب هنگام در کنار دوستان و خویشاوندان رفتاری عادی از خود نشان می‌دهد و احتمالاً از تماشای یک فیلم تراژدیک اندوهگین می‌شود و یا شکسته شدن پای دخترش را نمی‌تواند تحمل کند. تعارض‌های ناشی از ایفای نقش‌های متضاد به یاری انفصال ذهنی تا حدودی قابل تحمل خواهد شد. به احتمال قوی شکنجه‌گران برای حصول سازگاری و حل تعارض‌های روانی خود از مکانیزم‌های دفاعی مختلفی استفاده می‌کنند. به ویژه دلیل‌تراشی و فرافکنی. این افراد به هزار و یک دلیل خود را قانع کرده که مخالفین سیاسی همه از یک قماش و همه افرادی گمراه و متعصب و خطرناک به حال جامعه هستند و باید ریشه کن شوند. این طرز تفکر مطمئناً به شکنجه‌گران تلقین می‌شود. و آنان نیز این دلیل تراشی‌های حاضر و آماده را برای رهایی از فشار وجدان و کشمکش‌های روانی به راحتی پذیرا می‌شوند. البته شکنجه‌گران «سادیست» که از آزار دیگران لذت می‌برند نه در خود تعارضی حس می‌کنند و نه نیازی به دلیل تراشی و انفصال ذهنی خواهند داشت.

پدیده‌های «دوگانگی شخصیت» و «نسیان هویت» با پدیده انفصال ذهنی بی ارتباط به نظر نمی‌آید. در حقیقت محتوی ذهنی آدمی به همان گونه که می‌تواند با یکدیگر تداعی و متصل شود تحت شرایطی نیز می‌تواند از یکدیگر منفصل و جدا گردد و این خاصیت ذهنی می‌تواند افراد را از گزند تناقض‌گویی مصون بدارد.

 

فرافکنی   

یک تاکتیک بدیهی برای خلاصی از اضطراب و دلهره‌ای که افراد در مورد انگیزه‌ها و رفتار خود حس می‌کنند این است که انگیزه‌های خود را به دیگران نسبت دهند. در واقع مکانیزم فرافکنی اصطلاح دقیق‌تری است برای مفهوم قیاس به نفس که همه با آن آشنا هستیم. تهمت زدن هم اصطلاح دیگری است که در این رابطه به کار برده می‌شود. در قیاس به نفس و فرافکنی انسان فکر می‌کند که انگیزه‌ها و تمایلات و خصلت‌های اضطراب انگیز او در دیگران نیز وجود دارد و دیگران نیز از این حیث شبیه او هستند. این فکر و گمان او را تسلی می‌دهد و از التهاب و تنش او می‌کاهد. «کافر همه را به کیش خود پندارد»، شهروندی که در پرداخت مالیات و عوارض شهری تقلب می‌کرد، برای اینکه از این عمل خود ناراحت نشود، به خود تلقین می‌نمود که همه شهروندان تقلب می‌کنند. گران‌فروش سر کوچه نیز وجدان ناراحت خود را با مکانیزم فرافکنی آرامش می‌دهد. معتادین به الکل و مواد مخدر همیشه اصرار دارند که دوستانشان به آنها بپیوندند و به احترام مجلس لبی تر کنند و پکی بزنند و این برای معتاد رفتاری آرامش بخش است؛ چون خود را متقاعد می‌سازد که او با سایرین فرقی ندارد و همه مثل او از این کار لذت می‌برند، منتها وسیله‌اش را ندارند.

یک تحقیق میدانی در بین تعدادی از دانشجویان نشان می‌دهد که فرافکنی در میان جوانان در مقیاس محسوسی وجود داشت و دیگر اینکه مکانیزم فرافکنی در رابطه با انگیزه‌ها و صفاتی صورت می‌گیرد که دانشجویان یا بدان وقوف ندارند و یا آنها را در خود نمی‌پذیرند. مکانیزم فرافکنی در مواردی که شکست و ناکامی شخصی مطرح است بیشتر به کار گرفته می‌شود. به حکایت این دانشجوی ناکام گوش کنید:

دانشجوی سال چهارم دانشکده‌ای به دلیل اینکه معدل دروس او به حد نصاب نرسیده بود طبق مقررات از دریافت لیسانس محروم مانده بود. این دانشجو در طول چهار سالی که مرتب نمره‌های ضعیف می‌گرفت دائم استادان خود را به سخت گیری و بی‌دقتی در طرح سؤالات امتحان متهم می‌کرد. او از آنها به کرات به رئیس دانشکده شکایت کرده بود. وقتی شکایات او را رئیس دانشکده بی‌اساس اعلام کرد، متقاعد شد که رئیس دانشکده نیز با او بد است و مانع فارغ التحصیل شدن او می‌گردد. شکایت او از رئیس دانشکده به معاون آموزشی دانشگاه و همچنین به رئیس دانشگاه به بررسی کاملی از وضع تحصیلی او منجر شد و مجدداً معلوم گردید که او دانشجویی ضعیف و بی انضباط است و مطلقاً هیچ گونه ظلمی از جانب هیچ کس در حق او اعمال نشده است. به یاری این مکانیزم دفاعی و اصرار به اینکه سایرین مسئول شکست او هستند، این دانشجو خود را از اضطراب قبول نارسایی شخصی و شکست مصون داشته بود.

متأسفانه این گونه رفتارهای دفاعی می‌تواند در کسانی که مستعد آن هستند تدریجاً به هذیان و خیال تبدیل شود. هذیان و خیال اعتقاد و باوری آنچنان بی اساس و دور از حقیقت است که بی‌اساس بودن آن بر هیچ عقل سلیمی پوشیده نیست و ضمناً با هیچ منطق و استدلالی نیز نمی‌توان آن را سست و متزلزل نمود.

قضیه‌ای که در زیر وصف آن آمده از پرونده‌های یک درمانگاه روانی استخراج و خلاصه شده است. در بررسی این ماجرا می‌بینیم چگونه مکانیزم‌های دفاعی فرافکنی و دلیل تراشی که در سازگاری اشخاص عادی و بهنجار نیز به کار می‌آید در مورد یک دانشجوی دانشگاه به اختلال روانی «هذیان گزند» تبدیل شده است.

ناصر در سال‌های دبیرستان به عنوان یک ورزشکار برجسته دوومیدانی شهرت یافته بود و با این امید که در آینده بتواند موفقیت‌های بزرگی به عنوان یک دونده ممتاز به دست آورد وارد دانشکده شد. ولی با یک سلسله بدشانسی‌های ناراحت کننده روبرو گردید. صدمات و آسیب‌های مکرر، او را از شرکت در مسابقات باز می‌داشت  و یا اینکه مانع می‌شد که قدرت واقعی خود را بروز دهد. از این گذشته او برادر بزرگ‌تری داشت که هم در مسابقات قهرمانی و هم در تحصیلات و تحقیقات از او درخشان تر بود. ناصر گرچه ورزشکار خوبی بود ولی همیشه گوشه‌گیر بود و رفتاری غیردوستانه داشت و نسبت به مقاصد و اعمال دیگران ظنین به نظر می‌رسید. بیماری هذیان او در سال چهارم دانشکده شروع شد. ابتدا شِکوه سر داد که حالش خوب نیست و احساس دل به هم خوردگی می‌کند. پس از چندی اظهار نمود که کسی می‌خواهد او را مسموم کند. هذیان و خیال او معطوف به انجمن‌های دانشجویی شد که او در آن عضویت نداشت. او می‌گفت که اعضای انجمن در غذای او سم می‌ریزند و وقتی وارد رستوران دانشگاه می‌شود دانشجویان به پیش خدمت‌های رستوران با ایما و اشاره علامت می‌دهند که اوست که باید در غذایش سم ریخته شود. مدتی که از این ماجرا گذشت، ناصر بالاخره به شهر دیگری فرار می‌کند تا از گزند و آسیب دانشجویان در امان بماند. رفتار عجیب و غیر عادی او باعث شد که برای معالجه به مرکز روان شناسی بالینی راهنمایی شود.

در پیدایش هذیان و خیال ناصر دو مکانیزم دفاعی دیده می‌شود. از یک سو او عدم موفقیت‌های ورزشی خود را به بیماری و کسالت و صدمات مکرر نسبت می‌دهد. این نوع تمارض خود نوعی  بهانه جویی و دلیل تراشی می‌تواند تلقی شود. از سوی دیگر بیماری و کسالت خود را نیز ناشی از مسمومیت غذایی می‌داند. تمارض کردن و به دیگران سوءظن داشتن همه از نوع دلیل تراشی‌هایی بود که ناکامی‌های این جوان را قابل تحمل می‌نمود و در حصول سازگاری موقتی او مؤثر واقع می‌شد. علاوه بر این مکانیزم فرافکنی نیز در رفتار وی مشهود بود. برای سالیان دراز او نسبت به دیگران بازخورد و طرز تفکر خصمانه و پر از سوءظنی داشته و معتقد بوده است که دیگران با او دشمنی دارند و در فکر آزار و اذیت او هستند. همچنان که قبلاً نیز اشاره شد این مکانیزم‌های دفاعی در اشخاص سالم و متعادل نیز ملاحظه می‌شود. در مورد این جوان ما می‌بینیم که دلیل‌تراشی او تلاشی است برای توجیه شکست او در مسابقات ورزشی. او که از ناکامی‌های خود در میدان ورزش ملول و افسرده شده بود سعی می‌کرد مسئولیت شکست خود را به گردن دیگران بیاندازد و از این راه حیثیت و آرامش خود را حفظ کند.

در عین حال ما یک تغییر کیفی در رفتار او مشاهده می‌کنیم. هذیان فکری او از حالت یک دلیل تراشی معمولی خارج است. بیماری هذیان گزند او را چگونه می‌توانیم توضیح دهیم؟ آیا همه کسانی که از مکانیزم‌های دفاعی دلیل تراشی و فرافکنی برای سازگاری خود استفاده می‌کنند دچار هذیان و خیال می‌شوند؟ مسلماً نه، پس چه خصوصیات و عواملی باعث شده است که مکانیزم‌های عادی سازگاری به صورت بیماری و اختلالات روانی درآید؟ بدون اینکه بخواهیم در اینجا وارد بحث در مفهوم بیماری و اختلالات روانی شویم، باید بگوییم که مسلماً، در شخصیت این جوان، سستی‌ها و زمینه‌های مساعد روانی برای این نوع اختلالات رفتاری نابهنجار و بیمارگونه وجود داشته است. شاید او در درک و فهم رفتار و انگیزه‌های دیگران ناتوان و نسبت به اعمال و حالات خود فاقد بینش و شناخت کافی بوده است. احتمالاً عوامل ارثی و فیزیولوژیک نیز در بروز بیماری او مؤثر بوده است. به اعتقاد بسیاری از روان شناسان بین عقل و جنون حد و مرز مشخصی موجود نیست. نکته مهم این است که «هذیان گزند» این جوان پدیده‌ای مرموز و غیر عادی نیست و می‌توان آن را نوعی مکانیزم دفاعی دانست که در حد افراط به کار برده شده است. ناصر با خود فکر می‌کند که همه با او بد هستند و همه می‌خواهند او را مسموم کنند؛ گرچه ارتباط او با دنیای واقعیات قطع می‌شود و این رفتار عواقب وخیمی برای او خواهد داشت، مع‌ذلک این طرز تفکر تنش و اضطراب او را کاهش می‌دهد و از این دیدگاه رفتار او چندان بدون منطق و دلیل نیست.

 

جلب توجه

توجه دیگران را به خود جلب نمودن از بدوی‌ترین مکانیزم‌های دفاعی به شمار می‌رود و به همین دلیل نیز در میان کودکان و نوجوانان رواج بیشتری دارد. از آنجا که ادامه حیات کودک به اراده و حمایت اعضای بزرگ خانواده او بستگی دارد مکانیزم جلب توجه در سازگاری او نقش مهمی ایفا می‌کند. کودک بی‌زبان و درمانده ابتدا باید توجه دیگران را به خود جلب کند تا آنان بتوانند به نیازهای او پاسخ دهند. گریه و زاری اولین مکانیزم جلب توجه در کودک و نوزاد است. کودک با گریه کردن و سر و صدا به راه انداختن چیزهایی را که لازم دارد معمولاً به دست می‌آورد. بعدها به تدریج می‌آموزد که جز گریه کردن با رفتارهای دیگری نیز می‌تواند توجه دیگران را به خود جلب کند. از جمله صدا زدن، سؤال کردن، بر سر راه این و آن قرار گرفتن، حرکات عجیب کردن، ناز و کرشمه آمدن، لج بازی کردن و غیره.

نوجوانان و بزرگ سالان نیز از تکیه بر این مکانیزم سازگاری مبری نیستند. مکانیزم جلب توجه به ویژه در رفتار کسانی که از تنهایی و بی اعتنایی دیگران آزرده و رنجور می‌شوند کاملاً مشهود است. طرز لباس و آرایش و صحبت خانم‌ها و آقایان و حرکات و اطوار آنان غالباً از انگیزه جلب توجه و همبستگی و گریز از احساس تنهایی و تحقیر نشأت می‌گیرد. شلوغ کردن سر کلاس، سؤال پیچ کردن معلم، شوخی کردن و دلقک بازی در میان جمع نیز از همین قماش رفتار است.

 

جبران

شخصیت انسان پیچیده، چند بعدی و صفات و خصال او گوناگون و نقاط ضعف و قدرت او زیاد است. وقتی انسان در کاری شکست می‌خورد  و خود را در برابر مشکلات و مصائب زندگی ناتوان و ناکام می‌یابد از دو راه می‌کوشد تا شکست و ناکامی خود را جبران کند: از راه جبران مستقیم و از راه جبران غیر مستقیم.

در جبران مستقیم انسان در همان زمینه‌ای که با شکست و ناکامی روبرو بوده است؛ آنچنان بر تلاش و کوشش خود می‌افزاید تا تلافی شکست خود را بنماید و به هدف مورد نظر خود برسد. و یا اینکه در همان زمینه‌ای که فعالیت می‌نموده هدف‌های مشابهی را جانشین هدفی می‌نماید که از دسترس آن خارج مانده است. نمونه‌های بی‌شماری از این نوع مکانیزم‌های جبرانی را می‌توانیم بیاوریم. حتماً دانش آموزانی را می‌شناسید که از هوش و ذکاوت زیادی برخوردار نیستند ولی با پشتکار زیاد در میان شاگردان زبده کلاس خود قرار می‌گیرند. اضطراب شکست و عقب ماندگی در امور درسی تلاش آنان را برای پیروزی مضاعف می‌کند و در واقع با پشتکار و جدیت بیشتر کمبود هوش و استعداد خود را جبران می‌نمایند. البته هر نقطه ضعفی، از جمله کمبود هوش و استعداد را انسان تا حدودی می‌تواند جبران کند. این به زمینه فعالیت و ضوابط سنجش موفقیت بستگی خواهد داشت.

در جبران مستقیم به ویژه سعی و کوشش است که گاه از حد متعادل خارج می‌شود و احتمال پیروزی و جبران شکست را بالا می‌برد. مکانیزم جبران در بهبود استعداد و ظرفیت‌های ذاتی انسان تأثیری ندارد.

مکانیزم جبران را در داستان فرامرز که دانشجوی این نویسنده بود ملاحظه کنید:

فرامرز در ردیف اول کلاس می‌نشست و همیشه کیف چرمی بزرگی به همراه داشت که در آن انواع کتاب و نشریات را حمل می‌کرد. سر کلاس مرتب یادداشت برمی‌داشت و بیش از همه دانشجویان سؤال می‌کرد. سؤالات او اغلب مبهم و پیچیده به نظر می‌آمد و وقتی از او خواسته می‌شد که درباره سؤال خود توضیح بدهد از تفهیم منظور خود اغلب عاجز می‌ماند. ولی رفتار او به هر حال جلب توجه می‌کرد و همه می‌پنداشتند که او از جوانی کتاب خوانده و فعال است. در امتحان میان ترم ورقه امتحانی فرامرز بسیار ضعیف و چنین نتیجه‌ای کاملاً غیر منتظره بود. وقتی در این باره از او سؤال شد توضیح داد که تا شب قبل از امتحان سرگرم ویراستن کتابی بود که می‌بایستی تا موعد ضرب الاجل، که با زمان اجرای امتحانات تقارن یافته بود، به پایان رسد. او اصرار ورزید که برای جبران نمره ضعیفی که در امتحان کتبی گرفته بود درباره موضوعی تحقیق و نتیجه را در کلاس به صورت کنفرانس ارائه دهد. با پیشنهاد او موافقت شد ولی کنفرانس او موفقیت آمیز نبود و آنچنان تناقض گویی کرد و مورد سؤال دانشجویان قرار گرفت که با اعتراض میز کنفرانس را ترک و به جای خود مراجعت نمود. فرامرز حاضر نبود یا نمی‌توانست بیشتر سؤالات را جواب دهد و معتقد بود که سطح کنفرانس برای فهم دانشجویان بالا بود.

او اصلاً خود را از تک و تا نمی‌انداخت و در خارج از کلاس هم همیشه مشغول به نظر می‌رسید و در فعالیت‌های گوناگون دانشکده شرکت داشت. امتحان نهایی او نیز خوب نبود و نمره مردودی گرفت. حرکات و اطوار شبه روشنفکرانه وی ظاهراً هر ناظر ناواردی را قانع می‌کرد که او دارای هوش و درایت زیادی است. او در ظاهر خود را نیز قانع کرده بود که چنین است و دائم فضل فروشی می‌کرد. این جوان حاضر نبود ضعف و محدودیت‌های درسی خود را بپذیرد و با تلاش زیاد و تمرکز فکر و انرژی خود در فعالیت‌های جنبی سعی می‌کرد جبران ناکامی‌های درسی خود را بنماید و از تنش و اضطراب خود بکاهد. اقدام به ویراستن و تصحیح اغلاط نوشته‌های دیگران ضمناً به او فرصتی می‌داد تا در موفقیت دیگران شریک شده و تا حدودی نیاز خود را برای نوشتن و انتشار دادن تأمین کند.

در جبران غیر مستقیم، رفتار و خصوصیاتی که منبع اضطراب و نگرانی شده‌اند، به عوض آن که تأکید و تقویت شوند تا به نتیجه برسند(مثل درس خواندن بیشتر برای دانش‌آموز متوسط و یا تمرین بیشتر برای ورزشکار نحیف)، جای خود را به رفتار و خصوصیاتی دیگر که می‌توانند موفقیت آمیز و ارضاکننده باشند می‌دهند. نوجوان دانش‌آموزی که به خاطر ضعف جسمانی در میدان ورزش کامیاب نمی‌شود به درس و کتاب روی می‌آورد و از این راه جبران ناکامی خود را در امر ورزش می‌نماید (ناکامی در ورزش در یک سطح عمیق‌تر یعنی ناکامی در ارضای انگیزه‌های اجتماعی، از جمله کسب شهرت، حیثیت و منزلت) و یا بالعکس دانش‌آموزی که فاقد هوش و استعداد کافی است به ورزش و فعالیت‌های بدنی روی می‌آورد و ناکامی‌های علمی خود را در ورزش جبران می‌کند. در مکانیزم دفاعی جبران غیر مستقیم (که جبران جابجا نیز گفته می‌شود) افراد فعالیت‌های خود را در زمینه‌هایی که ضعیف‌اند و احتمال ناکامی و احساس اضطراب در آن زیاد است متوقف و یا محدود می‌کنند و به کارهایی می‌پردازند که در آن توانایی و آمادگی بیشتری در خود حس می‌کنند.

در همه افراد بشر نقاط ضعف و قدرت فراوان است و هر فردی از طریق کوشش و خطا (یعنی رفتاری را آزمودن و نتیجه آن را سنجیدن) رفته رفته می‌آموزد که در چه کارهایی تواناست و از انجام چه کارهایی لذت می‌برد.

به تغییرات رفتاری عباس در زیر توجه کنید:

عباس دانش‌آموز کودنی بود که دو سال مردود شده و در فعالیت‌های درسی و جلب نظر دیگران هیچ گاه توفیقی پیدا نکرده بود. درس و امتحان همیشه برای او پر از تنش و التهاب بود. ولی چون از سایر دانش آموزان کلاس خود مسن تر و درشت‌تر بود، رفته‌رفته دریافت که فعالیت‌های بدنی به او احساس برتری و تسلط می‌دهد و توجه دیگران را به سوی او جلب می‌کند. طبیعی بود که عباس به سوی این نوع فعالیت‌های ارضا کننده گرویده شود. خوشبختانه با راهنمایی مربیان مدرسه رفتار جبرانی او در مسیر معقول و سازنده‌ای قرار گرفت و عباس ورزشکاری قهرمان از آب درآمد و رهبری چند گروه ورزشی را بر عهده گرفت. این رفتار جبرانی می‌توانست جهتی نامعقول و ضد اجتماعی پیدا کند و عباس جوانی خشن و لاابالی و احتمالاً بزهکار شود.

مکانیزم جبران در سازگاری انسان دو خاصیت دارد. یکی اینکه رفتار جبرانی تا اندازه‌ای انگیزه‌های کام نیافته اصلی را ارضا می‌کند. دوم اینکه رفتار جبرانی توجه دیگران را از معایب و عدم شایستگی‌ها به محاسن و شایستگی‌های افراد معطوف می‌دارد و در نتیجه افراد به لحاظ معایبی که دارند کمتر در معرض انتقاد و سرزنش قرار می‌گیرند. دانشجویی که شناگر زبده‌ای است و چند مدال قهرمانی نصیبش شده از اینکه نمره خوبی در درس ریاضی نگرفته است نه خودش از این بابت چندان ناراحت می‌شود و نه دیگران به او خرده خواهند گرفت. در حقیقت کسانی که در یک صفت و خصیصه برجسته و ممتاز هستند، صفات دیگر آنان نیز از نظر دیگران بهتر از آنچه که هست جلوه می‌کند. این پدیده را در ارزیابی اشخاص «اثر حاله» می‌گویند. مثلاً محصلی که در ریاضیات برجسته است، ورقه امتحان تاریخ و شیمی او را معلم بهتر از محصل معمولی دیگری که در همان سطح جواب گفته است ارزیابی می‌کند. به همین منوال کارمندی که خوش رو است و شخصیت جالبی دارد، پشتکار و صلاحیت تخصص او در کارش بهتر از آنچه که هست ارزیابی می‌شود.

جبران غیر مستقیم گاهی به اصطلاح کش پیدا می‌کند و رفتار و صفات دیگران را نیز در‌بر می‌گیرد. بدین معنی که افراد تحت شرایط خاصی ناکامی‌های خود را در کامیابی نزدیکانشان جبران می‌کنند و غیر مستقیم از پیروزی‌ها و کامجویی‌های آنان شاد و متمتع می‌شوند.

قضیه مجید که از پرونده‌های یک درمانگاه روانی استخراج شده این نوع جبران غیر مستقیم را به وضوح ترسیم می‌کند:

پدر مجید داروساز موفق و خودساخته‌ای بود که بدون تحصیلات دانشگاهی زندگی مرفه و خوبی برای خود و خانواده‌اش به راه انداخته بود. در طول عمر همواره آرزو داشت که یک پزشک بشود ولی هرگز به این آرزوی خود دست نیافت. از اوان کودکی مجید از طرف پدرش برای ورود به حرفه پزشکی در نظر گرفته شد. پس از پایان دروس پیش پزشکی که در آن درخششی از خود نشان نداده بود مجید به دانشکده پزشکی راه یافت ولی در نیم سال اول تحصیلی در دروس تشریح و شیمی رد شد. تحقیقات بعدی نشان داد که وی از حیث هوش و استعداد علمی در پنج درصد آخر کلاس خود قرار دارد.

از این گذشته علایق و دل بستگی‌های او شبیه پزشکان نبود. از نتیجه مصاحبه و آزمون‌های مختلف روان شناسی این طور برمی‌آمد که ذوق و استعداد او با رشته‌های بازرگانی و مشاغل آزاد بیشتر تناسب دارد. مردودی مجید در چند درس مهم پزشکی سبب اخراج او از دانشکده شد و شاید هم خیر و صلاح او در این کار بود. او در رشته مناسب دیگری به تحصیلات خود ادامه داد ولی تجدید سازگاری او به بهای اتلاف وقت و صرف هزینه زیاد تمام شد. و بهای دیگر اینکه در مجید نوعی احساس حقارت و بی کفایتی پدیدار شد که فائق آمدن بر آن کار آسانی نبود. وی اگر در تحصیل طب توفیق می‌یافت بی شک پدرش از این بابت «لذت نیابتی» می‌برد. لذت نیابتی لذتی است که از کامیابی و پیروزی دیگران نصیب انسان می‌شود. این خود نوعی جبران غیر مستقیم است (من در تحصیل پزشکی موفق نشدم ولی پسرم شد) که با مکانیزم همسان‌سازی یا تشبه بی ارتباط نیست.

البته لذت نیابتی را با شوق و شعفی که هر شخص وارسته و نیک نفسی از پیروزی و پیشرفت دیگران احساس می‌کند نباید اشتباه نمود. لذت نیابتی وقتی به انسان دست می‌دهد که ناکامی او در کامیابی شخص دیگری که به او نزدیک و شبیه است جبران گردد. پدر مجید آرزو داشت طبیب شود و این آرزو را سعی می‌کرد به وسیله پسرش جامه عمل بپوشاند.

ماجرای مجید را ما این روزها در بسیاری از خانواده‌های ایرانی مشاهده می‌کنیم. پدران و مادران نسل گذشته‌ای که خود فرصت تحصیلات عالیه نداشتند اینک ناخودآگاه محرومیت‌های تحصیلی خود را در فرزندان خود جبران می‌کنند و از پیشرفت و کامرانی آنان در امور تحصیلی لذت نیابتی می‌برند. متأسفانه اغلب به خاطر همین موضوع، دانشجویان ایرانی چه در دانشگاه‌های داخلی و چه در خارج به انتخاب رشته‌هایی از تحصیل ترغیب می‌شوند که با نیازهای جبرانی والدینشان بیشتر تناسب دارد تا با ذوق و استعداد خودشان. خواست و آرمان والدین چنانچه با استعداد و علایق فرزندان تطبیق کند بی شک به پیشرفت تحصیلی و سازگاری آنان کمک می‌کند و اگر تطبیق نکند و جنبه تحمیلی داشته باشد (البته ناهوشیارانه و به طور ناخودآگاه، چون والدین به ماهیت پیچیده انگیزه‌های خود وقوف ندارند) جز ناکامی و اضطراب و در مواردی افسردگی شدید و احساس حقارت در فرزندان حاصلی نخواهد داشت.

 

همسان سازی

همسان سازی را ما در رابطه با لذت نیابتی بر سبیل اشاره مطرح نمودیم. مراد از این اصطلاح نامأنوس(شاید تشبه اصطلاح مناسب تری باشد) این است که انسان گاهی از طریق همسان ساختن و تطبیق هویت خود با دیگران ناکامی‌های خود را جبران می‌کند. همسان‌سازی و تشبه مانند سایر مکانیزم‌های دفاعی در مقابله با ناکامی و اضطراب به کار گرفته می‌شود. مثل این می‌ماند که یک فرد هویت شخص و یا گروه و سازمانی را که از نظر وی حائز اهمیت و اعتبار است با هویت خود همانند و یکسان تلقی کند و به این وسیله خود را در حیثیت و اعتبار و فتوحات آنها شریک و سهیم کند. اشخاصی با مال و ثروت خود نیز همسان‌سازی و تطبیق هویت می‌کنند و از تصاحب خانه مسکونی بزرگ، اتومبیل قشنگ، البسه فاخر و زینت آلات احساس غرور نموده و اضطراب و تنش خود را با تفکر درباره اهمیت و ارزش این اموال و متعلقات تسکین می‌دهند. همسان‌سازی با ثروت و مال به ویژه در مورد کسانی که از احساس کمبودهای شخصی رنج می‌برند بی‌شباهت به رفتار جبرانی نیست.

گاهی هویت اشخاص آنچنان با هویت متعلقات و عناوین ایشان درآمیخته می‌شود که تشخیص یکی از دیگری دشوار و برای فرد جدایی از آن اضطراب انگیز خواهد بود. اضطراب انگیز به دلیل اینکه هویت و خودپنداری این اشخاص به طور غیر قابل تفکیکی با این مظاهر پرستیژ و منزلت اجتماعی همسان و مشابه شده است. شما شاید بارها شاهد این صحنه بوده‌اید که چگونه بعضی اشخاص با از دست دادن مقام، عناوین و اختیارات سازمانی خود به شدت ملول و افسرده می‌شوند. گویی که هویت ایشان به صفر رسیده و بخش مهمی از وجودشان را از دست داده‌اند.

در یادگیری تقلیدی نیز مکانیزم همسان سازی و خود را شبیه دیگران دانستن نقش اساسی دارد و از دوران کودکی شروع می‌شود. از آنجا که بسیاری از سازگاری‌های کودک به راهنمایی و مساعدت سایر بزرگان خانواده متکی می‌باشد کودک یاد می‌گیرد که صفات و خصوصیات بزرگان خانواده را از آن خود بداند و آن را تقلید کند. پسر عموماً خود را با پدر و دختر با مادر همسان می‌سازد. از دیدگاه پسر، دانش و قدرت پدر اوست که بسیاری از نیازهایش را بر آورده می‌کند. از ویژگی‌های ساده رفتار گرفته تا طرز تفکر و بازخوردهای اجتماعی عموماً بر مبنای مکانیزم همسان سازی شکل می‌گیرند. و بر همین مبناست که ما می‌توانیم شباهت‌های رفتاری و فکری بین پدر و پسر و دختر و مادر و سایر اعضای یک خانواده را توجیه کنیم. البته به جز والدین کسان دیگری نیز می‌توانند در نقش مدل و سرمشق در زندگی کودکان و نوجوانان ظاهر شوند و هدف  همسان سازی قرار گیرند.

همسان سازی گروهی نیز در میان مردم رواج فراوان دارد و در رفتار کسانی که به عضویت باشگاه‌ها و انجمن‌ها و کمیته‌ها و جمعیت‌های مختلف علمی، هنری، ادبی و سیاسی و مؤسسات اداری و صنعتی در می‌آیند کاملاً مشهود است. این افراد غالباً به این دلیل به این جمعیت‌ها و مؤسسات می‌پیوندند که اهداف و آرمان‌های فردی و انگیزه‌های همبستگی خود را ارضا کنند. ارزش عضویت در باشگاه‌ها و جمعیت‌های مختلف به اختصاصی بودن آنها بستگی دارد. هر اندازه شرایط ورود به آنها سخت و پرستیژ و اعتبار اجتماعی آنها بالاتر باشد عضویت درآنها ارضا کننده‌تر خواهد بود. یک دانش آموز با مدرسه‌ای که در آن درس می‌خواند، یک ورزشکار با باشگاهی که در آن عضویت دارد، یک کارمند با سازمانی که در آن استخدام شده است و یک خانم خانه‌دار با خانواده‌اش خود را همسان می‌سازد. احساس تعلق و همبستگی در حد متعارف آن شالوده خوبی است برای اشتراک مساعی و سازگاری اجتماعی. مع‌الوصف تکیه زیاد بر رفتار همسان سازی می‌تواند مبین پاره‌ای مشکلات و نارسایی‌های شخصی باشد. کسانی که زیاده از حد مشتاق عضویت در این و آن سازمان و جمعیت هستند و در هر نهضت و اقدام دسته جمعی مشارکت می‌نمایند و به افتخارات و پیروزی‌های دوستان و بستگان و گروه مرجع خود دائم مباهات می‌کنند، آموخته‌اند از مکانیزم‌های همسان سازی و جبران برای تأمین نیازهای اجتماعی و مقابله با ناکامی‌های احتمالی استفاده کنند.

البته فراموش نکنیم که این مکانیزم‌ها هوشیارانه و از روی عمد به کار گرفته نمی‌شوند. کسی نمی‌آید با خود بگوید من عضو فلان باشگاه خواهم شد تا به حیثیت و اعتبار اجتماعی من افزوده شود و احساس حقارت و عقب ماندگی من از میان برود، و یا اینکه در هر مجلس و محفلی از موقعیت و اعتبار پسر عموی خود که تاجر معروف و موفقی است صحبت خواهم کرد تا مردم فکر کنند که ما از خانواده اصیل و استخوان‌داری هستیم. همسان سازی مانند سایر مکانیزم‌های دفاعی به طور ناخودآگاه و در اثر تجربه و کوشش و خطا و به دلیل خاصیت تنش‌کاهی آن در شخصیت انسان منسجم می‌گردد.

در عین حال تشبه نابجا می‌تواند موجب ناسازگاری و رفتار ضد اجتماعی گردد. ادبیات فارسی پر از پند و اندرز در باب پرهیز از همنشینان بد است. در موارد زیادی سوء رفتار و بزهکاری جوانان زاییده همسان سازی نامطلوب با گروه‌ها و افرادی بوده است که خود سرمشق خوبی برای اجتماع نبوده‌اند. اینکه می‌گوییم تشبه نابجا و نامطلوب به آن معنی نیست که این مکانیزم نتوانسته است تنش و ناراحتی فرد را از میان ببرد و به او حیثیت و اعتبار بدهد. عضویت در باند سرقت اتومبیل و یا در گروه باج‌گیران از کسبه محل از لحاظ فرد تنش‌کاه ولی از لحاظ جامعه مشکل‌ساز خواهد بود.

پدرانی که مدل‌های مناسبی برای رفتار فرزندان خود نیستند، درآنها زمینه روانی مساعدی برای ناسازگاری و رفتار ضد اجتماعی فراهم می‌سازند. در غیاب پدر (به علت مرگ یا طلاق و یا تماس محدود) پسر ممکن است مادر خود را سرمشق قرار دهد و به جای پدر به او تشبه جوید که در نتیجه بعضی خصوصیات زنانگی در رفتار و حالات او پیدا خواهد شد و چه بسا بعدها به خاطر انتظارات جامعه و فشار همگنان موجب تعارضاتی در او خواهد گردید. مثلاً از او می‌خواهند که مثل یک مرد باشد و مثل یک مرد عمل کند و در غیر این صورت منزوی و طرد خواهد شد. این گونه افراد این تعارض (تعارض بین انگیزه زنانه‌وار عمل کردن که تمایل طبیعی خود اوست و مردانه‌وار عمل کردن که خواست دوستان و معاشرین اوست) و اضطراب و تنش ناشی از آن را محتملاً با رفتاری جبرانی و پرخاشگرانه مرتفع خواهند ساخت. یعنی مردانه‌وار و با خشونت و تهاجم عمل کردن که جنبه واکنش متقابل نیز خواهد داشت.

 

خیال بافی

انسان وقتی در دنیای واقعیات به کام نمی‌رسد به عالم تخیلات و رؤیا روی می‌آورد تا آنچه را که در تجربیات واقعی خود نمی‌یابد در دنیایی که ساخته و پرداخته ذهن اوست به سهولت به چنگ آورد. عجیب نیست که خیال‌بافی از متداول‌ترین مکانیزم‌های سازگاری به شمار می‌رود. خیال بافی و رؤیاهای بیداری در هر گروه سنی از خرد و کلان رواج دارد. ولی به دلیل اینکه مردم عموماً از بازگو کردن تخیلات و رؤیاهای خود اکراه دارند دامنه و شیوع آن در میان مردم عملاً بیش از آن است که حدس زده می‌شود.

خیال بافی در بازی‌های دوران خردسالی سهم بزرگی دارد. در حقیقت در سال‌های اولیه زندگی کودک به سختی تفاوت میان واقعیات و تخیلات را تمییز می‌دهد. کودک غالباً در بازی‌های تخیلی خود نقش‌هایی را ایفا می‌کند که بر محور خودخواهی و قدرت‌نمایی‌های او دور می‌زند و ابتدا این تخیلات را بدون هیچ واهمه و پروایی به زبان می‌آورد. ولی قدری که بزرگ‌تر شد و فهمید که خودخواهی و قدرت نمایی علنی را اطرافیان نمی‌پسندند به خیال بافی‌های پنهانی روی می‌آورد. و این بستگی بدان دارد که محیط واقعی تا چه حد امکان بروز این تمایلات را به او می‌دهد. توسل به دنیای رؤیا و تخیلات با امکان ارضای نیازها در دنیای واقعی تناسب معکوس دارد. افراد منزوی که خود را از لذت و معاشرت محروم نگه می‌دارند بیشتر به خیال بافی عادت می‌کنند.

گر چه کسی نمی‌تواند دقیقاً حدود خیال بافی متعارف را مشخص کند، تکیه زیاد بر خیال‌بافی می‌تواند بیانگر پاره‌ای ناکامی‌ها و مشکلات سازگاری در افراد باشد. هنگامی که ترس و اضطراب و تعارض‌های روانی مانع آن شوند که افراد به گونه‌ای فعال و واقع بینانه خود را با محیط سازگار نمایند آنان به طور غیرفعال و خیال بافانه خود را سازگار می‌کنند و از دنیای ذهنی خود تمتع می‌گیرند.

خیال بافی در سازگاری آدمی نقش دوگانه دارد. از یک سو در نقش ارضاکننده مستقیم انگیزه‌های کام نیافته ظاهر می‌شود و از سوی دیگر در نقش جبران کننده. به عبارت دیگر در عالم رؤیا و خیال انسان یا به دنبال همان چیزهایی که از آن محروم مانده است می‌رود یا به دنبال چیزهایی شبیه آن یا بهتر از آن.

بر دامنه خیال بافی انسان به جز کمبود قدرت تصور و تخیل حد و حصری مترتب نیست. تازه این کمبود را نیز می‌توان با تخیلات عاریتی بر طرف نمود. رمان‌های تاریخی، داستان‌های پلیسی، افسانه‌های مربوط به ماجراجویی‌های قهرمانی، فیلم‌های سینمایی و سریال‌های رادیو و تلویزیون همه مشحون از خیال‌پردازی‌های هیجان‌انگیز و سرگرم‌کننده هستند و خواننده، شنونده و بیننده به یاری مکانیزم همسان‌سازی در این رویدادهای خیالی شرکت می‌کند و در شکست و پیروزی‌های قهرمانان سهیم می‌شود و حالات و تجربیات و هیجانات آنان را حس می‌کند.

دامنه «ادبیات فرار» آنچنان وسیع و محتوی آن به قدری متنوع است که برای هرکس متناسب با احتیاج و فهم او چیزی پیدا می‌شود که او را سرگرم کند. افراد جامعه هر روز، ساعات درازی از وقت خود را برای فرار از مسائل و مصائب زندگی به خواندن، دیدن و شنیدن این تخیلات آماده و عاریتی می‌گذرانند. داستان‌های حماسی شاهنامه و قهرمان‌هایی چون رستم و سهراب و ماجراهای حسین کرد و امیر ارسلان رومی و قصه‌های حوریان و پریان بهشتی تحسین و تمجید نسل‌ها را در جامعه ما برانگیخته و هنوز هم برمی‌انگیزانند. ولی نسل حاضر در غوغای زندگی امروزی خیال‌پردازی‌های پیچیده‌تری را می‌طلبد. به هر حال فرهنگ هر جامعه تا حدودی محتوی خیال‌بافی‌های افراد جامعه را تعیین می‌کند.

رؤیا و خیال بافی انواع دارد. در نوع «قهرمان پیروز» انسان تصور می‌کند که به انجام اعمال بزرگ و یا به مال و مکنت کلانی که در آرزوی اوست دست یافته است. محتوی تخیلات بر حسب سن فرق می‌کند، ولی خطوط کلی آن کم و بیش ثابت است. در هر نوع خیال بافی مطبوع، مظهری از عشق و تمتعات جنسی، امنیت و آرامش خیال، پیشرفت و ترقی، شکوه و جلال، قدرت و زبردستی، تعالی و کمال و سایر خواست‌های مهم انسانی نهفته است. تخیلات نوجوانان و جوانان عموماً بر محور زیبایی و خوش اندامی، جذبه جنسی و تیزی و چالاکی و انجام کارهای خارق العاده بدنی و ذهنی دور می‌زند.

رؤیای نوع «قهرمان پیروز» را می‌توان در چهار دسته فرعی در نظر گرفت:

  1. رؤیای «نمایش» که در آن صاحب رؤیا با انجام عملی خطرناک و بسیار مشکل، تحسین و اعجاب دیگران را برمی‌انگیزاند.
  2. در رؤیای «نجات»، رؤیاگر با بی‌باکی و شجاعت کم نظیر در شرایط شاق و توان‌فرسا به حفظ جان کسی از خطر حتمی توفیق پیدا می‌کند.
  3. در رؤیای «جلال»، خیال‌باف خود را شخصیتی ممتاز و مشهور تصور می‌کند. همچون مخترعی مشهور، دانشمندی نابغه، پیشوایی قدرتمند، قهرمانی بی نظیر و یا ثروتمندی افسانه‌ای.
  4. در رؤیای «کرنش» برای کسی که همدردی و محبت او مورد نظر است خدمت و فداکاری بزرگ و بی شائبه‌ای انجام داده می‌شود.

عملیات قهرمانی به چند نوعی که اشاره کردیم محدود نیست و هر کسی بر حسب نیاز قهرمان خاصی را در تخیلات خود خلق می‌کند. محور اصلی برخی خیال بافی‌ها، مرگ و ویرانی است که از انگیزه‌های خشم و عداوت سرچشمه می‌گیرد. در این نوع رؤیا و خیال، رقبا و دشمنان به چنگال مرگ و حوادث تلخ گرفتار می‌شوند. این گونه مرگ و ویرانی خیالی غالباً به صورت مبدل و مسخ شده ظاهر می‌گردد تا تعارض و اضطرابی در صاحب خیال ایجاد نشود. گاهی خود خیال باف و رؤیاگر در خیال بافی هدف مرگ و ویرانی است تا هم از این راه به رنج و عذاب خود پایان دهد و هم اینکه از نزدیکانی که او را مورد بی‌مهری و عذاب قرار داده‌اند انتقام گرفته باشد. در این نوع خیال بافی‌ها قهرمان برعکس «قهرمان پیروز» در نقش مظلوم جلوه می‌کند.

مثلاً پسر بچه‌ای که فکر می‌کند  به او ظلم و بی‌مهری شده است در عالم خیال از خانه فرار می‌کند و در کوهستان در برف و بورانی سخت گرفتار و سپس به وسیله گرگان گرسنه از پای می‌افتد. آنگاه جسد او در میان عزای عمومی خویشاوندان و دوستان به شهر بازگردانده می‌شود. حضار مرگ او را ضایعه بزرگی اعلان می‌کنند و از مکارم و محاسن او سخن می‌گویند.

این‌گونه خیال‌پردازی‌ها در بزرگ‌سالان البته با ظرافت و غنای بیشتری صورت می‌پذیرد. ولی موضوع اصلی آن چیزی شبیه این است: صاحب رؤیا به خود تأسف می‌خورد و از راه خودآزاری و انهدام شخصی تفاهم و همدردی دیگران را نسبت به خود جلب می‌کند. جالب این است که انگیزه برخی از خودکشی‌ها نیز انتقام از نزدیکان و دهان کجی به آنهاست.

خیال بافی به عنوان مکانیزم سازگاری چنانکه گفتیم در همه افراد از خرد و کلان و زن و مرد دیده می‌شود ولی اثر آن به ارضای انگیزه‌های سرخورده و مقابله با ناکامی‌ها محدود نیست. پژوهش‌های متعدد علمی نشان داده است که تخیل و رؤیا عامل مثبتی است در رشد شخصیت، سلامت فکر و خلاقیت انسان. در واقع مراحل اولیه خلاقیت غالباً شبیه فرایند تخیل و رؤیا است. و به همین دلیل گاهی بین خلاقیت و طرح ریزی از یک طرف و تخیل و تصور از طرف دیگر حد و مرز معینی نمی‌توان قائل شد.

به هر تقدیر دنیای تخیل و رؤیای آدمی آن چنان جالب، زیبا، غنی، عمیق و پر معنی است و به قدری راحت می‌توان به آن دست یافت که کوچک‌ترین احساس ناکامی و اضطراب کافی است تا آدمیان را به سیر و سیاحت در این دنیای بیکران خیالی سوق دهد. در صف نانوایی، در اتوبوس، در سر کلاس، پشت میز کار، در همه جا و همه وقت دریچه عالم رؤیا بر روی آدمی باز است و به طور موقت هم که شده ناسازگاری‌های واقعی با سازگاری‌های خیالی جایگزین می‌شوند.

کناره گیری

از مکانیزم خیال بافی و فرار به وادی رؤیا تا مکانیزم کناره گیری و انزوا فاصله زیادی نیست. در هر دو مکانیزم از رویارویی با واقعیات و اتخاذ روش‌های فعال و تهاجمی خودداری می‌شود. رفتار کناره‌گیرانه مثل سایر مکانیزم‌های دفاعی اکتسابی است و به شخصیت و تجارب گذشته و عادات اشخاص و همچنین به اوضاع و احوالی که بر محیط زندگی حاکم است بستگی دارد. به نظر می‌آید که فرهنگ ایران زمین به ویژه سازگاری از طریق انزوا و قناعت را تشویق می‌کند. البته کسی که قناعت پیشه کرد و از دنیا چیزی نخواست کمتر دچار رنج و ناکامی خواهد شد. و شاید منظور شاعر از «قناعت توانگر کند مرد را» نیز همین بوده است. و نیز کسی که در کنج خلوت نشست و یا راه درویشی و قلندری را در پیش گرفت به نظر می‌آید که مسئله سازگاری خود را با محدود کردن دامنه انگیزه‌هایش آسان‌تر کرده باشد. مسلماً بین کناره‌گیری و قناعت فرق زیاد است.

معمولاً افراد خجول و ترسو مبادرت به کناره‌گیری می‌کنند، چون از این راه می‌توانند اضطراب و تنش خود را کاهش دهند. جامعه به افراد کم‌رو و منزوی توجهی ندارد زیرا نه به کسی آزاری می‌رسانند و نه سر و صدایی راه می‌اندازند که جلب توجه کنند. این بی‌توجهی به افراد کناره‌گیر و به خصوص نسبت به بچه‌های کم‌رو و منزوی زیان‌های بسیاری وارد می‌کند. علی الاصول سازگاری از راه کناره‌گیری مانع آن می‌شود که فرد به جستجوی راه‌های سازنده‌تری برای رفع مشکلات و تأمین خواست‌های خود برخیزد. مردم و حتی معلمان و مربیان، بچه‌های منزوی و کم حرف را افرادی با ادب و منضبط و سازگار تلقی نموده و به همین دلیل وقت و انرژی خود را بیشتر صرف رسیدگی به وضع بچه‌های شلوغ و پرخاش‌گر می‌نمایند. بچه‌های آرام و ساکت معمولاً به حال خود رها می‌شوند و حال آنکه از نظر یک روان شناس کودک، بچه‌های آرام و کناره‌گیر بیشتر از بچه‌های شلوغ و پرخاش‌گر در معرض مشکلات عاطفی و ابتلائات روانی قرار دارند.

تک روی و انزوا در هر موقعیت و شرایطی دال بر ناسازگاری نیست و آن را نباید واکنشی به اضطراب و دلهره‌های درونی به حساب آورد. عموماً بچه‌های تیز هوش و ضعیف الجثه از مطالعه و سرگرمی‌های انفرادی بیشتر لذت می‌برند و ممکن است سبک زندگی آنان نیز بر پایه کناره‌گیری و فعالیت‌های انفرادی استوار شده باشد. همچنین خردسالانی که در میان بزرگ سالان زندگی می‌کنند و با همسالان خود تماس و معاشرت زیادی ندارند، به تنهایی خو می‌کنند و می‌آموزند از فعالیت‌ها و سرگرمی‌های انفرادی بهره‌مند گردند.

مادام که شرایط زندگی افراد منزوی ثابت باقی بماند عادت به انزوا خود نوعی سازگاری بدون دغدغه و فارغ از تنش و فشار است. مشکلات این افراد کناره‌گیر هنگامی شروع می‌شود که خود را در اوضاع و احوال تازه‌ای می‌یابند که معاشرت دائمی با دیگران و اشتراک مساعی جمعی ضرورت پیدا می‌کند. مسافرت‌های تحصیلی جوانان ایرانی به خارج از زادگاه و محیط خانوادگی، نمونه‌های بارزی است از ناسازگاری‌های ناشی از این نوع دگرگونی‌‌های بنیادی. هر قدر شرایط محیط و فرهنگ جدید نامأنوس‌تر و متفاوت‌تر باشد حصول سازگاری با اوضاع و احوال جدید مشکل‌تر خواهدبود و طبعاً فشار این دگرگونی‌های بنیادی بر افراد کناره‌گیر و کم‌رو به مراتب بیشتر است.

نویسنده در سال‌هایی که برای تحصیل مقیم خارج بود از نزدیک با موارد زیادی از ناراحتی‌های دانشجویان ایرانی تازه وارد آشنایی حاصل نمود. غالب جوانانی که به اصطلاح «مریض وطن» شده و غربت زدگی پیدا نموده بودند و از دوری دوستان و خویشاوندان احساس ناراحتی می‌کردند از حجب و کم‌رویی زیاد رنج می‌بردند. سبک زندگی آنان که به روال کم‌رویی و احتراز از تماس با دیگران شکل گرفته بود با شرایط و مقتضیات محیط جدید سازگار نبود. در نتیجه مسافران تازه وارد، دچار نوعی افسردگی و غربت زدگی توأم با دلهره و التهاب می‌شدند. بی‌خوابی  و کم‌اشتهایی، عدم تمرکز فکری و حساسیت زیاد به ناملایمات و انتقاد شدید از محیط جدید از عارضه‌های مهم این مریضان وطن به شمار می‌آمد.

کناره‌گیری و انزوای مفرط، بدون شک نشانه وجود بعضی مشکلات عاطفی است و شخص کناره‌گیر ظاهراً با این تاکتیک توانسته است هیجانات خود را تحت کنترل قرار دهد. مطالعه احوال بچه‌های خجول و منزوی نشان می‌دهد که این افراد معصوم، عموماً قربانیان رفتار بی‌رحمانه و خشونت بار والدین و مربیان خود هستند که با تنبیهات شدید جسمانی و تهدیدهای لفظی خود در آنان رعب و وحشت دائمی به وجود می‌آورند. بچه‌ها یاد می‌گیرند که از والدین خود بترسند و این ترس و نگرانی را به سایر بستگان و آشنایان نیز تعمیم می‌دهند. به تدریج بازخورد ترس انگیز به هر‌کس و هر چیزی که مظهر قدرت و اختیار باشد مثل معلم کلاس، مدیر مدرسه، پاسبان سرگذر، رئیس اداره و غیره تسری پیدا می‌کند.

تنبیه شدید رفتار جبرانی یا پرخاش‌گرانه کودکان غالباً باعث کناره‌گیری و درون‌گرایی آنان می‌شود. رفتار پرخاش‌گرایانه یک بچه ممکن است دال بر ضعف و عدم اعتماد به نفس او باشد که با اعمال در ظاهر متهورانه و خشن می‌کوشد احساس حقارت خود را از میان ببرد. متأسفانه غالب پدران و مادران و مربیان به طور کلی هر نوع پرخاش‌گری را حمل بر بی انضباطی و عصیان بچه‌ها می‌کنند که باید به هر قیمت سرکوب و مهار شود. در چنین مواردی معمولاً راه به بن بست کشیده می‌شود. هر چه سرکوبی و تنبیه شدیدتر باشد هیجان و تنش در کودک شکلی حادتر به خود می‌گیرد. و او برای رهایی از این وضع اضطراب انگیز و فرار از مجازات به اتخاذ رفتاری ملایم و کناره‌گیرانه متوسل می‌شود. البته گاهی نیز، مجازات‌های شدید و کورکورانه در کودکان و نوجوانان به جای کناره‌گیری، عصیان و سرکشی به وجود می‌آورد. در اینجاست که تفاهم و نرمش می‌تواند  از بروز عواقب سوء شیوه‌های غلط تربیتی جلوگیری کند.

درون‌گرایی و انزوا در کودکان پاره‌ای اوقات آنچنان شدت می‌یابد که دیگر برای معاشرت و برقراری ارتباط فکری با دیگران در خود نیازی حس نمی‌کنند. این انزواطلبی شدید به عناوین مختلفی موصوف شده است از جمله «درخودمانی کودکی» که شباهت زیادی به جنون اسکیزوفرنی دارد و به همین مناسبت گاهی به این حالت اسکیزوفرنی کودکی نیز اطلاق می‌شود. چون کودک منزوی از درس خواندن نیز باز می‌ماند. گاهی به خطا آنان را کودکانی کودن تصور می‌کنند و موصوف به «شبه کودنی» می‌شوند.

در شرح حال پسر بچه‌ای که در زیر نقل شده است؛ می‌بینیم که چگونه خشونت والدین سبب انزواطلبی و در نتیجه بی علاقگی او در آموختن می‌گردد و مربیان این بی‌علاقگی را با کودنی و عقب ماندگی ذهنی در کودکان که معمولاً امری ارثی و مادرزادی است اشتباه می‌کنند.

پسر بچه شش سال و نیمه‌ای با مادر و مادربزرگ و پرستار مدرسه‌اش به درمانگاه              روان شناسی ما آمدند و گفتند که این بچه دچار عقب ماندگی ذهنی است و از ما خواستند که با اجرای آزمون‌های روان شناسی صحت نظر آنان را تأیید کنیم تا با اطمینان خاطر به درمان او بپردازند. آزمون هوش نشان داد که او از این حیث کاملاً بهنجار و متعادل است. چرا آنها فکر کرده بودند که این پسر بچه کودن است؟ می‌گفتند که این پسر بی حال و بی‌حرکت سر کلاس می‌نشیند و به درس معلم و یا به کارهای سایر شاگردان کلاس توجهی ندارد. در زمین بازی نیز به همین منوال بی‌تفاوت باقی می‌ماند. و بارها دیده شده است که در گوشه‌ای تنها با خود بازی می‌کند و با کسی کاری ندارد و حتی از تماشای بازی بچه‌ها امتناع می‌کند. اگر معلم و یا شخص بزرگ‌تری از او سؤالی بکند، او مکانیک وار به دادن جواب‌های کوتاه و قالبی اکتفا می‌کند. این طور به نظر می‌آمد که کودک در لاک خود فرو رفته و کسی هم قادر نبوده است به این لاک دفاعی نفوذ کند و یا اینکه او را از آن بیرون بکشد.

وقتی ما با این پسر به گفتگو نشستیم این حقایق برملا شد: اگر ما از او پرسش‌هایی می‌کردیم که او می‌توانست مکانیک وار بدون فکر کردن جواب دهد به پرسش‌های ما پاسخ می‌گفت. چون بیشتر سؤالات آزمون‌های روان شناسی از این نوع بود، نتیجه آزمون او معمولی و رضایت بخش بود. ولی علی رغم علاقه‌ای که به همکاری داشت ما متوجه شدیم که اگر پرسش ما کوچک‌ترین ارتباطی با وضع شخصی او پیدا می‌کرد از پاسخ‌گویی ابا می‌نمود. یعنی اینکه به کلی جواب نمی‌داد و یا اینکه سعی می‌کرد توجه ما را به چیز دیگری معطوف کند. گاهی نیز اصلاً بی‌تفاوت باقی می‌ماند. اینجا ما پسر بچه‌ای را با خود روبرو می‌دیدیم که در سال‌های اولیه زندگی تمام عارضه‌های آغاز جنون اسکیزوفرنی را در خود نشان می‌داد. پشت این ماجرا چه بود؟

کاشف به عمل آمد که مادرش ندانسته و نخواسته این حالت را در او به وجود آورده بود. مادرش می‌گفت که قبل از آن که به مدرسه برود پسری زنده و بشاش و بازی‌گوش بود. مادرش پس از ترغیب زیاد اعتراف کرد پس از اینکه دو ماه از مدرسه رفتن پسرش گذشته بود چه اتفاقی افتاد. پسر همسایه به مادر اطلاع می‌دهد که پسرش در زمین بازی مرتکب عملی شده بود که از نظر او بسیار زشت و زننده می‌نمود. هنگامی که از مدرسه باز می‌گردد مادرش درباره ماجرا از او سؤال می‌کند ولی او منکر آن می‌شود. مادر به ترغیب و اصرار خود ادامه می‌دهد تا اینکه پس از دو ساعت پسر به گناه خود اعتراف می‌کند. در این لحظه مادر در حالی که چشمانش برافروخته و مشت‌هایش گره خورده بود به ما گفت: «من یک کتک جانانه به او زدم.» و بعد داستان خود را با این جمله تمام کرد: «هرگز آن کار را دیگر تکرار نکرد».

این زن با این عمل خشونت بار خود توانسته بود در پسرش یک رفتار شرطی نیرومندی ایجاد کند که او دیگر کاری را که از نظر مادر زننده بود هرگز تکرار نکند. ولی ضمن این یادگیری، کودک همچنین یاد گرفته بود که با بدبینی و سوءظن به دیگران بنگرد و به سوی انزوا و درون گرایی مفرط کشیده شود.

ما حدود شش هفته با این پسر کار کردیم و سعی نمودیم پرده سوءظن او را بشکافیم و به جای آن خوش‌بینی و اعتماد ایجاد کنیم. به او گفتیم از کاری که کرده است آگاه هستیم و به او فهماندیم از کاری که کرده است ناراحت نیستیم. و اینکه ما دوست او هستیم و هرگز او را برای گفته‌ها و کرده‌هایش مجازات نخواهیم کرد. تلاش ما به این منظور بود که اعتماد او را به خود جلب کنیم. وقتی کودک دید ما از اینکه می‌خواهیم او به حرف در آید نظر سوئی نداریم، از بدبینی و سوءظن او کاسته شد. و بالاخره وقتی از این بابت کاملاً قانع گردید، بازخورد او به کلی عوض شد و نشاط و روشنی دیرینه خود را بازیافت. ثمرات درسی او بهتر شد و به همکلاسان خود در بازی ملحق گردید. مادر از بهبودی وضع روانی پسر شادمان شد و توانست اعتماد او را دوباره به دست آورد.

منفی بافی

انزوا گرایی همیشه آرام و  غیر فعال نیست. بعضی اشخاص با شدت عمل و خشونت کناره‌گیری می‌کنند و واکنش آنها همان قدر پرخاش‌گرانه و تهاجمی است که واکنش کسی که از مکانیزم‌های جلب توجه و جبرانی استفاده می‌کند. وقتی کناره‌گیری با طرد کردن، لجاجت و عصیان و بازخوردهای ضد و نقیض توأم باشد منفی بافی نامیده می‌شود. مکانیزم منفی بافی هم جنبه‌های پرخاش‌گری دارد و هم جنبه‌های انزوایی و در میان کودکان به خصوص زیاد به چشم می‌خورد.

رفتار منفی بافی عموماً از واکنش‌های خشم و غضب دوران کودکی مشتق می‌شود. ما می‌دانیم وقتی آزادی عمل بچه‌ها را سلب کنیم و در فعالیت و کاری که با میل و ابتکار خود شروع کرده‌اند مداخله کنیم از دخالت ما عصبانی می‌شوند و عصبانیت خود را به شکل عدم همکاری و منفی بافی بروز می‌دهند. گاهی نیز منفی بافی مثل هر رفتار دیگر، حاصل عوامل تقویتی است به این معنی که با منفی بافی و مقاومت، افراد به خواسته‌های خود می‌رسند و در اثر پاداش، منفی بافی به صورت یک عادت و خصلت شخصی در آنها تقویت می‌شود. لج‌بازی نوع بارزی از منفی بافی در کودکان است.

در بزرگ سالان منفی بافی با ملایمت و ظرافت بیشتری اعمال می‌شود. درباره هر چیز بحث و مجادله کردن، به همه چیز ایراد گرفتن و با بدبینی و تردید نگاه کردن، خود را به نفهمی زدن و تحامق کردن، با عجله و سرسری انجام وظیفه کردن، اجابت نکردن تمناهای دیگران و رفتارهای مشابه از تجلیات مکانیزم منفی بافی در افراد بالغ به شمار می‌رود.

شرح حال مریم، مستخرج از پرونده‌های یک درمانگاه روانی نمونه بارزی است از رفتار منفی بافی.

این دختر در زمان مراجعه به درمانگاه  یازده ساله و دانش آموز کلاس چهارم بود. مریم دوران پر ماجرایی را در مدرسه پشت سر گذارده بود. گزارش‌های مربوطه حاکی از آن بود که او دختری است لج باز و عصیان‌گر و دائم در حال نزاع و دعوا با سایر دانش آموزان. مدیر مدرسه او را دختری عصبی مزاج، غیر قابل کنترل، حساس و زود رنج توصیف کرده بود. پیشرفت تحصیلی او نیز رضایت بخش نبود و پس از پنج سال مدرسه رفتن فقط سه کلاس را طی کرده بود.

عاملی که باعث شد مریم به درمانگاه روانی راهنمایی شود منفی بافی حاد او بود که مسئولین مدرسه را به عذاب آورده بود. مدت دو هفته تمام، مریم حاضر نشده بود که سر کلاس پالتوی خود را از تن در آورد و یا اینکه روی صندلی کلاس بنشیند و کاری را که به او تکلیف می‌نمودند انجام دهد. معلم کلاس نیز برای تنبیه انضباطی، او را وادار کرده بود که در گوشه کلاس بایستد. او همچنین سعی کرده بود بدون هیچ موفقیتی با مریم از راه استدلال و منطق به تفاهم برسد.

زمانی که درمانگاه، تحقیقات خود را درباره وضع مریم آغاز نمود، از اوج لج بازی او گذشته بود و تا حدودی رفتار او متعادل شده بود. یک بررسی بالینی ریشه مشکلات رفتاری این دختر را به چند عامل مرتبط دانست: یعنی یک نقص بزرگ جسمانی، یک هوش کم و یک محیط خانوادگی اسف انگیز. ستون فقرات مریم انحنای تندی داشت که احتمالاً به او به ارث نرسیده بود و مانع ازآن می‌شد که او به طور عادی راه برود. این نقص عضو به اضافه کراهت منظر او باعث شده بود که سایر شاگردان مدرسه همیشه او را آماج استهزاء و ریش خند قرار دهند. گوژپشتی او قبلاً  نیز مشاهده شده و جراح استخوان معالجات لازم را توصیه کرده بود ولی مادر مریم در پیگیری معالجات سهل انگاری کرده بود. این دختر از لحاظ ذهنی نیز متعادل نبود و بهره هوش ۷۴  او در مرز کودنی قرار داشت.

از زمان مرگ پدر که دو سال پیش اتفاق افتاده بود، مادر مریم بیشتر وقت خود را خارج از خانه صرف  پیش خدمتی در منازل دیگران می‌کرد. او مادری هیجان‌پذیر و تندخو بود و حوائج فرزندان خود را آن گونه که شایسته یک مادر فهمیده بود درک نکرده بود. مریم دختر ارشد خانواده بود و دو خواهر کوچک‌تر او از لحاظ رفتار در خانه و پیشرفت تحصیلی در مدرسه، عادی و بهنجار به نظر می‌رسیدند. مادر شِکوه داشت که مریم در امور خانه‌داری به او کمکی نمی‌کند و از دستورات او سرپیچی و کارهایی را که شروع می‌کند ناتمام می‌گذارد. کار مریم به خوبی دو خواهر کوچک‌ترش نبود و مادر از مقایسه او با خواهرانش مضایقه نمی‌کرد. این مقایسه‌های غیر منصفانه و تحقیرآمیز مریم را قانع ساخته بود که دختری است نالایق و بی دست و پا. مادر مریم در تنبیهات انضباطی بسیار خشن و غیر قابل پیش بینی بود و به طور کلی فهم و ادراک درستی از مشکلات و نیازمندی‌های دخترش نداشت…

مشکلات رفتاری مریم به نظر می‌رسید که بر کم هوشی و احساس او نسبت به نقص بدنی‌اش و بر طرز رفتار و بازخورد مادرش نسبت به او مبتنی بود. مادرش با سرزنش‌ها و ایراد‌گیری‌های دائمی او را ناچار به لج بازی و مقاومت منفی کرده بود. این تنها مکانیزم دفاعی بود که مریم، با هوش و درایت محدودی که داشت، می‌توانست در برابر شکست‌ها و ناکامی‌های خود در امور درسی و در رقابت با دیگران و در برابر احساس ناامنی و خود کم بینی اتخاذ کند.

درمان مشکلات او شامل این توصیه‌ها شد: رسیدگی فوری و جدی به خمیدگی ستون فقرات او در یک بیمارستان جراحی استخوان، نام نویسی در کلاس‌های مخصوص تقویتی، مصاحبه با مادر به منظور برقراری تفاهم و همدردی بیشتر بین او و مریم و سایر اعضای خانواده.

 

نکاتی چند درباره مکانیزمهای دفاعی

در بحث مکانیزم‌های دفاعی تأکید ما بر این بود که انسان به یاری این مکانیزم‌ها، اضطراب و تنش خود را مهار می‌کند. چه عوامل و شرایطی در آدمی باعث دلهره و اضطراب می‌شوند و او را به این مکانیزم‌های دفاعی متکی می‌سازند؟

گفتیم که وقتی انسان در یک موقعیت تعارض انگیز جدی قرار می‌گیرد (انتخاب بین ازدواج و یا ادامه تحصیل، تقلب در پرداخت مالیات و غیره) واکنش‌های خاصی که در ازای این موقعیت‌ها از او بروز می‌کند ممکن است:

۱- او را در معرض تهدیدات و تنبیهات جامعه قرار دهد (درد و رسوایی).

۲- در او احساس گناه و ندامت به وجود آورد (آزار ندای وجدان).

۳- خودپنداری و خودحرمتی (شرف و آبرو) او را به خطر اندازد.

۴- و پیامدهای سوء دیگر.

احتمال وقوع هر یک از این پیامدهای ناگوار او را دچار دلهره و اضطراب خواهد نمود. این حالت چنانچه حاد و بحرانی باشد می‌تواند بر همه وجود او مستولی گردد.

هر انسانی امیال و هوس‌هایی دارد که نه مورد پسند و تأیید خود اوست و نه مورد پسند و تأیید جامعه (مراد از جامعه در درجه اول والدین و نزدیکان و دوستان و همکاران خویشتن است). چرا مورد پسند او نیست؛ به دلیل اینکه ارزش‌هایی به انسان تلقین شده است و او تصویری از خویشتن در سر می‌پروراند که با پاره‌ای امیال و هوس‌های او تعارض پیدا می‌کند. این هوس‌های پنهانی (که گاهی از خود او نیز به علت سرکوبی پنهان می‌باشند) چنان‌که امکان بروز و تحقق یابند آبرو و حیثیت آدمی را به مخاطره انداخته و موجب نگرانی وی می‌شوند.

مکانیزم‌های دفاعی در خدمت حفظ خود حرمتی و آرامش انسان قرار دارند. هر فکر و تصور و تجربه و رفتار و انگیزه‌ای که برای یک فرد اضطراب انگیز و دلهره‌آور باشد دعوتی است برای مکنیزم‌های دفاعی که وارد میدان عمل شوند و نظم و آرامش را در وجود آدمی مجدداً برقرار نمایند. در حقیقت این مکانیزم‌ها انسان را از افکار و تصورات و امیال اضطراب انگیز و خطرناک در امان نگه می‌دارند و با سرکوبی و انکار و تحریف و تعدیل انگیزه‌ها تعادل روانی او را حفظ می‌کنند. اگر برخورد با موانع و حضور تعارض‌های انگیزشی اضطراب انگیز نباشند طبعاً کاربرد مکانیزم‌های دفاعی نیز موردی پیدا نخواهد نمود.

البته می‌دانیم که تعارض و ناکامی‌های سطحی و گذرا نه تنها اضطراب و تشویش زیادی به دنبال نخواهند داشت بلکه تنش و هیجان مختصری که تولید می‌کنند تلاش و کوشش آدمی را، در جهت رفع موانع و مشکلات تشدید می‌نمایند و از این حیث ناکامی‌های سطحی سازنده و مفید نیز هستند.

تنها در مواردی که تعارض‌ها از حد متعارف گذشته و عمیق و حل آن مشکل باشد، احساس ناکامی و اضطراب اجتناب ناپذیر خواهد بود. و در چنین مواردی است که برای تخفیف فشار اضطراب، مکانیزم‌های دفاعی به طور ناخودآگاه به کار گرفته می‌شوند. در عین حال مکانیزم‌های دفاعی انسجام شخصیت و خودپنداری و خودحرمتی انسان را نیز حفظ می‌کند و در حقیقت احساس تنش و اضطراب زمانی شروع می‌شود که خودپنداری و عزت نفس انسان مورد تهدید جدی قرار گیرد. و به همین دلیل بهره گیری از مکانیزم‌های دفاعی نمی‌تواند عملی هوشیارانه و از روی عمد باشد، چون در این صورت تأثیری در حفظ به اصطلاح منیت و خودپنداری نخواهد داشت. مثلاً دانشجویی که شکست خود را در امور درسی ناشی از سخت‌گیری استادان خود می‌داند و یا آن را معلول گرفتاری‌های زندگی خصوصی خود در خارج از محیط دانشگاه می‌پندارد باید به راستی خود را قانع کند که چنین است و‌گرنه از عدم موفقیت در امور درسی احساس ناراحتی خواهد نمود. مهم نیست که دیگران این عذرها و دلیل تراشی‌ها را می‌پذیرند یا نه. مهم این است که دانشجوی مورد بحث خود از این استدلالات قانع شود. البته اگر این دانشجو برای اغفال دیگران و به منظور اجتناب از احساس شرمندگی و انفعال از روی عمد دست به دلیل‌تراشی و بهانه‌جویی بزند، این رفتار دیگر مکانیزم دفاعی نیست. این رفتار «دیگران فریبی» است و حال آنکه در حقیقت باید گفت مکانیزم دفاعی نوعی «خودفریبی» است منتها خودفریبی ناهوشیارانه.

اینکه انسان چه نوع مکانیزم‌هایی را برای دفاع از خود به کار خواهد گرفت به شخصیت و تجربیات و خلق و خوی او و به ویژه به توفیقات او در کاربرد این مکانیزم‌ها در گذشته بستگی خواهد داشت. چگونگی دفاع از خود (در برابر اضطراب) به صورت یک خصلت فردی جلوه خواهد نمود. بعضی از افراد مستعد کناره گیری و انزواطلبی هستند. بعضی‌ها از مکانیزم دلیل تراشی و بهانه جویی استفاده می‌کنند. بعضی‌ها به مکانیزم تهمت زدن و فرافکنی و بعضی‌ها بر جبران و سرکوبی و انکار و انفصال و غیره روی می‌آورند. طبق اصل تقویت، مکانیزم‌هایی به کار گرفته می‌شوند و به صورت عادت درمی‌آیند که در کاستن تنش و اضطراب آدمی مؤثر باشند. و یا از دید روان‌کاوان مکانیزم‌هایی به کار گرفته می‌شوند که در حل تعارض‌های درونی و مهار کردن تمایلات غریزی مفید واقع شوند.

حال شاید برای خواننده این سؤال مطرح شده باشد که آیا برای حصول سازگاری، مکانیزم‌های دفاعی کافی هستند؟ و در این صورت چگونه است که برخی اشخاص دچار ناسازگاری و اختلالات روانی می‌شوند؟ مگر این اشخاص نمی‌توانند به این مکانیزم‌های دفاعی توسل جویند و تنش و اضطراب خود را کاهش دهند؟

پاسخ به این سؤال باید این باشد که خاصیت سازگاری یا تطبیق دهی هر رفتار را باید از دو جنبه مد نظر قرار داد. یکی از این جنبه که آیا رفتار (مکانیزم دفاعی) توانسته است اضطراب و ناراحتی فرد را کاهش دهد و یا دقیق‌تر بگوییم توانسته است از او در برابر تهدید و اضطراب دفاع کند؟

دیگری از این جنبه که آیا رفتار (مکانیزم دفاعی) توانسته است پاسخ مؤثر و به جایی به واقعیات دنیای خارج باشد؟ فرق است بین این دو جنبه سازگاری که در عین حال مکمل و لازم و ملزوم یکدیگرند.

از جنبه اول قضیه، مکانیزم‌های دفاعی بدون تردید خاصیت سازگاری دارند. درحقیقت ما از این جنبه هر کردار و پنداری را که موجب کاهش هیجان و اضطراب آدمی گردد می‌توانیم نوعی سازگاری تلقی کنیم؛ حتی هذیان و خیال یک فرد دیوانه را. مگر نه این است که هذیان و خیال یک دیوانه به او آرامش می‌دهد و او را از قبول حقایق تلخ و فشار مسائل زندگی می‌رهاند.

در جنگ جهانی دوم مادری را در آمریکا به بیمارستان روانی آورده بودند که خبر کشته شدن پسرش را در جنگ با آلمان باور نمی‌کرد و اعتقاد راسخ داشت که پسرش در دنیای دیگری به حیات خود ادامه می‌دهد و روزی به او ملحق خواهد شد. توسل به این باور، مادر را از درد فراق پسر در امان نگه داشته بود ولی در عین حال ارتباط او را با واقعیات دنیای اطراف مختل ساخته بود و به ناچار به بیمارستان روانی ارجاع داده شد.

حُسن مکانیزم‌های دفاعی را ذکر نمودیم؛ اشاره به عیب‌های آن نیز خالی از فایده نخواهد بود. عیب مکانیزم‌های دفاعی در این است که گاهی به بهای تحریف و انکار کردن واقعیات، آرامش آدمی را تضمین می‌کنند. متأسفانه نادیده گرفتن واقعیات زندگی در دراز مدت به زیان سازگاری انسان خواهد بود. داستان آن کبک معروف را همه شنیده‌ایم که برای اجتناب از ترس و نگرانی سر خود را زیر برف فرو می‌برد و با این عمل احساس آرامش می‌کرد؛ ولی نادیده گرفتن واقعیات دیر یا زود اثر سوء خود را در سازگاری‌هایی که بر شالوده تحریف و یا انکار واقعیات بنا شده است مشهود خواهد ساخت و آن وقت است که مکانیزم‌های دفاعی نیز بلا اثر خواهند ماند. دانشجویی که مرتب شکست‌های درسی خود را با دلیل تراشی و بهانه جویی توجیه می‌کند و خود را از پیامدهای ناگوار روانی آن مصون می‌دارد بالاخره روزی خواهد رسید که مجبور گردد واقعیات را بپذیرد و خود را با آن تطبیق دهد. از جمله اینکه یا باید رشته تحصیل خود را عوض کند و یا به کلی ادامه تحصیل را رها کرده و به دنبال معیشت و کسب و کار برود.

بنا بر آنچه گفته شد مکانیزم‌های دفاعی و یا هر رفتاری که برای حصول سازگاری به کار گرفته می‌شوند باید از یک سو هیجانات و ناراحتی‌های داخلی را آرامش بخشند و از سوی دیگر با واقعیات و مقتضیات دنیای خارج نیز مقابله کنند. جنبه مقابله نمودن با واقعیات محیط پیرامون نمی‌تواند با جنبه مقابله نمودن با هیجانات محیط درون متناقض و ناهماهنگ باشد. در حصول یک سازگاری استوار و پابرجا جنبه‌های دنیای درونی و دنیای بیرونی هر دو حائز اهمیت هستند و یکی مکمل دیگری است. انسان در جریان سازگاری خود می‌بایستی حوائج خود را بر طرف و آرامش خود را حفظ کند ولی با واقع‌گرایی و با توجه به مقتضیات زمانی و مکانی محیطی که در آن زندگی می‌کند.

به هر تقدیر مکانیزم‌های دفاعی گاهی در برابر فشار زیاد مسائل و گرفتاری‌های زندگی بلا اثر می‌شوند. اگر چه گاهی نیز آنچنان مؤثر واقع می‌شوند که آدمی را از اتخاذ روش‌های واقع بینانه‌تری که توأم با مآل اندیشی نیز باشد، باز می‌دارند. در هر دو صورت احتمال زیاد می‌رود که انسان دچار ناسازگاری و اختلالات روانی شود و قدرت رویارویی با مصائب و مشکلات زندگی را از دست بدهد.

در واقع در آن هنگام که مکانیزم‌های دفاعی رسالت مهار نمودن اضطراب و تنش را از دست بدهند؛ انسان در آستانه بیماری‌های روانی قرار خواهد گرفت.

 

خلاصه

تلاش روزمره آدمیان بر محور سازگاری با محیط پیرامون خویش دور می‌زند. این که آدمی چگونه با نیروهای انگیزشی و موانع و مشکلات گوناگون که در راه ارضای نیازهایش قرار دارد به مقابله برمی‌خیزد و چگونه بی تعادلی را به حالات آرامش و تعادل باز می‌گرداند و خود را سازگار می‌سازد؛ در این فصل مورد بررسی قرار گرفت.

با توجه به نسبی بودن امر سازگاری در این فصل به فرایند ناسازگاری پرداخته شد و مراد از آن همان حالات و رفتاری است که به آن بیماری‌های روانی، امراض عصبی، ضعف اعصاب، اختلالات شخصیتی و… گفته می‌شود.

بین ترس و اضطراب تفاوت‌هایی وجود دارد. ترس معلول محرک خاص و معینی است که خطرناک تشخیص داده می‌شود. بر عکس اضطراب و دلهره، معمولاً دلیل و علت خاص و شناخته شده‌ای ندارد. اضطراب هیجان و تنشی است کلی و مبهم و مشحون از بیم و امید. به همین دلیل وصف دلهره و اضطراب با تصویری که ما از تعارض و ناکامی داریم کاملاً منطبق است.

تعارض انگیزه‌ها، مادام که از قوه به فعل در نیامده است، آسیب و خطر آنی ندارد. تعارض مولود تهدیدی است از آسیب و خطری در آینده.

اصولاً اضطراب‌های آدمی به سه نوع اضطراب واقعی، عصبی و اخلاقی تقسیم می‌شود. اضطراب واقعی ناشی از مخاطرات واقعی در محیط زندگی است. اضطراب عصبی ناشی از تعارض‌های درونی و اضطراب اخلاقی منبعث از احساس شرمندگی و گناه است.

در بحث مکانیزم‌های دفاعی چگونگی مقابله انسان با مسئله ناکامی و اضطراب مورد بررسی قرار گرفت. هر فکر،گفتار و عمل و عکس العملی که نیازی را ارضا کند یک مکانیزم سازگاری به شمار می‌رود. وقتی تنش و هیجانات درونی از حالت اعتدال خارج شد، انسان از مکانیزم‌هایی استفاده می‌کند تا از موجودیت خود در برابر اضطراب و نگرانی دفاع کند. بهره‌گیری از مکانیزم‌های دفاعی، حساب شده و از روی عمد نیست و غالباً ناهوشیارانه آموخته می‌شوند و ثمربخشی مکانیزم‌های دفاعی در غیرعمد بودن آنهاست؛ چون اگر جز این باشد اثر دفاعی خود را از دست می‌دهند و اضطراب و التهاب دوباره ظاهر می‌شود.

مکانیزم‌های دفاعی از ما در برابر اضطراب و تنشی که در اثر موقعیت‌های تهدید‌کننده و ناکامی و تعارض در ما ایجاد می‌شود، دفاع می‌کنند. استراتژی دفاعی ممکن است جنبه حمله و مبارزه داشته باشد یا جنبه گریز و کناره‌گیری و یا انکار واقعیات وگاهی هم از حمله و گریز با هم استفاده می‌شود. برخی از انواع مکانیزم‌های دفاعی در این فصل تعریف گردید.

در اثر مکانیزم سرکوبی، انسان از تمایلات و انگیزه‌های تنش‌آور و اضطراب انگیز خود بی‌خبر می‌شود و نسبت به محرک‌ها و موقعیت‌هایی که در او واکنش و پاسخ‌های نگران کننده ایجاد می‌کند، فراموشی می‌آورد.

در مکانیزم واکنش متقابل انسان برای حل تعارضات روانی و حفظ آرامش خود علاوه بر سرکوبی و انکار تمایلات نگران کننده درست برعکس آن نیز عمل می‌کند. این مکانیزم در رفتار کسی که واقعاً می‌ترسد ولی وانمود می‌کند که نمی‌ترسد؛ مصداق پیدا می‌کند. همچنین این مکانیزم بیشتر در رابطه با انگیزه‌های ضد اجتماعی و اعمالی که به فسق و فجور موصوف شده‌اند به کار گرفته می‌شود.

دلیل تراشی وسیله‌ای است که به یاری آن، انسان انگیزه‌ها و رفتار خود را معقول و موجه جلوه می‌دهد. انسان با دلیل تراشی دل خود را خوش و هیجان خود را آرام می‌کند. این مکانیزم فرایندی منطقی نبوده و فقط افراد به اتکای آن می‌توانند برای اعمال و انگیزه‌های خود دلیل موجه و خوب ارائه نمایند.

در مکانیزم انفصال بخشی از محتویات ذهنی آدمی اعم از افکار، عواطف و احساسات از بخش دیگری که با آن در تضاد است به گونه‌ای جدا و منفصل می‌گردد که دیگر تضاد و تعارض حس نمی‌شود. یک شکل رایج این پدیده ذهنی، انتزاعی فکر کردن زیاده از حد درباره مسائلی است که جنبه‌های عاطفی آن ممکن است برای انسان اضطراب انگیز و ناراحت کننده باشد.

در مکانیزم فرافکنی انسان فکر می‌کند که انگیزه‌ها، تمایلات و خصلت‌های                اضطراب انگیز او در دیگران نیز وجود دارد و دیگران نیز از این حیث شبیه او هستند. این فکر و گمان او را تسلی می‌دهد و از التهاب و تنش او می‌کاهد. در این تاکتیک انسان برای خلاصی از اضطراب و دلهره‌ای که در مورد انگیزه‌ها و رفتارهای خود حس می‌کند؛ انگیزه‌های خود را به دیگران نسبت می‌دهد.

توجه دیگران را به خود جلب نمودن از بدوی‌ترین مکانیزم‌های دفاعی به شمار می‌رود. مکانیزم جلب توجه به ویژه در رفتار کسانی که از تنهایی و بی‌اعتنایی دیگران آزرده و رنجور می‌شوند کاملاً مشهود است. طرز لباس و آرایش و صحبت خانم‌ها و آقایان غالباً از انگیزه جلب توجه نشأت می‌گیرد.

وقتی انسان در کاری شکست می‌خورد و خود را در برابر مشکلات و مصائب زندگی ناتوان و ناکام می‌یابد؛ از دو راه جبران مستقیم و غیر مستقیم درصدد برمی‌آید تا شکست و ناکامی خود را جبران کند.

در جبران مستقیم انسان در همان زمینه‌ای که با شکست روبرو بوده است؛ آنچنان بر تلاش و کوشش خود می‌افزاید تا تلافی شکست خود را بنماید و به هدف خود برسد و یا اینکه در همان زمینه‌ای که فعالیت می‌نموده هدف‌های مشابهی را جانشین هدفی می‌نماید که از دسترس آن خارج مانده است.

در جبران غیر مستقیم، رفتار و خصوصیاتی که منبع اضطراب و نگرانی شده‌اند، به عوض آن که تأکید و تقویت شوند تا به نتیجه برسند، جای خود را به رفتار و خصوصیات موفقیت‌آمیز و ارضاکننده می‌دهند. در این نوع مکانیزم، افراد فعالیت‌های خود را در زمینه‌هایی که ضعیف‌اند؛ متوقف کرده و به کارهایی می‌پردازند که در آن توانایی و آمادگی بیشتری در خود حس می‌کنند.

جبران غیر مستقیم گاهی رفتار و صفات دیگران را نیز در بر می‌گیرد. بدین معنی که افراد تحت شرایط خاصی ناکامی‌های خود را در کامیابی نزدیکانشان جبران می‌کنند و غیر مستقیم از پیروزی‌ها و کامجویی‌های آنان شاد و متمتع می‌شوند.

مراد از همسان سازی این است که انسان گاهی از طریق همسان ساختن و تطبیق هویت خود با دیگران ناکامی‌های خود را جبران می‌کند. این مکانیزم نیز در مقابله با ناکامی و اضطراب به کار گرفته می‌شود. در یادگیری تقلیدی نیز مکانیزم همسان‌سازی و خود را شبیه دیگران دانستن نقش اساسی دارد و از دوران کودکی شروع می‌شود. همسان سازی گروهی نیز در میان مردم رواج فراوان دارد و در رفتار کسانی که به عضویت باشگاه‌ها و انجمن‌ها در می‌آیند، کاملاً مشهود است. این افراد غالباً به این دلیل به این مؤسسات می‌پیوندند که اهداف و آرمان‌های فردی و انگیزه‌های همبستگی خود را ارضا کنند.

انسان وقتی در دنیای واقعیات به کام نمی‌رسد به عالم تخیلات و رؤیا روی می‌آورد تا آنچه را که در تجربیات واقعی خود نمی‌یابد در دنیایی که ساخته و پرداخته ذهن اوست، به سهولت به چنگ آورد. خیال بافی از متداول‌ترین مکانیزم‌های سازگاری به شمار می‌رود. هنگامی که ترس و اضطراب و تعارضات روانی مانع از آن شوند که افراد به گونه‌ای فعال و واقع بینانه خود را با محیط سازگار نمایند آنان به طور غیر‌فعال و  خیال بافانه خود را سازگار می‌کنند و از دنیای ذهنی خود تمتع می‌گیرند.خیال بافی از یک سو در نقش ارضا کننده مستقیم انگیزه‌های کام نیافته ظاهر می‌شود و از سوی دیگر در نقش جبران کننده. به عبارت دیگر در عالم رؤیا و خیال انسان یا به دنبال همان چیزهایی که از آن محروم مانده است می‌رود یا به دنبال چیزهایی شبیه آن یا بهتر از آن.

رؤیا و خیال بافی انواعی دارد. در نوع «قهرمان پیروز»، انسان تصور می‌کند که به انجام اعمال بزرگ و یا به مال و مکنت کلانی که در آرزوی اوست دست یافته است. رؤیای نوع قهرمان پیروز در چهار دسته فرعی رؤیای «نمایش»، «نجات»، «جلال» و «کرنش» قرار می‌گیرد.

محور برخی خیال بافی‌ها مرگ و ویرانی است که از انگیزه‌های خشم و عداوت سرچشمه می‌گیرد. در این نوع رؤیاها، رقبا به چنگال مرگ گرفتار می‌شوند. این‌گونه مرگ و ویرانی خیالی غالباً به صورت مبدل و مسخ شده ظاهر می‌گردد تا تعارض و اضطرابی در صاحب خیال ایجاد نشود. گاهی خود خیال باف در خیال بافی هدف مرگ است. در این نوع خیال بافی‌ها، قهرمان برعکس «قهرمان پیروز» در نقش مظلوم جلوه می‌کند.

در هر دو مکانیزم کناره‌گیری و خیال بافی از رویارویی با واقعیات و اتخاذ روش‌های فعال و تهاجمی خودداری می‌شود. رفتار کناره‌گیرانه مثل سایر مکانیزم‌های دفاعی اکتسابی است. معمولاً افراد خجول و ترسو مبادرت به کناره‌گیری می‌کنند، چون از این راه می‌توانند اضطراب و تنش خود را کاهش دهند.

سازگاری از راه کناره‌گیری مانع از آن می‌شود که فرد به جستجوی راه‌های سازنده‌تری برای رفع مشکلات خود برخیزد. مشکلات افراد منزوی هنگامی شروع می‌شود که خود را در اوضاع و احوال تازه‌ای می‌یابند که معاشرت دائمی با دیگران و اشتراک مساعی جمعی ضرورت پیدا می‌کند.

وقتی کناره‌گیری با طرد کردن، لجاجت و عصیان و بازخوردهای ضد و نقیض تؤام باشد منفی‌بافی نامیده می‌شود. مکانیزم منفی‌بافی هم جنبه‌های پرخاش‌گری دارد و هم جنبه‌های انزوایی و در میان کودکان زیاد به چشم می‌خورد. رفتار منفی‌بافی عموماً از واکنش‌های خشم و غضب دوران کودکی مشتق می‌شود.

درباره هر چیز بحث و مجادله کردن، به همه چیز ایراد گرفتن و با بدبینی و تردید نگاه کردن، خود را به نفهمی زدن و تحامق کردن از تجلیات مکانیزم منفی بافی در افراد بالغ به شمار می‌رود.

وقتی انسان در یک موقعیت تعارض انگیز جدی قرار می‌گیرد؛ ممکن است واکنش خاصی از او بروز کند؛ از قبیل اینکه: او را در معرض تهدیدات جامعه قرار دهد (درد و رسوایی)، در او احساس گناه و ندامت به وجود آورد (آزار ندای وجدان)، خودپنداری و خودحرمتی (شرف و آبرو) او را به خطر اندازد و پیامدهای سوء دیگر.

احتمال وقوع هر یک از پیامدهای ناگوار او را دچار دلهره و اضطراب خواهد نمود. هر انسانی امیال و هوس‌هایی دارد که نه مورد پسند خود اوست و نه جامعه. مورد پسند او نیست؛ به دلیل اینکه ارزش‌هایی به انسان تلقین شده و او تصویری از خویشتن دارد که با پاره‌ای امیال او تعارض می‌یابد. این هوس‌های پنهانی چنان که تحقق یابند آبرو و حیثیت آدمی را به مخاطره می‌اندازد.

مکانیزم‌های دفاعی در خدمت حفظ خودحرمتی و آرامش انسان قرار دارند. در حقیقت این مکانیزم‌ها انسان را از افکار و تصورات و امیال اضطراب انگیز و خطرناک در امان نگه می‌دارند و با سرکوبی و انکار و تحریف و تعدیل انگیزه‌ها تعادل روانی او را حفظ می‌کنند.

این که انسان چه نوع مکانیزم‌هایی را برای دفاع از خود به کار خواهد گرفت به شخصیت، تجربیات و خلق و خوی او بستگی دارد. چگونگی دفاع از خود در برابر اضطراب به صورت یک خصلت فردی جلوه خواهد نمود. طبق اصل تقویت، مکانیزم‌هایی به کار گرفته می‌شوند و به صورت عادت در می‌آیند که در کاستن تنش و اضطراب آدمی مؤثر باشند.

خاصیت سازگاری یا تطبیق‌دهی هر رفتار را باید از دو جنبه مد نظر قرار داد. یکی از این جنبه که آیا مکانیزم دفاعی توانسته است اضطراب و ناراحتی فرد را کاهش دهد؟ دیگری از این جنبه که آیا مکانیزم دفاعی توانسته است پاسخ مؤثر و به جایی به واقعیات دنیای خارج باشد؟

مشکل این مکانیزم‌ها این است که گاهی به بهای تحریف و انکار کردن واقعیات، آرامش آدمی را تضمین می‌کنند. متأسفانه نادیده گرفتن واقعیات زندگی در دراز مدت به زیان سازگاری انسان خواهد بود.

در حصول یک سازگاری استوار و پابرجا، جنبه‌های دنیای درونی و بیرونی هر دو حائز اهمیت هستند و یکی مکمل دیگری است. انسان در جریان سازگاری خود می‌بایستی حوائج خود را بر طرف و آرامش خود را حفظ کند ولی با واقع‌گرایی و با توجه به مقتضیات زمانی و مکانی محیطی که در آن زندگی می‌کند.

پرسش

۱) چه تفاوتی بین واکنش ترس و واکنش اضطراب وجود دارد؟

۲) مکانیزم‌های دفاعی برای چه مقصودی به کار گرفته می‌شوند و وجه تسمیه مکانیزم‌های دفاعی چیست؟

۳) مکانیزم دفاعی سرکوبی را تعریف نمایید. (از دید فروید)

۴) مکانیزم واکنش متقابل در رفتار چه کسی مصداق پیدا می‌کند. این مکانیزم را تعریف کنید.

۵) مکانیزم دلیل تراشی را تعریف نموده و خاصیت اصلی این مکانیزم را بیان کنید.

۶) مکانیزم دفاعی انفصال را تعریف کنید.

۷) فرافکنی به چه مقوله‌ای اشاره دارد و در چه مواردی بیشتر به کار گرفته می‌شود؟

۸) مکانیزم جلب توجه، چگونه به سازگاری فرد کمک می‌کند؟

۹) مکانیزم جبران در چه مواقعی بروز می‌یابد؟ جبران مستقیم و جبران غیر مستقیم چه تفاوت‌هایی با هم دارند؟

۱۰) مکانیزم همسان سازی را تعریف کنید. این مکانیزم در پاسخ به چه مسائل و مشکلاتی در فرد ایجاد می‌شود؟

۱۱) «قهرمان پیروز» زیر مجموعه کدام مکانیزم دفاعی است و این نوع مکانیزم به چند دسته تقسیم می‌شود؟ نام ببرید.

۱۲) مکانیزم کناره‌گیری را تعریف کنید.

۱۳) مکانیزم منفی بافی چیست و این مکانیزم عموماً از واکنش‌های خشم و غضب در چه دورانی از زندگی انسان مشتق می‌شود؟

 

منبع فصل هفتم:

والی‌پور، ایرج، روان‌شناسی سازگاری، تهران: چاپ و نشر وحید، چاپ اول، بی‌تا،          ص. ص. ۱۶۰-۲۱۹٫

 

 ست)، تصمیم می‌گیرد و تصمیمش را به گروه ابلاغ می‌کند. با وقار و شکیبایی به اظهار نظر و ابراز عقیده دیگران گوش می‌دهد؛ زیرا می‌خواهد دیگران را در ابراز عقیده آزاد گذاشته باشد؛ اما چنان چه اظهار عقاید و تبادل آرا و مباحثه قدری به طول انجامد، عنان صبر از کفش خارج می‌شود. وقتی برای خودش مسأله حل شده و تصمیم مقتضی اتخاذ گردیده است، ادامه بحث و مذاکره را اتلاف وقت می‌داند و صحبت دیگران را قطع می‌کند و می‌گوید: «من در این موضوع تجربه کافی دارم؛ صبر کنید بگویم چه باید بکنید…»

گاهی اوقات ارباب منشی او به این صورت ظاهر می‌شود که به زعم خود برای سر و سامان دادن به اوضاع و احوال جلسه و بدون در نظر گرفتن میل و خواست افراد و کل گروه، کاری را از بعضی افراد می‌خواهد و بعضی را از کاری که خودش زائد و بی‌نتیجه می‌داند، منع می‌کند.

راه حل. شاید این شخص واقعاً بهتر یا سریع تر از دیگران فکر کند و راه حلی که در نظر گرفته است درست باشد، اما رفتار ارباب منشانه او نشان می‌دهد که به فلسفه و لزوم حل مشکلات و آموزش از طریق گفتگوی دست جمعی و گروهی آشنا نیست و اگر هست، باطناً به آن اعتقادی ندارد. نمی‌داند که منظور از تشکیل چنین جلساتی یافتن راه حل از طریق مشارکت همه اعضا و آشنایی با مسائل با طرح درست موضوعات و جا انداختن مسائل با پرسش و گفتگو و نظرخواهی است تا در نتیجه همه اعضا تصمیمی را که توسط گروه اتخاذ می‌شود از آن خود بدانند و پشتیبان جدی آن باشند و مسائلی که مطرح می‌شود را به خوبی در فعالیت‌ها به کار بندند. گاهی اوقات او ممکن است همه این مسائل را بداند و به آن معتقد نیز باشد اما متوجه این حقیقت نباشد که رفتار او مزاحم یا مخلّ کار جلسه بوده و ممکن است دیگران را از شرکت فعال و واقعی در بحث و مذاکره و گفتگو دور کند. مسئول و اعضای جلسه می‌توانند رفتارهای این شخص را  برای هماهنگی با فلسفه مذاکره و مشاوره و گفتگو، یعنی نظربینی و نظرخواهی همگانی و متکی بودن تصمیمات بر خواست و قبول همه، و آموزش بر تفاهم و ادراک یکایک اعضا تعدیل کنند. راه‌های ساده‌ای که برای این کار عملی به نظر‌می رسند عبارتند از:

الف. هر وقت او، بعد از اظهار نظرات خود و به بهانه‌هایی مانند کمی وقت یا فوریت مسأله، خواست تا راه حل‌های او را بپذیرند و مذاکره و مباحثه را وقت گیر و زائد تلقی کرد، یکی از حاضران گروه را مخاطب قرار می‌دهد و می‌گوید: «موضوعی که خانم (یا آقای)… مطرح (یا پیشنهاد) کردند به نظر من جالب است؛ اما چون من از جزئیات آن مطلع نیستم و ممکن است در این جلسه اشخاص دیگری نیز مثل من باشند که خوب متوجه نشده‌اند، بهتر است درباره آن مذاکره کنیم».

ب. مدیر جلسه در مواقع مناسب، نظر ناظر را درباره جریان مذاکرات جویا می‌شود. ناظر ورزیده و آگاه با بیانی ملایم و خالی از حمله و نیش، اثرات رنجش زا و مخربی را که حالت و رفتار «ارباب» در عضوی به خصوص یا در کل گروه و جریان مذاکرات و گفتگوها داشته است، بیان می‌کند.

پ. اعضا می‌توانند او را ناظر یا منشی جلسه تعیین کنند. وقتی او چنین وظیفه‌ای را به عهده بگیرد، نه تنها برای رفتار ارباب منشانه اش موقعیتی نخواهد یافت، بلکه در نقش ارزیاب و نقاد جلسه، رفتارهایی نظیر رفتار خود و اثرات آن را مشاهده خواهد کرد و این خود آموزشی خواهد بود که او را در جهت تعدیل یا تغییر رفتارش سوق خواهد داد.

ت. چنان چه «ارباب» از ادامه روش خود باز نایستاد، اعضا می‌توانند رفتار او را نادیده بگیرند و بلافاصله بعد از اظهار نظر او یکی از حاضران بگوید: «مطلبی که خانم (یا آقای…) بیان داشتند برای من جالب بود، خواهش می‌کنم قدری بیشتر درباره آن صحبت کنیم».

با این کار او از علاقه حاضران به توجه درباره عقاید و نظرات یکدیگر و نامناسب بودن رفتار خود، آگاه خواهد شد.

 

وراج و پرحرف

این شخص مرتب صحبت می‌کند و درباره هر مطلب یا حرفی که پیش می‌آید، بلافاصله نظری ابراز می‌دارد و به تجربیات خود در آن زمینه اشاره می‌کند. مثلاً می‌گوید: «اتفاقاً من در این مورد مطالعات و تجربیاتی دارم که می‌تواند حلال این مشکل باشد.» و بعد از این جمله، مدت‌ها صحبت می‌کند و حرف‌هایش را تکرار می‌نماید.

راه حل. گاهی پرحرفی یک نفر از آن روست که تصور می‌کند حاضران مقصود و منظور او را خوب درک نکرده‌اند و یا خیال می‌کند سایرین بدون توجه به دلایل او با نظرش موافقت ندارند و به این وسیله  می‌خواهد با توضیح بیشتر و مکرر، آنان را با نظر خود موافق سازد. در چنین مواردی، مسئول یا منشی جلسه با اشاره به خلاصه نظرات او، وی را مطمئن سازد که حرف‌هایش مورد توجه بوده و در مورد  راه‌حل‌هایی که پیشنهاد کرده؛ بحث شده است و دیگران در مورد قبول یا رد آنها به شور و بحث خواهند پرداخت. اگر چنان چه این تمهیدات سودی نبخشد و او باز به پرحرفی خود ادامه دهد، آن وقت روش‌هایی را که درباره «ارباب» گفتیم، درباره  او نیز به کار می‌بریم.

 

شکاک

وقتی در جلسات خود با چنین شخصی مواجه می‌شویم، شاید او را «منفی‌باف» هم بخوانیم. اگر نظر او در مورد هر پیشنهادی این باشد که: «فکر نمی‌کنم قابل اجرا باشد.» و یا  «خیال  نمی‌کنم آنها این حرف (یا راه حل) را قبول داشته باشند.» یا «فکر نمی‌کنم درست و صحیح باشد.»، عنوان شکاک برای او مناسب است و اگر هر نظر و پیشنهادی را فقط نفی کند و با بینش انتقادی و کوچک شماری نسبت به آن واکنش نشان دهد، «منفی باف» نامیده می‌شود.

راه حل. در هر دو حالت، اعضای جلسه باید با صبر و حوصله و به طریق صحیح و عاقلانه‌ای بی اساس بودن شک و منفی نگری را به صاحبان این چهره‌ها نشان دهند. با مهربانی و حوصله از آنها بخواهند تا علت شک و عدم اطمینان خود را بیان کنند و آن‌گاه مثل هر اظهار نظر دیگری به حرف‌های آنان توجه کنند و نظراتشان را به بحث بگذارند. بدین طریق آنان توجهی که در طلب آن هستند به دست می‌آورند و در عین حال در صورتی که شک و  منفی نگری آنها موردی نداشته باشد، به بی‌اساس بودن آن پی می‌برند و اگر صحت عقیده یا راه حل پیشنهاد شده برایشان روشن شود، در می‌یابند که مشاوره و مباحثه خود بهترین وسیله برای یافتن راه حل عاقلانه و روش و عمل صحیح بوده است و شک و منفی‌نگری آنها قبل از آن که مسأله تجزیه و تحلیل شود، موردی نداشته است.

 

مخل

یک درجه بالاتر از شکاک «مخل» است. نه تنها در درستی و صحت هر عقیده و نظر و عملی شک می‌کند، بلکه شک ندارد که نظر خودش بهتر، جامع تر و صحیح‌تر است. در اثبات مدعای خود دلیلی هم نمی‌آورد و فقط بر روی آن پافشاری می‌کند. اگر گروه و افراد از حرف او بگذرند و به مطالب دیگر مشغول شوند، او صحبت‌ها را قطع می‌کند و به سر حرف اولش بر می‌گرداند.

راه حل. «مخل» هم می‌تواند عقیده و نظر درستی داشته باشد. باید به حرف‌هایش به دقت گوش کرد و اگر با دلایل و توضیحات کافی همراه نیست، از او توضیح و دلیل خواست. اگر حرف‌ها و توضیحات و دلایلش روشن یا کافی نیست، باید برای توضیحاتش نیز از او توضیح خواست. اگر توانست حرف‌های خود را ساده تر بگوید و دیگران را به درستی آنان قانع سازد که ایرادی نیست و گروه با راه حل یا نظر مفید و کار آمدی مواجه است و اگر نتوانست، باید با صبر و حوصله، دلایل رد مطالبش برای وی بازگو شده  و او مطمئن شود که گروه یا مسئولان جلسه و یا راهنما به او  و حرف‌هایش توجه لازم را مبذول داشته‌اند. چنان چه باز هم فرد مذکور به رویه خود ادامه داد؛ گروه می‌تواند به مطالب و حرف‌های دیگران بپردازد و به کار خود ادامه دهد و او را به حال خود بگذارد.

 

عیب جو

حتماً در برخورد‌های روزانه و در جلسات گوناگون با کسانی روبه رو شده‌اید که در هر چیز یک عیب می‌بینند و بدتر این که با گفتاری نیش‌دار و تحقیرآمیز به صحبت‌ها و نظرات دیگران واکنش نشان می‌دهند. خرده‌گیری‌ها و عیب‌جویی‌های این اشخاص موجب دلسردی‌ها و کاهش اشتیاق کار گروهی می‌گردد.

راه حل. این شخص برای «صید» تشخص و مهم دیدن خود «تور» عیب جویی و تحقیر دیگران را به کار می‌برد. هر وقت عیب جویی‌های خود را با سخن‌های نیش‌دار و تمسخرآمیز همراه می‌سازد، باید  راه‌حل‌ها و دلایل عیب‌جویی او را از خود او خواست و با دقت و حوصله به آن گوش داد. چه بسا که در پوشش عیب‌جویی، حرف درستی هم داشته باشد. توجه دقیق و صادقانه به حرف‌هایش و دادن بازتابی از اثر رفتارش توسط راهنما، مدیر و یا شخصی که مورد طعن و تمسخر او قرار گرفته است، در تعدیل رفتارش بی اثر و بی ثمر نخواهد بود.

 

چاپلوس

 این شخص به خیال کسب نفع یا دفع ضرر، کسانی را که مفید به حال خود تشخیص می‌دهد، بیشتر از حد لازم می‌ستاید. زیان عمل او برای گروه آن است که با تعریف و تمجید‌های نابجا و بیش از حد، صاحبان افکار و نظرات نادرست را در تصور درستی حرف‌های خود تقویت می‌کند و زمینه را برای ایجاد تفرقه و دسته‌بندی‌های داخلی گروه مستعد می‌سازد.

راه حل. تملق و چابلوسی از آن جا سرچشمه می‌گیرد که شخص به علت کم و ناچیز دیدن خویش با رشوه دادن به صورت تعریف و تمجید و ستایش بیش از حد، خود را به شخص یا اشخاصی که در نظرش صاحب عنوان و قدرت و یا توانا به آزار یا حمایت و پشتیبانی از او هستند، نزدیک می‌کند. هوش و ذکاوت در این شخص، لزوماً به خاطر چابلوسیش، کمتر از دیگران نیست و چه بسا که می‌تواند با امعان نظر در مسائل، راه‌حل‌های کارساز و مفید ارائه کند؛ اما مشغولیت آگاه یا نا آگاه او به دفع آزارهای ناشی از کم انگاری‌های محتمل یا واقعی دیگران، ذهنش را از غور در مسائل اساسی بر کنار و به تمهید پشتیبان و حامی ‌مشغول می‌دارد. مدیر گروه و سایر اعضای جلسه باید با چنین شخصی چنان رفتار کنند که دریابد نظرات او بدون توسل به تعریف و تمجید بی‌جا از دیگران، برای گروه قابل تأمل و بررسی  می‌باشد. برای تأمین بازتاب از بی‌ارزش بودن رفتار چابلوسانه او، کسی که هدف تمجید و تحسین زائد از حد او قرار گرفته است؛ می‌تواند بگوید: «گرچه از حُسن نظر خانم (یا آقای)… درباره خودم و نظراتم باید سپاس‌گزار باشم، اما بهتر بود ایشان حرف‌های مرا با در نظر گرفتن واقعیات به محک می‌زدند و می‌سنجیدند و نظر خود را نیز چنان که هست، با تذکر و تبیین تبایناتش با نظر من ابراز می‌داشتند».

چنین حرفی از طرف کسی که تمجید و تحسین شده است، بی شک اثر منفعل‌کننده‌ای در «چابلوس» خواهد گذاشت و در تعدیل رفتارش بی تأثیر و بی‌خاصیت نخواهد بود.


ناراحت

رفتار این شخص مثل بچه‌های بازیگوش در سر کلاس است. غالباً با کسی که در کنارش نشسته است، در گوشی صحبت می‌کند، بی مورد و بی موقع جریان مذاکرات را قطع می‌کند و اعضا را از جهتی که در پیش گرفته‌اند و در مذاکرات جلو می‌روند  منحرف می‌سازد.

راه حل.  مثل هر رفتار «مزاحم» یا «مخلّ» دیگری باید دید که چه چیزی باعث چنان رفتاری شده است. شاید جلسه به عللی مانند حالت «پرواز» و یا خستگی و حوصله‌سر‌رفتگی عمومی، کارآیی و حرکت خود را از دست داده است و یا شاید او توجهی را که باید به هر کسی بشود، احساس نکرده است و به طور آگاه یا نا آگاه با رفتارهای نامناسب خود این عدم توجه را با گروه تلافی می‌کند.

اگر مدیر جلسه علت اول را زمینه ساز رفتار «ناراحت» او تشخیص بدهد، باید در رفع آن بکوشد و حالت «پرواز» را یادآور شود و اگر خستگی و حوصله سر رفتگی را همه‌گیر تشخیص داد، برای چند دقیقه توقف در بحث و استراحت را خواستار گردد. اگر علت دوم را موجب رفتار‌های او دانست، عقیده و نظر او را بخواهد و به بحث و مذاکره بگذارد. ممکن است مطالب مورد بحث برایش جالب توجه نباشد و رفتار «ناراحت» او، در واقع واکنش طبیعی وی برای مصرف انرژی نا آرام در چنان محیطی باشد. در این صورت، مدیر جلسه یا یکی از حاضران باید سعی کنند او را به موضوع مورد بحث علاقمند سازند و در زمانی که برای تعیین موضوع جلسه و مذاکرات بعدی اختصاص می‌دهند، نظر او را نیز جویا شوند. راه حلی که در مورد شخص «بی‌اعتنا» به کار می‌بندیم، در این مورد نیز می‌تواندکار ساز باشد. اما ممکن است علت ناراحتی او این باشد که از صحبت‌ها چیزی نمی‌فهمد و چیزی دستگیرش نمی‌شود و درنتیجه، نشستن در جلسه او را خسته و بی آرام کرده است. در این صورت، مدیر جلسه یا یکی از اعضای جلسه خواهش می‌کند که آن چه تا آن زمان مورد بحث قرار گرفته است برای همه «تلخیص» شود و یا کسی با «سؤال برای توضیح» موجب می‌شود تا مطلب تبیین و توضیح گردد. مثلاً می‌گوید: «موضوع هنوز برای من قدری مبهم است. خواهشمندم یک نفر آن را قدری تجزیه و تحلیل کند و توضیح دهد تا من خوب متوجه شوم».

گاهی می‌توان از خود شخص «ناراحت» تقاضا کرد که مطلب را چنان که فهمیده است برای گروه شرح دهد. با این کار، توجه او به مطالب مورد بحث سوق داده می‌شود و انرژی او در این توجه به مصرف می‌رسد. راه حل‌هایی که برای «لوده» توصیه شده‌اند، در مورد «ناراحت» نیز قابل استفاده هستند.

 

چهره‌های «تازه»

حال که با خصوصیات چهره‌های «مزاحم» و «مخرب» آشنا شده ایم، خوب است با چهره دیگری که در بحث و مذاکره امکان وجودش هست نیز آشنا شویم و رفتار مناسبی را که گروه باید نسبت به آنها داشته باشد، مورد توجه قرار دهیم.

 

عضو تازه

 هر جلسه و گروهی، ممکن است به عللی اعضا تازه‌ای را بپذیرند و یا اشخاص تازه‌ای به آنها بپیوندند. در این صورت، مسأله‌ای که برای همه مطرح است، این خواهد بود که چه طور تازه وارد را با جلسات خود و محیط کلی آن آشنا سازند.  برای این کار، البته معرفی او به گروه و بعد معرفی یک یک اعضا به او، خواه مدیر جلسه این کار را انجام دهد و خواه یک یک اعضا جداگانه خود را معرفی نمایند، اقدامی ضروری و لازم است؛ اما ناکافی است. هر گروه برای خود دارای فرهنگ یا خصوصیات بینشی و رفتاری است که با سایر گروه‌ها فرق دارد و اعضای آن پس از مدت‌ها نشست و برخاست و تعامل، با آن آشنا شده و به آن عادت کرده‌اند. مثلاً برای ابراز عقیده در جمع ارزش قائلند، حتی اگر عقایدی که ابراز می‌شوند مطابق میل و سلیقه شان نباشد و یا وقتی می‌خواهند صحبت کنند با رعایت حق یکدیگر به صحبت می‌پردازند؛ بی آن که برای اجازه گرفتن دست بلند کنند. البته هر تازه‌واردی بعد از چند جلسه با خصوصیات رفتاری و بینشی گروه آشنا می‌شود، ولی گاهی این آشنا شدن‌ها به قیمت کمی ناراحتی برای فرد تازه وارد یا گروه حاصل می‌شود. برای هموارکردن راه این آشنایی‌ها و تسریع در آن، اعضای گروه می‌توانند در خارج از جلسات بحث و مذاکره با شخص تازه تماس بگیرند و او را با خصوصیات گروه آشنا سازند. تماس اعضای قدیمی با عضو تازه در خارج از جلسات بحث، موجب می‌شود که او کم کم خودش را عضو واقعی گروه احساس کند و به شرکت در مذاکرات و اظهار عقیده و ابراز نظر علاقمند گردد.

خلاصه

بحث و گفتگو فرایندی است برای یافتن پاسخ سؤال یا پیدا کردن راه حل یک مشکل. این شیوه تعامل نیازمند وجود یک جمع و داشتن هدفی مشترک است. جمع شدن این دو شرط در قالب یک گروه تحقق می‌یابد.

تعامل و گفتگو بین افراد، فرصت‌هایی را برای تمامی اعضای گروه به وجود می‌آورد  از قبیل: تبادل اطلاعات، رفع اختلافات و تغییر یا تثبیت رفتار.

برای اداره هر چه بهتر جلسات گفتگو، مدیر باید نقش راهنما را ایفا کند و در خیال ریاست نباشد. علاوه بر این موضوع، مشورت با سایر اعضا را نیز باید مد نظر قرار دهد.

راهنما، مبلغ یا مدیر در یک گروه باید با موضوع مورد نظر، آشنا بوده و پیرامون آن مطالعاتی داشته باشد. جلسه باید در اتاق مناسبی به همراه امکانات جانبی برگزار گردد. مدیر جلسه می‌بایست افراد را به مشارکت فعال در جلسه ترغیب کند. همچنین، مدیر نباید در خلال جلسه، جایگاه اجتماعی و حقوقی خود را به رخ سایرین بکشد. نظرخواهی باید از تمامی اعضای گروه یا جلسه صورت گیرد و به نظرخواهی از اعضای سرشناس اکتفا نشود.

کسانی که راهنمایی جمع و یک گروه را برعهده می‌گیرند و درصدد برقراری ارتباط و تعامل صحیح با همه افراد گروه هستند، ناگزیر باید سه دسته نقش‌های سازنده، تبیینی و پردازنده را بشناسند.

نقش‌های سازنده اشاره به افرادی دارند که به پیشرفت مباحث در جلسات کمک نموده و برای شکستن یکنواختی جلسه با اظهار نظر سازنده به نشاط و پویایی جمع کمک می‌کنند. نقش‌های تبیینی از طریق سه عامل نظرخواهی، تعمیق و فعال سازی بروز می‌یابند. نقش‌های پردازنده نیز برای هموار کردن راه مشارکت در گفتگوهای جمعی و ایجاد شوق و رغبت در انجام وظایف گروهی مثمر ثمر هستند.

در بخش چهره شناسی افراد، شخصیت‌هایی توصیف می‌شوند که گفتار و رفتار و یا سکوت و خودداری آنان از شرکت در بحث‌ها و فعالیت‌ها، موجب وقفه در کار گروه و یا بازدارنده گروه از رسیدن به تصمیم درست می‌گردد.

این چهره‌ها به دو گروه کلی مزاحم و مخرب تقسیم می‌شوند. رفتار چهره‌های مزاحم، اخلال مهمی در کار گروه ایجاد نمی‌کند بلکه صرفاً زحمتی هستند برای سایر افراد گروه که باید وجودشان را بپذیرند و با اتخاذ راه‌ها و روش‌های مناسب در تغییر رفتار آنان بکوشند. این چهره‌ها در قالب شخصیت‌های زیر بروز و ظهور می‌یابند: ملابنویس، موشکاف، پرحرارت، پی جو، محتاط، لوده، بی اعتنا، از خود راضی و ساکت. در این فصل برای برخورد با این افراد در گروه راه حل‌هایی  ارائه شده است.

چهره‌های مخرب، چهره‌هایی هستند که با رفتارشان می‌توانند جریان عادی هر بحث و مذاکره را خراب کنند. این گروه از افراد، آسیب بیشتری نسبت به چهره‌های مزاحم به روند فعالیت‌ها و مباحثات گروهی وارد می‌نمایند. چهره‌های مخرب در قالب شخصیت‌های زیر در گروه ظاهر می‌شوند: ارباب، وراج و پر حرف، شکاک، مخل، عیب جو، چاپلوس و ناراحت. برای برخورد با این افراد در گروه  نیز راه حل‌هایی ارائه شده است.

 

پرسش‌

۱) گروه را تعریف نموده و پیش شرط‌های تعامل و گفتگوی سالم را در قالب یک گروه بیان نمایید.

۲) تعامل و گفتگو بین افراد چه فوایدی را برای اعضای یک گروه دربردارد؟

۳) مدیر، مبلغ و یا راهنما در یک گروه چه بایدها و نبایدهایی را در جهت بهتر برگزار شدن جلسات بحث و گفتگو و مشارکت فعال اعضا می‌تواند انجام دهد؟

۴) هر یک از نقش‌های سازنده، تبیینی و پردازنده را تعریف کنید.

۵) چهره‌های مخرب را به همراه اشکال مختلف آن تعریف کرده و راه حل‌های مقابله با این قبیل شخصیت‌ها را در اداره جلسات و فعالیت‌های گروهی بیان کنید.

۶) چهره‌های مزاحم را تعریف نموده، اشکال مختلف آن را نام ببرید و راه حل‌های مقابله با این نوع اشخاص را در جهت هر چه بهتر برگزار شدن جلسات گروهی بیان نمایید.

 

 

 

 

فصل نهم:

 

 

 

فنون و روش‌های مشاوره

 

 

دکتر عبدالله شفیع آبادی    

 


 

 

 

 

مشاوره

در زبان فارسی گرچه دو واژه «راهنمایی» (Guidance) و «مشاوره» (Counseling)‌  معانی تقریباً یکسانی دارند و در مواردی به جای یکدیگر به کار می‌روند، و لیکن از دیدگاه علمی بین آنها تفاوت وجود دارد. همچنین درباره این دو اصطلاح، تعریف یگانه‌ای که مورد توافق همگان باشد وجود ندارد. برای آنکه بتوانیم تفاوتهای بین آنها را مشخص سازیم، ابتدا باید هر یک از آنها را تعریف کنیم.

راهنمایی

راهنمایی که معنی لغوی آن هدایت و ارشاد و اداره کردن است مفهوم گسترده‌ای دارد و پند و اندرز، مطالعه کتاب یا جدول یا مقاله، و گوش دادن به یک سخنرانی و خطابه را می‌تواند شامل باشد. راهنمایی بصیرت فرد را در زمینه‌ای افزایش می‌دهد و موجب شناخت فرد و نیل به درجات بالاتری از کمال و معرفت می‌گردد.

به نظر شرتزر و استون[۸۲] راهنمایی جریان یاری دهنده‌ای است که فرد را در شناخت خود و محیط پیرامون یاری می‌دهد. به نظر ترکسلر[۸۳] راهنمایی،‌ فرد را قادر می‌سازد تا توانایی‌ها، رغبت‌ها، و محدودیت‌هایش را بشناسد و از طریق گسترش امکانات، با توجه به اهدافش زندگی سالم و سازنده‌ای را سپری سازد.

به طور کلی می‌توان گفت که راهنمایی جریان بررسی همه جانبه فرد با استفاده از ابزار و فنون گوناگون است که نهایتاً فرد را یاری می‌دهد تا توانایی‌ها و محدودیت‌هایش را بشناسد و بر اساس چنین شناختی تصمیمات مناسب و منطقی برای تأمین نیازهای فردی و اجتماعی اتخاذ کند و به کمال و خودرهبری برسد. راهنمایی فعالیتی جمعی است و برای احراز موفقیت در آن، همکاری بین عوامل مؤثر مختلف انسانی ضرورت تام دارد.

راهنمایی به انواع گوناگونی تقسیم می‌شود؛ همانند تحصیلی، شغلی، فرهنگی، دینی، خانوادگی و غیره. لازم به یادآوری است که تقسیم بندی راهنمایی به انواع فوق، صرفاً نوعی طبقه‌بندی صوری و مجازی است[۸۴] که به خاطر سهولت مطالعه و تهیه‌ ریز مواد درسی انجام می‌گیرد و در جریان ارائه خدمات راهنمایی،‌ عملاً از تمام انوع آن توأماً استفاده می‌شود.

راهنمایی ممکن است به صورت فردی یا گروهی اجرا شود. در راهنمایی فردی، یک نفر به تنهایی راهنمایی می‌شود ولی در راهنمایی گروهی تعداد راهنمایی شوندگان بیش از یک نفر است و عده‌ای برای نیل به هدف یا اهدافی معین در یک زمان در محلی دور هم جمع می‌شوند. در راهنمایی گروهی، افراد مشکل عاطفی یا روانی خاصی ندارند، بلکه خواهان کسب اطلاعات در زمینه‌های مختلف از جمله تربیتی،‌ شغلی، اجتماعی، بهداشتی،‌ و خانوادگی هستند تا بتوانند با اتخاذ تصمیمات درست و مناسب، در آینده با مشکلی مواجه نشوند. لذا، راهنمایی گروهی موجب افزایش دانش و بینش افراد در زمینه‌های متعدد می‌گردد و هدف آن پیشگیری از بروز مشکلات در آینده است. مربیان، معلمان و مبلغان می‌توانند با استفاده از ابزار و وسایل متعدد نظیر فیلم، اسلاید، و بروشورهای شغلی به راهنمایی گروهی فراگیران و مخاطبان اقدام کنند و یادگیری آنان را افزایش دهند.

بدون شناخت فرد، ارائه خدمات راهنمایی امکان پذیر نیست. کسب اطلاعاتی در زمینه‌های رغبت، استعداد، پیشرفت تحصیلی، هوش، وضع جسمانی، روانی، خانوادگی، راهنما را یاری می‌دهد تا توصیه‌های عملی مناسبی را برای کمک به فرد ارائه کند.

شیوه‌های شناخت متعدد هستند و به طور کلی می‌توان به عینی یا تستی،‌ ذهنی یا غیر تستی،‌ و عینی و ذهنی تقسیم کرد. شیوه‌های تستی، اطلاعات نسبتاً موثقی درباره فرد ارائه می‌دهند. اطلاعات حاصله از طریق کاربرد آزمون‌های استاندارد، گرچه در شناخت دانش آموز مهم هستند ولی هیچ‌گاه نباید به عنوان تنها منبع تصمیم گیری مورد استفاده قرار گیرند. بلکه برای تصمیم گیری نهایی، اطلاعات حاصل از شیوه‌های تستی باید با سایر اطلاعات که از طریق روش‌های غیر تستی به دست آمده‌اند تلفیق گردد.

شیوه‌های ذهنی یا غیر تستی نیز اطلاعات ضروری متعددی درباره فرد در دسترس راهنما قرار می‌دهند. مشاهده، گروه‌سنجی، پرسش‌نامه، معیار درجه‌بندی،‌ شرح‌حال‌نویسی، بررسی موردی و مصاحبه از جمله روش‌های ذهنی به حساب می‌آیند.

مشاهده، که یکی از شیوه‌های کسب اطلاعات درباره مخاطبان است، عملی ارادی و فعال است و با دیدن که عملی غیر ارادی است تفاوت دارد. مشاهده‌گر باید اولاً قبل از اقدام به مشاهده، هدف از مشاهده را تعیین کند و بداند که چه رفتاری را می‌خواهد مورد مشاهده قرار دهد؛ ثانیاً در هر لحظه فقط یک مورد را مشاهده کند؛ ثالثاً مشاهده را در موقعیتی عادی و طبیعی و به دفعات متعدد انجام دهد؛ و رابعاً به هنگام مشاهده از یادداشت برداری خودداری کند و بلافاصله پس از اتمام مشاهده،‌ نتیجه مشاهده را ثبت کند.

در گروه سنجی، موقعیت و خصوصیت رفتاری مشخص فرد،‌ در مقایسه با سایر افراد گروه مورد بررسی و ارزیابی قرار می‌گیرد و جایگاه فرد در مقایسه با دوستان و هم‌قطارانش در گروه تعیین می‌شود. با این روش می‌توان افراد گوشه‌گیر و یا اجتماعی را در گروه مشخص کرد.

لازمه اجرای گروه سنجی،‌ آن است که اعضای گروه یکدیگر را بشناسند و نیز خصوصیت رفتاری مورد سنجش به دقت مشخص شود. نتایج گروه سنجی نیز باید محرمانه تلقی گردد.

پرسش‌نامه مرکب از مجموعه‌ای از سؤالات است که به منظور سنجش رفتار مشخص مورد استفاده قرار می‌گیرد. تهیه و تنظیم و اجرای پرسش‌نامه، مستلزم دقت و توجه و مهارت است. پرسش‌نامه پس از اجرا باید تفسیر و نتایج حاصله برای شناخت و کمک به حل مشکل مخاطبان مورد استفاده قرار گیرد.

معیار درجه بندی، نوعی پرسش‌نامه است و ممکن است از کسانی نظیر مربی، معلم، مدیر،‌ مشاور، والدین و روانشناس خواسته شود تا در مورد خصیصه‌ای درباره فرد به قضاوت بپردازند. در معیار درجه بندی، هر خصیصه باید به وضوح تعریف شود،‌ هر خصیصه به سادگی قابل مشاهده و اندازه گیری باشد، و ملاک ارزیابی برای هر صفت مشخص شده باشد.

در شرح حال نویسی، از فرد خواسته می‌شود در ارتباط با زمینه‌ای از زندگی خود که به نوعی با موضوع مورد بحث ارتباط دارد آنچه را به خاطر می‌آورد بنویسد؛ و به مشاور ارائه دهد.

مصاحبه عبارت است از گفتگوی حضوری دو جانبه بین مراجع و مشاور که هدفی دارد. انجام مصاحبه مشاوره‌ای به تهیه مقدماتی نیاز دارد تا مراجع به راحتی بتواند مسائل و مشکلات خود را با مشاور در میان بگذارد.

در بررسی موردی که تغییرات و رشد همه جانبه فرد مورد بررسی قرار می‌گیرد،‌ اطلاعات حاصله باید به طریقی تهیه و تدوین گردد که ماهیت و علل مشکل با استفاده از شیوه‌های گوناگون شناخته شود و سپس بر اساس آن اقدامات اصلاحی مناسبی طرح و اجرا گردد.[۸۵]

مشاوره

پس از آشنایی با تعریف راهنمایی، بجاست که مشاوره مورد بررسی قرار گیرد. مشاوره از نظر لغوی به معنی همکاری کردن و رأی دیگری را در انجام کاری خواستن است. مشاوره از دیدگاه‌های گوناگون تعریف شده است. پاترسون[۸۶] مشاوره را در جریان یاری دهنده‌ای می‌داند که به ارتباط خاص بین دو نفر نیاز دارد. یکی از این دو نفر یعنی مراجع (Client) معمولاً با مشکل روانی و عاطفی مواجه است، و دیگری یعنی مشاور (Counselor) که در حل مشکلات روانی مهارت دارد. از طریق ایجاد ارتباط خاص مشاوره‌ای، مشاور به مراجع کمک می‌کند تا راه حلی برای مشکلش بیابد. به نظر پاترسون ارائه اطلاعات صرف، پند و اندرز دادن، و تلقین افکار و عقاید به دیگران را هیچ‌گاه نمی‌توان مشاوره دانست. به نظر او رابطه حسنه بین مراجع و مشاور اثر روان درمانی مهمی دارد؛ به طوری که اگر مشاور نتواند چنین رابطه مطلوبی را ایجاد کند، مشکل مراجع در حد مطلوب و مقبولی حل نخواهد شد.

به نظر گوستاد (Gustad)[87] مشاوره رابطه‌ای آموزشی بین مراجع و مشاور است که در آن بر یادگیری تأکید می‌شود. جریان مشاوره از سه مورد لازم تشکیل می‌شود اول آنکه شرکت فعال مراجع و مشاور و تعامل بین آنها اهمیت ویژه‌ای دارد. از این دیدگاه، مراجع کسی است که مشکل روانی دارد و خود قادر به حل آن نیست، و مشاور فردی است که در حل مشکلات روانی تخصص دارد. مورد دوم که برای انجام مشاوره ضرورت دارد داشتن هدف است. اهداف مشاوره متنوع و متعدد هستند و نوع آنها به موضوع مشاوره و وضعیت مراجع و مشاور بستگی دارد. سومین مورد لازم برای انجام مشاوره، توجه به اصول یادگیری است. تمام نظریه‌های مشاوره و روان درمانی به نوعی با این اصول سر و کار دارند و یکی از اهداف مهم مشاوره آن است که به مراجع رفتار جدیدی آموخته شود.

به طور کلی، مشاوره تعاملی بین مراجع و مشاور است که بدان وسیله به مراجع کمک می‌شود تا پس از شناخت خویش تصمیمات معقول و مقبولی اتخاذ کند. به بیان دیگر، مشاوره جریان بحث و بررسی مشکلات و مسائلی است که مراجع با آنها مواجه است و علاقمند به طرح آنها می‌باشد. مراجع از طریق بحث و گفتگو درباره ‌مشکلش با مشاور در یک جریان رابطه مشاوره‌ای توأم با درک و تفاهم، به خودشناسی و کشف راه حلی موفق می‌گردد و سرانجام تصمیم معقول و مناسبی اتخاذ می‌کند.

مشاوره نیز همانند راهنمایی، به صورت فردی و گروهی انجام می‌گیرد. به نظر ماهلر[۸۸] مشاوره گروهی یک تجربه اجتماعی است که در آن موانع رشد و نگرش‌های افراد گروه  در یک محیط امن و مطمئن بررسی می‌شود. به عقیده شین[۸۹] مشاوره گروهی عبارت است از جریان رودررو بین چند نفر به منظور تبادل نظر در زمینه علایق و مشکلاتی که افراد گروه در ارتباط با خود و یا در تعامل با دیگران دارند. هدف غائی مشاوره گروهی تصمیم گیری معقول و منطقی درباره هر یک از موارد مطرح شده در گروه است.

به طور کلی می‌توان گفت مشاوره گروهی یک سلسله فعالیت‌های سازمان یافته و تعامل بین اعضای گروه است که در یک زمان و در یک مکان به خاطر حل مشکل معین و یا گفتگو درباره مسائل گوناگون انجام می‌پذیرد. مشاوره گروهی موجب می‌گردد که فرد خود را بدان‌گونه که هست بپذیرد و رابطه خود را با دیگران گسترش دهد. چون اعضای مشاوره گروهی – علی‌رغم راهنمایی گروهی– معمولاً دارای مشکلی هستند، ‌از این جهت هدف مشاوره گروهی در وهله اول متوجه حل مشکل است. در زمینه تعداد اعضای مشاوره گروهی، عقیده یکسانی وجود ندارد و تعداد اعضاء به نوع مشکل، مهارت مشاور، و موقعیت گروه بستگی دارد. ولی معمولاً شش تا دوازده نفر برای هر گروه کفایت می‌کند.

مشاوره گروهی در مقایسه با مشاوره فردی اولاً از نظر زمان و هزینه مقرون به صرفه است، ثانیاً اعضای گروه رفتارهایی را در گروه می‌آموزند و به انتقاد از خود و دیگران می‌پردازند؛ ثالثاً عکس‌العمل‌های اعضاء نسبت به یکدیگر در مشاوره گروهی به مراتب بیشتر است و همین امر موجب کسب بینش بیشتر می‌شود. رابعاً، در مشاوره گروهی اعضاء ‌متوجه می‌شوند که مشکل آنها منحصر به فرد نیست و دیگران نیز مشکلات مشابهی دارند و چنین اطلاعی مقاومت مراجع را در جریان درمان کاهش می‌دهد. در عین حال، باید بدانیم برخی مشکلات حاد و شدید روانی به سادگی در گروه قابل طرح و بررسی نیستند. همچنین برخی افراد نمی‌توانند از مشاوره گروهی آن طوری که باید و شاید استفاده کنند. نتیجه آنکه مشاوره گروهی در مقایسه با مشاوره فردی، محاسن و محدودیت‌هایی دارد و مشاور بر اساس اطلاعاتش در زمینه مشاوره، تصمیم می‌گیرد که در چه مواقعی از مشاوره گروهی و در چه مواردی از مشاوره فردی استفاده کند.[۹۰]

مهمترین عاملی که در تشکیل هر گروه مشاوره باید مورد توجه و دقت قرار گیرد این است که اهداف و مقاصد تشکیل گروه معین و مشخص گردد. توصیه می‌شود که به هنگام تشکیل مشاوره گروهی، نوع مشکلات هر یک از اعضای شرکت کننده قبلاً مشخص گردد و درباره لزوم و ضرورت تشکیل گروه بررسی مقدماتی به عمل آید. برای این کار معمولاً انجام یک مصاحبه تشخیصی کوتاه مدت با هر یک از داوطلبان شرکت در مشاوره گروهی لازم به نظر می‌رسد. رهبر گروه در مصاحبه تشخیصی، به توصیف قوانین اساسی گروه اقدام می‌کند و آمادگی و میزان پذیرش داوطلبان را برای شرکت در فعالیت‌های گروهی معین می‌کند. قوانین اساسی گروه که اعضاء باید در جلسه تشخیصی به خوبی با آن آشنا شوند تا در جلسات مشاوره گروهی رعایت کنند به شرح زیرند:

۱- عضو شرکت‌کننده در مشاوره گروهی باید برای خود هدف و یا اهدافی را قبل از ورود به جلسه گروه مشخص کند و بداند که چه تغییراتی را می‌خواهد در خود به وجود آورد.

۲- عضو شرکت کننده در مشاوره گروهی باید بداند که موظف است به سایر اعضای گروه با دقت گوش فرا دهد و به طور جدی به حل مشکل دیگران کمک کند.

۳ – عضو شرکت کننده در مشاوره گروهی باید آگاه شود که طرح مشکلات و بحث درباره آنها در گروه ضروری است و پوشیده نگه داشتن مسائل از دیگر اعضای گروه جایز نیست.

۴- عضو شرکت کننده در مشاوره گروهی باید بداند که تمام مسائل و موضوعات مطرح شده در گروه محرمانه تلقی می‌شوند و بازگو کردن آنها در خارج از گروه به هیچ وجه جایز نیست.

۵- عضو شرکت کننده در مشاوره گروهی باید بداند که حضور منظم و به موقع در جلسه مشاوره گروهی لازم است و تا زمانی که گروه به اهداف تعیین شده نرسیده است فرد نباید جلسات را ترک گوید.

۶ – عضو شرکت کننده در مشاوره گروهی باید به مشاور اجازه دهد چنانچه ترک جلسه گروه به نفع او باشد، مشاور او را از این موضوع آگاه کند و عضو مورد نظر بلادرنگ جلسه را ترک کند.

۷ – عضو شرکت کننده باید بداند که تصمیمات کلی توسط تمام اعضای گروه و با توافق همگان در گروه اتخاذ می‌شود.

۸ – عضو شرکت کننده در مشاوره گروهی باید قبل از تشکیل گروه، مشاور را با عامل یا عواملی که به نوعی باعث ممانعت او از مشارکت فعال در گروه می‌شوند آگاه کند.

۹ – عضو شرکت کننده در مشاوره گروهی باید بپذیرد که به هنگام ضرورت با توافق مشاور، از مشاوره فردی نیز استفاده خواهد کرد.

تشکیل مشاوره گروهی به تخصص نیاز دارد و مشاور باید قبل از رهبری و سرپرستی مشاوره گروهی، تمرین کافی در این مورد داشته باشد. مشاور برای تشکیل مشاوره گروهی باید موارد زیر را رعایت کند تا گروه بتواند به اهداف تعیین شده برسد و برای اعضاء مفید باشد:

۱- انتخاب اعضاء: در گزینش اعضای مشاوره گروهی باید حتی الامکان سعی شود در جنسیت، سن، و سوابق قبلی اعضای گروه هماهنگی موجود باشد. برای تعیین اعضاء، مشاور از داوطلبان شرکت در گروه به مدت تقریبی ده دقیقه از هر یک، مصاحبه تشخیصی به عمل می‌آورد و بر اساس آن اعضا را انتخاب می‌کند.

۲ – تعداد اعضاء: معمولاً تعداد اعضای گروه مشاوره باید شش تا دوازده نفر باشد. در تعیین تعداد اعضای گروه، باید به اهداف و نوع مشکل اعضاء و تجربه ‌مشاور در گروه درمانی توجه شود. در صورت وجود مشکلات عاطفی شدید، گروه معمولاً با کمترین تعداد یعنی شش نفر تشکیل می‌شود. تشکیل مشاوره گروهی با کمتر از پنج نفر نمی‌تواند مفید باشد. زیرا اولاً قلت اعضاء باعث کاهش در تنوع رفتار و عکس‌العمل‌های اعضای گروه می‌گردد؛ ثانیاً برای مشارکت در فعالیت‌های گروهی، فشار زیاد بر هر عضو وارد می‌آید. از سوی دیگر، چنانچه تعداد اعضاء بیش از پنج نفر باشد تنوع تجربیات و زمینه‌های قبلی اعضاء‌ باعث افزایش یادگیری می‌گردد. اگر تعداد اعضای شرکت کننده در گروه بیش از دوازده نفر باشد، احتمالاً به برخی از اعضای گروه توجه کافی معطوف نخواهد شد. همچنین کثرت اعضای گروه موجب می‌گردد فرد از طرح مسائل عاطفی عمیق خودداری کند.

۳ – تعداد جلسات در هفته: جلسات مشاوره گروهی معمولاً هفته‌ای یک بار تشکیل می‌شود، ولی با توجه به اهداف و نوع مشکل در صورتی‌که مشاور ضروری تشخیص دهد می‌توان هفته‌ای دو بار نیز جلسات را تشکیل داد.

۴ – تعداد کل جلسات: معمولاً ده جلسه مشاوره گروهی برای حل مشکل کفایت می‌کند. ولی در این زمینه قانون کلی و ثابتی وجود ندارد و باید تشکیل جلسات مشاوره گروهی تا زمان حل مشکل اعضاء ادامه یابد.

۵- زمان هر جلسه: زمان هر جلسه مشاوره گروهی با تعداد جلسات هفتگی بستگی دارد. چنانچه گروه در هفته یک بار تشکیل جلسه دهد، زمان هر جلسه حدود دو ساعت است، ولی اگر جلسه مشاوره گروهی هفته‌ای دو بار تشکیل شود، زمان هر جلسه حدود یک تا یک ساعت و نیم خواهد بود.

۶ – تهیه امکانات: اتاقی که در آن مشاوره گروهی تشکیل می‌شود باید فضای کافی برای همه اعضاء داشته باشد و از سر و صدا و مزاحمت دیگران دور باشد. معمولاً اگر اعضای گروه دور هم و به صورت دایره بر روی صندلی و یا روی زمین بنشینند آرامش و آسایش بیشتری احساس خواهند کرد. بحث‌های جلسات مشاوره گروهی را با موافقت اعضاء می‌توان ضبط کرد تا در مواقع ضروری برای آموزش اعضاء مورد استفاده قرار گیرد.

۷ – آغاز جلسه گروه: مشاور در چگونگی آغاز جلسه مشاوره گروهی نقش مهمی ایفاء می‌کند. مشاور پس از انجام مصاحبه تشخیصی از داوطلبان، آنها را انتخاب و گروه مشاوره را تشکیل می‌دهد. آغاز کار مشاوره گروهی در اولین جلسه به چندین روش انجام می‌گیرد. یکی از روش‌ها آن است که مشاور بحث مختصری را درباره اهداف و روش‌های کار گروهی آغاز می‌کند و از اعضاء می‌خواهد در آن زمینه‌ها اظهار نظر کنند. مشاور همچنین ممکن است برخی از قوانین اساسی گروه را مطرح سازد و از اعضاء بخواهد مدتی درباره آن بحث کنند. مشاور هر روشی را که مقتضی بداند و مفیدتر تشخیص دهد به کار خواهد بست.

۸- انواع گروه: گروه را با توجه به نوع مشارکت اعضاء می‌توان به دو نوع تقسیم کرد. اگر شرکت کنندگان به میل و اراده خود در گروه شرکت کرده باشند گروه داوطلب نامیده می‌شود؛ و در صورتی‌که اعضاء به دلایلی به شرکت در گروه وادار شده باشند، گروه اجباری نام‌گذاری می‌گردد.

بهتر است حق شرکت در گروه به فرد واگذار گردد و هیچ فردی به اجبار در مشاوره گروهی شرکت نکند. با توجه به اهداف نیز می‌توان گروه را به باز و بسته تقسیم کرد. گروه باز، گروهی است که عضو جدید می‌تواند در هر زمان وارد گروه شود و یا عضوی از اعضای گروه از آن خارج گردد. از سوی دیگر، در گروه بسته تا پایان فعالیت‌های مشاوره گروهی هیچ عضو جدیدی نمی‌تواند به عضویت گروه پذیرفته شود و گروه با همان اعضای شرکت کننده در جلسه اول، کار خود را ادامه می‌دهد. معمولاً گروه‌هایی که برای حل مشکلات عاطفی تشکیل می‌شوند از نوع بسته هستند.

۹- ختم جلسه: پایان دادن به جلسه مشاوره گروهی نیز همچون آغاز جلسه اهمیت بسیار دارد. در پایان دادن به جلسه مشاوره گروهی باید از فنونی استفاده به عمل آید. از جمله اینکه مشاور باید دقایقی قبل از پایان جلسه، ‌فرا رسیدن ختم جلسه را اعلام دارد و بحث جلسه را خلاصه و از آن نتیجه گیری کند. مشاور می‌تواند شخصاً و یا به کمک اعضای گروه به خلاصه کردن و جمع بندی بحث‌های جلسه بپردازد.

۱۰- مراحل مشاوره گروهی: جریان مشاوره گروهی همچون مشاوره فردی مراحلی دارد و تا مرحله‌ای سپری نشود، نیل به مرحله بعدی امکان پذیر نخواهد بود. این مراحل به ترتیب عبارتند از شناسایی، انتقال، عمل، و پایان. در مرحله شناسایی هر یک از اعضاء می‌خواهند یکدیگر را بشناسند و دریابند که آیا می‌توانند به یکدیگر اعتماد کنند یا نه. نقش مشاور در این مرحله مهم است و باید قوانین اساسی گروه را مطرح سازد، اعضاء به هم معرفی شوند، و اهداف تشکیل گروه معین شود. بحث گروه در این مرحله، سطحی است. این مرحله ممکن است چندین جلسه از بحث‌های گروه را به خود تخصیص دهد. شتاب در طی این مرحله پسندیده نیست و باید اجازه داده شود اعضاء ‌با هم آشنا شوند تا بتوانند به هم اعتماد کنند. پس از شناخت اعضاء و حصول اعتماد و اطمینان نسبت به یکدیگر، مشکل مطرح می‌شود. گرچه هنوز اندکی ترس و دلهره در اعضاء نسبت به یکدیگر وجود دارد، ولی مشاور با تشویق اعضاء و کاربرد صحیح فنون مشاوره می‌تواند گروه را به سوی عمل سوق دهد. در مرحله سوم یعنی مرحله عمل، تلاش برای حل مشکل آغاز می‌شود و اعضاء به راحتی به بحث می‌نشینند و در صدد حل مشکل برمی‌آیند. سرانجام، گروه به جایی می‌رسد که باید به طور موقت یا برای همیشه به کارش پایان دهد. بهترین و مناسب‌ترین لحظه برای پایان دادن همیشگی به جلسات مشاوره گروهی، زمانی است که گروه به اهداف تعیین شده برسد. در پایان دادن به جلسه مشاوره گروهی، باید خلاصه‌ای از محتوای بحث جلسات توسط خود مشاور و یا اعضای گروه بیان گردد و مسیر فعالیت آینده مشخص شود.

نقش‌های رهبر گروه: رهبر مشاوره گروهی، وظایف و مسئولیت‌هایی دارد که اگر به درستی انجام نگیرد گروه به اهداف تعیین شده نخواهد رسید. مشاور خصوصاً در اولین جلسات نقش به سزایی دارد. برخی از نقش‌های عمومی رهبر گروه عبارتند از پذیرش اعضاء و احترام به آنها، فراهم آوردن امکان بحث و مشارکت برای تمام اعضاء، بررسی و توافق بر قوانین اساسی گروه، حمایت از اعضایی که با مسأله عاطفی شدیدی مواجه می‌شوند، تنظیم وقت جلسه، و تعبیر و تفسیر اظهارات اعضای گروه.

مقایسه راهنمایی، مشاوره و روان درمانی

پس از آشنایی با تعاریف و انواع راهنمایی و مشاوره لازم است به اختصار روان درمانی نیز تعریف شود تا بتوان آنها را با یکدیگر مورد مقایسه قرار داد. هر مکتب روان درمانی، تعریف و هدف خاص و معینی از روان درمانی ارائه می‌دهد.[۹۱] به اعتقاد بوهلر[۹۲] روان درمانی جریانی است که شیوه درست زیستن با خود و دیگران را به فرد می‌آموزد. به نظر اخوت[۹۳] روان درمانی مجموعه فنونی است که با بهره گیری از اصول روان‌شناسی به حل مشکلات عاطفی درمان جو کمک می‌کند. درمان‌گر که فرد متخصص و کارآزموده‌ای است با ایجاد رابطه می‌کوشد ناراحتی‌های روانی درمان جو را حل کند و به او درجهت سازگاری با زندگی یاری رساند.

از بررسی تعاریف متعدد روان درمانی نتیجه می‌شود که روان درمانی فرآیند پویایی است که درمان‌گر بدان وسیله به تعدیل کژ رفتاری‌ها، درمان اختلالات روانی و ایجاد دگرگونی در سازمان شخصیت درمان‌جو در جهت معیارهای مطلوب فردی و اجتماعی اقدام می‌کند.

روان درمانی نیز همچون راهنمایی و مشاوره،‌ به صورت فردی و گروهی انجام می‌شود. روان‌درمانی گروهی یک سلسله فعالیت‌های سازمان یافته است که با تعداد معینی (معمولاً پنج تا هشت نفر) درمان‌جو در یک زمان و در یک مکان به منظور درمان مشکلات و اختلالات شخصیتی انجام می‌گیرد. درمان‌گر گروهی نیز باید در روان‌شناسی تبحر و تخصص داشته باشد و شیوه‌های کار کردن با مشکلات شخصیتی را بداند.

راهنمایی مفهوم کلی و وسیعی دارد، ‌در حالی که مشاوره خاص است و یکی از فنون اجرایی راهنمایی به حساب می‌آید. از آنجایی که مشاوره مهمترین تکنیک راهنمایی است، اصطلاحاً مشاوره قلب راهنمایی تلقی می‌شود. مشاوره همچنین مفهوم عملی‌تری دارد و با بهره‌گیری از فنونی، مراجع را در تصمیم گیری مناسب و منطقی و در نهایت در جهت نیل به اهداف راهنمایی یاری می‌دهد. راهنمایی جنبه پیشگیری و مشاوره بعد درمانی دارد.

به عقیده پاترسون[۹۴] بین مشاوره و روان درمانی تفاوت مهمی وجود ندارد؛ زیرا هدف غائی مشاوره و روان درمانی نهایتاً تأمین رشد و افزایش کارآمدی و نیز بهبود تعامل فرد با خود و دیگران است.

به نظر برامر و شوستروم[۹۵] تفاوت بین مشاوره و روان درمانی بیش از آنکه کیفی باشد کمی است. از طریق مشاوره به اصلاح و رفع مشکلات تحصیلی و شغلی و خانوادگی فرد عادی در فاصله زمانی نسبتاً کوتاه اقدام می‌شود. در حالی‌که با استفاده از روان‌درمانی به حل مشکلات افراد مبتلا به بیماری‌های روانی شدیدتر در فاصله زمانی طولانی‌تری مبادرت می‌گردد. از این‌رو، می‌توان مشاوره و روان درمانی را به جای یکدیگر به کار برد.

تایلر[۹۶] که وجه تمایزی بین مشاوره و روان درمانی قائل می‌شود؛ معتقد است مشاوره کار کردن با افراد عادی است که هویت و شناخت روشنی از خود ندارند و مشکلات آنان بیشتر دارای ماهیت و جنبه تربیتی است. در حالی‌که روان درمانی کار کردن با افرادی است که دارای مشکلات و اختلالات عمیق شخصیتی هستند.

درباره اینکه مشاوره و روان درمانی دارای وجوه تمایزی هستند یا نه، سخن بسیار گفته شده است. به طور کلی می‌توان گفت که تفاوت بین مشاوره و روان درمانی بیش از آنکه کیفی باشد کمی است. یعنی در مشاوره، مسائل عاطفی حاد اولاً کمتر مطرح می‌شوند؛ ثانیاً نگرش مثبت بیشتری نسبت به مراجع و نگرانی او وجود دارد؛ و ثالثاً مدت درمان کوتاه‌تر است.

 

ارسال نظر

نه + هشت =